رضی‌الدین نیشابوری » دیوان اشعار » قصاید » قصاید بلند » شمارهٔ ۱۵

سپهر دولت و رفعت دگر باره نمود اختر

عروس ملک و ملت رفت باز اندر زر و زیور

ز رای رفعت عالی امامت را محلی شد

که از وی رفعت آموزد فراز گنبد اخضر

پناه دوده برهان و صدر مشرق و مغرب

که بر و بحر از انوار علمش یافت زیب و فر

امامت گر شود ملکی در آن ملک اوست شاهنشه

شهامت گر شود دینی در آن دین اوست پیغمبر

چو در محفل سخن راند هر آن کس مستمع باشد

صدف کردار مغز او شود در استخوان گوهر

ز عشق خدمتش بگشفت اگر زاین پس پدید آید

عطاردوار در عالم ز هر یک نقطه دو پیکر

فروغ آتش ذهنش زند بر چرخ همواره

از اینجا حاصل آمد چرخ را این رنگ خاکستر

زهی در روضه طبع تو از اخلاق تو سوسن

زهی بر آتش ذهن تو از انفاس تو عنبر

در آن درس فلک‌رتبت جوانی عقل پندارد

که در سر کرد در جمع کوابک چشمه انور

ز دریا و ز در چندین تعجب چون همی آری

یکی مر طبع خود را بین یکی و لفظ خود بنگر

روان دید آب را پنداشت الفاظ تو باشد این

گدازان اندر آب از شرم الفاظ تو در شکر

گهر را سرخ‌رویی‌هاست که او شبه است لفظت را

رخ یاقوت از آن باشد همه ساله چنان احمر

چو اندر تیره شب بینم شعاع برق پندارم

تبسم کرد تیغ عزم تو بر سد اسکندر

نگون گشتی و بشکستی ز هول صرصر کینت

گر آن کشتی ارزق را نبودی حلم تو لنگر

همانا کآفرینش از برای عطر اخلاقت

نهاده است آتش اختر در این پیروزه‌گون مجمر

نگویم جز تو را مدحت و گر گیرندم اندر زر

که مدح همچو من بنده نباشد جز تو را در خور

تو را خُلق قیامت وآنگهی بس عذب الفاظی

قیامت هر کجا باشد نباشد چشمه کوثر

ز بهر رگ نهادن راست با جود و سخای تو

همه رگ رگ بود همواره اندر کوه و در کان زر

ز بیم آن که از بهر دیت ناگه فتد جرحی

در ارواح حسّادت نکوبد بی‌گهر خنجر

جهان گو شنبلیدآسا همه زر شو که من هستم

به اقبال سخای تو ز زر پر چشم چون عبهر

اگر در وصف جود تو تر افتاده است اشعارم

هر آن کاو بحر پیماید عجب نبود که گردد تر

سخن را تا کهین پایه ز قدرت تنگ می‌دارم

به دست شاعر بی‌چاره چبود بیش از این دیگر

وگر علمت نهد بالش عجب نبود که بهر او

بسا شب‌ها که گفته‌استی به ترک لذت بستر

ز خوفت دشمن نادان به دونان التجا سازد

ز طعن نیزه خطی حمایت کی کند چادر

ز تیر آز عصمت کی کند هرگز سپر او را

اگر آنی ز ضعف خود حیایی را کند مغفر

هر آن سر کاندر او روشن نباشد مهر و کین تو

خصومت‌ها رود در وی به سان خنجر و افسر

کجا رفت آن که اشک خلق اندر عهد ظلم او

همی شستی به دست موج هر شب چهره اختر

ز موج اشک مظلومانش هر دیده یکی دریا

ز تف آه محبوسانش هر اختر یکی اخگر

فراهم کرده حلمت خشم از افعال مذمومش

که چون خس بادگیرد چشم اگر بر هم نهی بهتر

نه قرآن و خبر هرگز نموده نزد او صادق

نه حشر و نشر هرگز آمده نزدیک او باور

مدارس خالی و فارغ منابر باطل و عاطل

ممالک ضایع و مهمل خلایق عاجز و مضطر

در و بام خلایق فتنه بگرفته که ناگاهان

به سنگی کآمد از بازی گشاده شد فرج را در

اگر با سنگ کردش چرخ لایق بود در حکمت

که بس بی‌سنگ بد در دین و در ملک ائمه در

ز یک سنگ ای عجب هرگز چنین با سنگ گردد کس

که یک عضوش ز جای خود نجنبد تا گه محشر

همی گفتی بگیرم هفت کشور آن چنین آمد

چو دست قهر او بگرفت از او عضوی به هر کشور

به صد قسمش همی کردند و می‌گفتش قضا آن دم

کز آن قسمت که می‌کردی به این قسمت بدی در خور

مشعبدپیشه گردونی و ساحرپیشه کیهانی

که آه چشم مظلومان برافروزد چنین آذر

خداوندا تو را باری به حمدالله دمی بینم

که اندر رأفتش معمور خواهد گشت بحر و بر

جهان را عدل تو چون باغ و بستان کرد اندر وی

ز پیکان چشم پر آب عدوت چون حوض نیلوفر

خداوندا تو کی دانی که اندر غیبت صدرت

چه دید از محنت و اندوه جان مه‌تر و که‌تر

ز خون اشک مرجان شکسته‌ دیده‌ها جمله

ز سوز شوق آتش پوش گشته سینه‌ها مجمر

ز بس ورد و دعاهای تو در هر مجلس وعظی

اجابت کرده راهی را ز گردون سوی هر منبر

کنون زآیینه امید بنماید رخ شادی

که از مشرق نمودی روی چون خورشید روشن‌گر

ایا با جود دست تو به حرمان مبتلا بودن

ز روی عقل مستعبد ز راه رسم مستکبر

جهان همواره صید و یار بختت باد چندانی

که سر بر می‌کند از شرق این عنقای زرین پر

گرفته شکر احسان تو را در گوهر و در دُر

نهاده چرخ فرمان تو را بر دیده و بر سر