رضی‌الدین نیشابوری » دیوان اشعار » قصاید » قصاید بلند » شمارهٔ ۱۷ - در ستایش سیف الدین گوید

هزار شکر خداوند را که بار دگر

طلوع کرد ز شرق آفتاب فضل و هنر

جهان مجد و شهنشاه شرع سیف الدین

که سیف‌وار زبان آور است گاه نظر

سپهرقدری، دریادلی که هیبت او

براند کشتی بر موج خیز خون جگر

فراق جود وی آن خود حریف زرافشان

ز اشک من چو بهاری بد ارغوان‌گستر

بزرگوار زمینی و رفت در خدمت

چنان که لایق عقل است با خدم همبر

ز تن توان و قرار و ز دل نشاط و فرح

ز دیده راحت خواب و ز کام لذت خور

نه مر عنا را از صولت نشاط شکست

نه مر رجا را بر لشکر مراد ظفر

هزار بار دمی جان به رسم استقبال

ز راه سمع برون آمدی به پیش خبر

حیات طایفه اهل علمی و بی‌تو

چنان بدند که بی‌جان و دل بود پیکر

چه ضربت آرد بی‌قوت شجاع سنان

چه شوکت آید بی‌حضرت شه از لشکر

سفر مگوی که درد دل و مضرت جان

سفر مگوی که آسیب عقل و نقص بصر

من اندر آن که کنم رنج را خله ناگه

فرو گذاشت مرا مجلس تو چون لنگر

چو باغ بی‌تو اگر هیچ خوش بخندیدم

به سان خون رزان باد خون بنده هدر

غلام آنم کاو را چو مثل این افتد

بود زمام تصرف به دست خویش اندر

براق شوق به یک تازیانه گرم کند

نه کوه داند و هامون نه بیشه بینید و جر

همی شتابد امید زاد و شوق رفیق

سرشک بر رخ و جان در میان و غم در بر

چو کوه و دشت ببرد نسیم‌وار آخر

رسد به روضه اخلاق مقتدای بشر

مرا بتر که به هنگام عزم رحلت خویش

ز امر و نهی خداوند می‌شود مضطر

ایا ز جنت خلق تو روضه فردوس

و یا ز شربت لطف تو جرعه کوثر

نسیم خلق تو چهره‌گشای هر بستان

شعاع رای تو پیرایه‌بند هر اختر

زر از سخای تو زآن سان شده است مستأصل

که جز به صیغه کان نیست ذکر موضع زر

چنین که زر ز کفت خوار شد نمی‌دانم

که از برای چه بر دیده می‌نهد عبهر

چو دفع شبهه خصمان دین ز خاطر توست

به صدر درس نیاید کسی دگر در خور

به روز جشن سری راست عز زرین‌تاج

که روز جنگ کشد بار آهنین مغفر

ز لفظ‌های تو حرمان خلق دیر کشید

ز سنگ آید بیرون بلی همیشه گهر

اگر ز رای تو شد پخته کار زمین نگشفت

همیشه دارد از فتح آفتاب اثر

به عز خدمت درگاه تو به هر طرفی

بسا ملوک که از تاج می‌کنند کمر

فضای حشر نداند که جمع چون باشد

که از وقود تو زاو بگذرد کمینه نظر

ز آفتاب محال است آن کرشمه و ناز

که جود فایض تو می‌کند به فضل و هنر

فلک چو سرو سر دشمنت به پیر آید

و گر چو گلبن در سر کشد هزار سپر

هزار گنبد نیلوفری گرت خصم است

گلیم خویش کشی ز آب همچو نیلوفر

هنوز آتش کین تو اندر آهن و سنگ

مخالفان تو را باد بَرد خاکستر

تن عدوت چو قسام می‌کنم به دو قسم

بنای حرب از این مبتلا شود خنجر

چو از مدیح تو آن را که نیست اندر دست

میسرش نشود از حدود فقر گذر

قضا صحیفه نظم امور عالم را

به استقامت رای تو می‌زند مسطر

گشاده‌دست شدی در جهان به امر و به نهی

گشاده‌دست شوی چون گشاده‌ داری در

ایا عطای تو بر ساعد امل یاره

و یا ثنای تو بر گردن سخن زیور

مرا اگر ز بزرگان نیم ز خردان گیر

و گر کمال ندارم به اسم نقص بخر

چو نسبت من مخلص به آستان تو شد

ز هر گروه و فریقی که خواهیم بشمر

ز من وظیفه اخلاص جوی و مدحت تو

اگر بد آید یا نیک اندر آن منگر

مرا ز قرب تو این پایگه که حاصل شد

فرو نیاید پیشم به شعر هرگز سر

من ار چه این همه گویم ولیک نشکیبد

ز نظم مدح تو این خاطر ثنا پرور

چگونه جوی ثنای تو خشک بند کنم

چو کرد جوی تو با من بسی ذخایر تر

چنانکه من به تو زنده شدم مدایح تو

به سعی خاطر من زنده باد تا محشر