شراب حاضر و دلبر ندیم و من مخمور
چرا نشستهام از عشرت و طرب مهجور
شراب لعل مروق بده پریرویا
که دیو رنج بلا حول باده گردد دور
سیار از آن لب چون لعل تا بیاسایم
ز تاب آتش او در هوای دی با حور
چو یار هست مساعد شراب هست لطیف
گناه دل بود ار زاین سپس بود رنجور
ز رنج چرخ چه نالی که گرد صد فرح است
چو باده داری در رنج او نهای معذور
بران ز صحن دل این خرگه سیاه عنا
به جام لعل تر از چتر خسرو جمهور
خراب شو ز شرابی که نوک لمعه او
گذاره گردد از سقف طارم معمور
گشاده گویم هشیار را نیم سُغبه
اگر نباشی سرمست کمتر از مخمور
سرور عیش صبوحی مباد جز آن را
که از شراب به صبح آورد شب دیجور
علی الخصوص که باشد سماع مجلس او
نثار آنکه بود در دو عالمش مامور
خدایگان بزرگان شرع سیف الدین
که جهل گشت به سیف زبان او مقهور
پناه ملت عبدالعزیز آن که شده است
ز عز بارگهش خط هر هنر موفور
به سعی کوشش او جمله قضا مردود
به عون بخشش او لشکر رجا منصور
زهی ز لمعه رای تو نور ماه خجل
زهی ز حمله باس تو دور چرخ حذور
فضای صدر تو در چشم چیست عرصه حشر
صدای صیت تو در گوش چیست صدمت صور
ز باد لفظ تو بشکفت ور نه مانده بود
گل مروت در غنچه عدم مستور
دماغ امکان سودای این مقام نپخت
که در مکارم گشته است مر تو را مقدور
ز طبع تیز و ز حکم گران تو رمزی است
حدیث آتش موسی که تافت از کُه طور
نه هر که او کمری بست اهل خدمت توست
که در میان کمری هست نیز با زنبور
سزای خدمت تو آن بود که دارد عار
غبار موکبش از نور دیده فغفور
یقین بدان که ز عشق قضیم مرکب توست
که در جزایر جودانه میشود کافور
قضا چو عون تو نبود ز شغل خود عاجز
فلک چو اذن تو نبود ز دور خود محجور
عجب از آنکه ندارد ز تو نظر وآنگه
به مشتری و عطارد همی شود مغرور
شراب ناری از خون حاسدان در ده
که شد ز آتش طبعت تن جهان محرور
بزرگوارا یک خصلتت نمیبینم
که آن به جود ندارد تعلقی مشهور
فضایل تو حسود از برای آن انگیخت
که تا فراخ شود طعمه وحوشش و طیور
تو را لباس جلالی نبافته است خدای
که هیچگونه خلق گردد از سنین و شهور
مکارم تو گرفته جهان وانگه من
نشسته فارغ و ساکن ز خدمت تو صبور
رهی ثنای تو گر کرد تاکنون تأخیر
مدان ز غفلت و تقصیر بل ز محض قصور
از آنکه زاده طبعم ندارد آن مقدار
که در مدایح اخلاق تو شود مسطور
سفال و سنگ کجا دارد این خطر هرگز
که عقد و یاره شود گرد دست و گردن حور
همیشه تا که ز تنبور و چنگ میخیزد
نشاط باده و عزم صبوح و قصد سرور
چو چنگ باد حسودت همیشه بر یک پای
تهی خزانه او چون خزانه تنبور
ثنای اهل هنر بر مکارمت موقوف
معاش خلق جهان بر مواهبت مقصور