هزار شکر و سپاس است بخت را بر من
که کرد چشم مرا نوبت دگر روشن
به بارگاه شهنشاه عالم عادل
که هست رام مثالش زمانه توسن
غیاث ملت طمغاج خان شه عادل
که سر ستاند از آن کش نمینهد گردن
شهی که ضبط جهان در حسام او بسته است
حسام چه که یکی نصرتی است از آهن
ادیم رنگ کند خاک را از آن خنجر
که اندر او ز گهر هست صد سهیل یمن
ز بیم تیغ جهانگیر همچو خورشیدش
همیشه ماه تو را بسته باشد از خرمن
حیات چندان پیرامن عدو گردد
که در نیاید خیل شهش به پیرامن
ایا شهی که ز زخم درست خنجر تو
شده است ابروی فتح و ظفر صحی ز شکن
سپاس تیغ تو را کاب او چو سیم بشست
ز روی سکه زرنام و کیت دشمن
به خون خصم تو تشنه است تیغ و زاین قبل است
چو تشنگانش فتاده زبان برون ز دهن
ز خوف خنجر شنگرف پوش تو شاها
لباس خویش فروزد ستم به نیل حزن
تو عمر نوح بیابی شها که لشکر توست
به سان توفان قلعهکن و حصارافکن
چو رشته خصم همه عمر تافته است از آنک
جهان شده است بر او همچو چشمه سوزن
چنان شود پس از این آن چو ماه رنگآمیز
که آفتاب نبیند جز اندر او روزن
اگر همه به دل خصم میرود اندوه
عجب ندانم که صعب است کار حب وطن
حسود گرته بیآستین بپوشد زود
که بست نصرت با دامنت گره دامن
دریچهای است سوی جان خصم سهلگشای
به نزد تیر تو صد غیبهای ز هر جوشن
شکمبزرگ از آن است کوس تو که بود
به مژده ظفر و فتح دائم آبستن
به آن امید که در تاج تو نشیند در
همی نگنجد در کرته صدف به عدن
جهان چگونه نباشد ز خلق تو خرم
که هست خلد برین مایهگیر از این گلشن
زر از کفت متظلم شود وز این قبل است
که کاغذین بودش گاهگاه پیراهن
ز بهر بندگی تو سزد کز آزادی
به ده زبان همه ساله گله کند سوسن
همیشه تا که ز رعد و ز برق و ابر و ز باد
به تیغ و کوس و کف عزم تو گر آید ظن
چو باد حمله گذار و چو ابر لشگر کش
چو رعد صیت فزای و چو برق خنجر زن