رضی‌الدین نیشابوری » دیوان اشعار » قصاید » قصاید بلند » شمارهٔ ۱۴

چه مایه رنج کشیدم ز یار تا این کار

بر آب دیده و خون جگر گرفت قرار

مرا ز یار و ز کارش چه پرسی الحاصل

هزار گونه بلا و جفاست نامش یار

رهی چو سایه ره گشته صورت بی‌جان

ز عشق روی تو کز آفتابش آید عار

چو آب خوی شدم سرنگون ز عشق رخش

که آب دیده عشاق باد برخوردار

ز تیغ ریخته بادا به خاک‌بر خونی

که زخم عشق تو آن را نریخت بر رخسار

چو آفتاب جمال رخت فراخ افتاد

بگو به نرگس تنگت که خواب را بگذار

هزار فتنه برانگیخت نرگست خفته

نعوذ بالله اگر خود یکی شود بیدار

همین که قصد به جان کرد هیچ نکنم منع

ز نرگس تو که نازک بود ولی بیمار

ز مشک بر رخ تو آسمان مثال نوشت

که غمزه تو اجل را بود امیر شکار

از آن ستاره نمودم به روز نرگس تو

که همچو لاله شب تیره دارد او به کنار

مرا نگویی تا با چنان سیاهی زلف

چرا به چشم درآید تو را همی شب تار

از آن به دیده درون جای کرده‌ای شب را

که شب فزاید من بنده را غم و تیمار

فغان من به فلک رفت و همچنان نشگفت

که پاره پاره برآید به صدر فخر کبار

یمین ملت احمد نظام دولت و دین

که بحر را نبود در خور سخاش یسار

چو دین و رفعت اظهار کرد منصب او

نهاد بر کتف چرخ از مجره غیار

چو از ترفع در چرخ ننگرد هرگز

ز عشق صورت خود چون شده است آینه‌دار

زهی به قوت جودت رجای اشتر دل

کشان به سوی چراگاه شیر شرزه مهار

دریچه‌های سخا فرجه انامل توست

کز او رجای رهی با عطا کند دیدار

مکارم تو پراکند نسل تو ور نی

نمانده بود در آفاق مردمی دیار

بسی بجست غنا را امید تا آخر

شدند بر سر کوی سخاوت تو دچار

به هر زمانی پنجه برهنه چون پیکان

شوند سست لباس از عتاب چون سوفار

ز عشق خدمت شنگرت لعل رنگینت

به صبح چاک زند چرخ کرته زنگار

ز آبداری آن لعل در جوار کفت

شگفت نیست چو دارد وطن به دریا بار

نه گرد موکب توست آن که در هواست ولیک

ز رشک خفت او بر دل هواست غبار

به آب تیغ مرد دشمن فرت ورچند

ز کم‌بهایی نخرید کس ورا به خیار

عدوت خنجر بران خورد ز تیزبها

چو در فتد ز شراب عداوتت به خمار

خلاص یافت زر از غصه عدیلی سنگت

چو عهد جود تو برداشت سفتن دینار

ز بس کشاکش کز توست دور نبود اگر

کلید گردد در اهتمام تو مسمار

خط شریف تو وآنگه مدادنی پس از این

سواد چشم بتان زیر جمله بر طومار

سزای خط تو این بس که زاین سپس نکند

ز شرم خط تو یک رخ فلک به مشگ نگار

شکر چو در نی خود می‌رود همی شرند

مگر ز غصه لفظ تو کشت نیک نزار

به لطف با تو گل خیره کرد پای دراز

ببین که با که فتاده است مر تو را سر و کار

که گر ز شکر و گل با تو تلخ‌تر گوید

نهد زمانه به سان ترنگبینش خار

شکوفه بر سر دیوار باغ یادم داد

ز آفتاب عدوی تو بر سر دیوار

اگر چه جهد بسی حاجبی نمود ولیک

نیافت بر در کنه تو فکرتم را بار

همه نفایس بازار آرزو بخرم

چو نقد شعر من از مدحت تو یافت عیار

تو را به صورت اگر چه بسی دعا گوی است

ز روی صدق و صفا همچو بنده کم انگار

نهال تیغ گر از خون من کنی سیراب

همه صفای خلوص و عقیدت آرد بار

و زاین ضرورت رفتن خدای داند و بس

که چیست بر دل رنجور و سینه افگار

ز بهر سلوت من گفت دل که بازآیی

نکوست گر دهد این عمر بنده پذرفتار

ولیک خاطر که‌تر از آن همی ترسد

که چرخ نیک حرون است و دهر بس غدار

به پیش صدر بزرگت دراز می‌ چه کشم

چو بخت یار نباشد چه سود از این گفتار

اگر سعادت خدمت به چنگ باز آرم

تهی کنم دل رنجور خویش بربط‌وار

وگر خلاف کند عمر پیش از این شده‌اند

غریق بحر فنا همچو من هزار هزار

من ضعیف دل مستمند در جمله

به هر کجا که وطن سازم از بلاد و دیار

به جز برای عروس مکارم تو مباد

ز بحر خاطر من عقد گوهر شهوار