نثار جان گرامی سزد در این تطهیر
که دل سرورفزای است و طبع لهوپذیر
گذشت آنکه دل از انده آمدی به فغان
نماند این که تن از محنت آمدی به نفیر
کنون نشاط کشیده است بر فلک رایت
کنون سرور نهاده است بر سپهر سریر
حضور صدر جهان خود میسری است بزرگ
تو شور آنچه از او خیزد از سرور بگیر
غیاث خلق و شهنشاه شرع پیغمبر
که شد ارادت حزمش طلیعه تقدیر
یکی سفینه علمش هزار بهر محیط
یکی دقیقه ز حلمش هزار کوه ثبیر
زهی کمینه نمونه ز لطفت آن اسرار
که باد گوید با جان عاشقان شبگیر
سخن فضایل توست و دگر همه هذیان
کرم شمایل توست و دگر همه تزویر
شود به جای دو دستت دو بحر گوهر موج
به خاک خشک بر، ار نقش خود کنی تصویر
هزار خلد شکفته چو بینی اندر خواب
یکی لطیفه ز خلق تو باشدش تعبیر
قضا چو نقش چنینی نگاشت خواهد بود
نخست با کف روزی دهت کند تدبیر
چو جست برق امیدی برآید از پس او
کف تو دامن احسان کشان چو ابر مطیر
زه گریبان غل باد ناسپاسی را
که حق بر شما نبودش گریبانگیر
به موج بحر و به فیض سحاب و نالش ابر
مکن نگاه و مجنبان سحاب را زنخیر
که دست رس به دو کون است و او چه در سوزد
به هیچ حال بسش ناید این متاع حقیر
به جز دو دست جوادت نباشدش معنی
اگر کنند به حق لفظ جود را تفسیر
سلیل صلب تورا در فطام بر پستان
مثال نخل نگارند از پی تنفیر
ز خاک صدر تو بازار کیمیا بشکست
به اشتقاق از این کسر یافت نام اکسیر
چو در سواد ثناهای تو گذارم کلک
ز جا به رقص دراید بر استماع صریر
چو بر جز از تو ثنا خوانم آنچنان دانم
که بر منابر کفار میکنم تکبیر
اگر خلاص اسیران گزیدهای ز خطا
به ارتکاب خطرها و مالهای خطیر
به بند بیشت اندر عراق و خاک عرب
اگر فزون نبود صد هزار هست اسیر
سخنسرایان تا در ثنای تو چه کنند
که اندر احسان هرگز نکردهای تقصیر
ز بس که حاسد تو چوب خورد چون انگور
همی بجوشد بر خود ز غم به سان عصیر
همه جهان شکر لفظ تو گرفت و هنوز
به آفروشه درون میدهی عدو را سیر
زمین به خیل تو زآن سان شده است مستغرق
که دشمنت همه بر روی کاشته است زریر
به هر مهم در، از آن رای تو دهد ثمره
که راست همچو شکوفه ز مادر آمده پیر
بسا ملوک که در حسرت ستانه تو
شب دراز گذارند بر فراش حریر
عطارد ار تو نهی دخل و خرج را دیوان
هزار فخر نماید به منصب تحریر
مثل به پیر فلک میزنند گاه هنر
کمان خاطر تو کی کشد هزار چو تیر
به نزد بخت نشد نان هیچ کس پخته
که تا نکرد ز خون عدوت خاک خمیر
چو ظلمت شب جهل ظلال جور و ستم
بزد به صحن جهان در، سرای پرده قیر
تو همچو صبح پدید آمدی و سیف الدین
بتافت بر اثرت همچو آفتاب منیر
جهان فضل و هنر ملجأ و وضیع و و شریف
سپهر مجد و شرف مرجع صغیر و کبیر
نه از سماحت او مال را مجال فروغ
نه از فصاحت او شرع را طریق گریز
زهی ز نفخه خلق تو یک نسیم صبا
جهی ز آتش خشم تو یک شرار سعیر
ز خُلق این پسر و جود آن پدر ماندی
چنانکه هست مثل بین روضه وغدیر
زهی سرور که در وی جهان ز فرط طرب
همی نگنجد در کرته سپهر اثیر
ور این طهارت دلهاست از عنا ور نی
چه حاجت آید مر در پاک را تطهیر
نهاد او همه مجد است از برای غذاش
مگر به مجد و کرم کردهاند معجون ششیر
براق همتش از کوثر آب هم نخورد
و گرچه او را از ارغنون زنند صفیر
به کار صفحه احوال این گرامی باد
هر آنچه داری در بحث فکر و طی ضمیر
ز تو چه پوشم صدار چو تو همی دانی
که چیست پایه این بنده از قلیل و کقیر
مرا ز قوت فضل است نی طبیعت نظم
ولیک میکشم از سنگ روغنی بر خیر
وگر ز روی مثل خود چنانم اندر نظم
که خاک را دهد انفاس من مزاج عبیر
تو را ثنای من و من چه چرخ چون امروز
به هر کرانه تو را صد فرزدق است و جریر
چو قحط جود چنین شد که کس نمییابد
به تنگها گهر نظم و نثر یک قطمیر
عزیز مصر مروت تویی به محض کرم
مر این بضاعت مزجاة بنده را بپذیر