رضی‌الدین نیشابوری » دیوان اشعار » قصاید » قصاید بلند » شمارهٔ ۲۵

وطن به سایه گل ‌گیر در چنین ایام

که گشت طارم و کاشانه نزد عقل حرام

نهاد نرگس بر فرق باز زرین‌تاج

گرفت گلبن در دست باز سیمین‌جام

بساط سیم ز صحرا چو درنوشت فلک

چو بهتر آید صحرا و یار سیم‌اندام

به فصل‌های دگر غم نمی‌رود جایی

طرب ‌فزای در این فصل گل که نیست مدام

طلوع کرد ز هر شاخ خشک صد گل تر

به سعی تابش خورشید و اهتمام غمام

تو گویی که به خطبه ز ذروه منبر

شده است طالع میمون لقای صدر انام

غیاث ملت برهان دین و شاه هدی

جهان بحر کرم آفتاب چرخ غلام

کسی که سوی رجا جود او به استدعا

همی فرستد هر لحظه صد رسول و پیام

نه زآن گزیده خطابت که تا به آن ماند

علو مرتبت قدر و ارتفاع مقام

سریر ماه که جایش فراز گردون است

ز بهر رفعت بکند هوای گوشه بام

ولیک تا خطبای بسیط عالم را

به اسم انهی با خویشتن کند اکرام

چه دم بود آن که برآمد سیاه پوشیده

گرفته در کف زربخش تیغ جان انجام

چو تیغ با من یعنی هر آنکه گشت دو روی

سیه کنم چو لباس خودش همه ایام

چو آفتاب شده تیغ‌دار و زی منبر

ستاره‌وار روان گشته در لباس ظلام

نموده تکیه بر آن تیغ پرگهر یعنی

که گام می‌نزنم جز به اعتماد حسام

ز عشق لفظش جامع چنان شد از رحمت

که مرد را سر شمشیر بود حاجب کام

چنان رسانید از حق به خلق وعظ آن دم

که روح قدس آرد به مصطفی پیغام

به جامع اندر لفظ او شریک شدند

در آب حیوان دی با خضر خواص و عوام

اگر چه تیغ خطابت جواب کم بوده است

چو آب گشت ز شرم زبان صدر کرام

زهی سماحت جود تو سیم‌پاش چو صبح

زهی لطافت و حلم تو پرده پوش چو شام

تو را سپهر سزد منبر و ملایکه جمع

چه قیمت آرد چوب و چه قدر دارد عام

هزار فخر فزون می‌کند به هر لحظه

به زلف و گیسوی حوران عین به دار سلام

قیام از تو نکوتر به کار خلق که بحر

ز فیض جود تو قانع بود به نصف قیام

مسام‌واری جود تو هر کجا ره یافت

نیاز گردد از او تنگ عرصه‌تر ز مسام

ستانه تو چنان چرخ و صف شد که کنون

چو چرخ گویی در شک فتد خرد که کدام

سپهر و اختر هر کس علو طلب کردند

ولیک از این همه صدر تو را برآمد نام

سخن ز لطف بگویی ز بهر صید ملوک

که در نسازند از بهر صعوه چینه دام

به هر مراد جهان تنگ‌چشم شد با ما

چو بر در تو همه تنگ‌چشم دید غلام

هر آنکه ملکی تو گشت کرد بر جبهت

ز خاک صدر تو تمغا برد برای دوام

بهار آمد و جان حسود اشتردل

به سبزه سر خنجر رود کنون به کنام

به سوی مدت شب روز کرده دست دراز

مگر که عدل تو را زاین نکرده‌اند اعلام

به باغ غنچه از آن پس که تیز کرد سنان

چو بید از سر خنجر کشیده شد ز نیام

کمان حرب عدوی تو برد لاله مگر

که از قرارگه تیز برکشید اعلام

مخالف تو چه گویم از این بتر دگرش

که اسم کین و خلافت بترسد از دشنام

هر آن کسی که خورد لقمه مخالفتت

به تیغ برفتدش در طریق معده طعام

چو از رعایت و سعی تو ماند گسترده

بساط شرع محمد ز حد چین تا شام

بساط خدمت تو هر که می‌نبوسد باد

بساط‌وار رخش زیر صدمت اقدام