رضی‌الدین نیشابوری » دیوان اشعار » قصاید » قصاید بلند » شمارهٔ ۲۴ - در ستایش مجیرالدین گوید

دلا نگفته بدم من تو را هم از اول

که دلبران را درخورد قول نیست عمل

کنونت حل شده باشد ز یار این مشکل

چو دست دردش در خون به آب کرد وحل

به کار ما در کامید انتظامش نیست

خلیده غمزه او گر فکنده هیچ خلل

نخست دل نه تویی از عنانش مستهلک

نخست کس نه منم از جفاش مستأصل

به هر طرف که نظر برگماری از غم او

هزار همچو من و تو بود اقل اقل

ز چرخ دل بستاند لبش مرا چه خطر

ز سنگ خون بچکاند غمش تو را چه محل

ز بهر آنکه به طالع کند لطف با من

ز خون دیده به رخ بر، همی کنم جدول

حدیث بی‌زری من رهی به ده بردی

اگر نبستی بر تار موی سیمین تل

پیمبری که اگر سوره‌ای شود تلخی

به شان پاسخ چون زهر او بود منزل

بنفشه پوشی مه خود عجب بود لیکن

عجب‌تر آنکه شکر نایژه شود حنظل

مه زره‌ور زلفت ستاره‌گیر افتاد

چو نقش زلف و رخش خواست کرد کلک ازل

چنانکه دوزخ انده شرار و دجله خون

فتاده است مرا از دل و دو دیده بدل

بلی هر آنچه که باشد بدل بود او را

مگر که خدمت مخدوم من امام اجل

جهان مجد و معالی مجیر دولت و دین

که اختیار ملوک است و افتخار دول

زبان جاری او دفع‌ساز هر مشکل

بیان شافی او کشف بخش هر مجمل

زهی روایح انفاس علم‌گستر تو

بخور مجمر جان محمد مرسل

ز خوف موی مرا شد سفیدیی آغاز

ز بس که موی‌شکافی همی به گاه جدل

ز بهر خدمت اقدام مر خجسته توست

که کرد آینه مهر خاک را صیقل

ثنای من نبود لایق مخالف تو

که لخلخه ندهد هیچکس به جعل جُعَل

مرا تو بابی ای مشتری‌صفت چه کنم

کسی که روشن تیره اثر بود چو زحل

به تو چه مانند این زیردست دونی چند

چو جز خدای‌پرستی چه زر چه لات و هبل

کنون کند به ضرورت حسود پای‌افزار

که مر خلاف تو را دست موزه کرد اجل

چنان گداخت ز زهر هلاهل کینت

که جز دو دیده نمانده است بر رخش چون مل

از آن سمند تو فربه‌سرین بود کاجزاش

ز داغ عشق تو آیند جمله سوی کفل

غم معاش دریغا اگر نه بگرفتی

ز صحن طبع سرا پرده‌ گاه مدح و غزل

ز شرم بنده سوسن زبان تو گه نظم

چو گل عرق کندی جان اعشی و اخطل

ولیک چشمه حیوان گشاده نتوان کرد

ز باطنی که در او هست صد هزار شغل

بزرگوارا زاین عالم هنردشمن

به غایتی است غم و درد من که لاتسأل

جهان به هر هنر مثل من همی زن و من

ز بهر رزق جهان گرد گشته همچو مثل

چو شد مقرر کاین مدح‌گوی بنده توست

روا مدار چنین بنده ضایع و مهمل

چو هر که هست به سعی تو منتظم حال است

رهی است ضایع و مهمل چرا و از چه قبل

تو کن کخ جز تو هر آن را که آزمون کردم

زبان بخشش گنگ است و دست احسان شل

جزای سعی تو را ضامنی است مستظهر

خزانه کرم کردگار عز و جل