رضی‌الدین نیشابوری » دیوان اشعار » قصاید » قصاید بلند » شمارهٔ ۸ - در ستایش جلال الدین ابوالمظفر قلج طمغاج خان ابراهیم حسین گوید

کسی باید که این قصه به آن درگاه بردارد

که تا رای شهنشاهی ز حال من خبر دارد

بداند خاطر انور که حرمان جناب او

چه مایه بر دل پردرد این بنده اثر دارد

هم اندر صبح بادا شام عمر بنده مادح

اگر بی‌حضرت اعلا شب و روزش سحر دارد

چو حضرت دورافتاده است باری بال و پر بودی

دهان تیر از آن باز است از خنده که پر دارد

نمی‌دانم سرشک است این که در چشم است یا نی خود

خیال تاج شاهنشاه چشمم پرگهر دارد

جلال دولت عالی قلج تمغاج همان شاهی

که بر خوان سخای خود جهان را ماحضر دارد

شهنشاهی که رمحش را چو گیرد لرزه در میدان

همه شربت ز خون جان خصم کینه‌ور دارد

اگر روز از غبار حرب شب گردد چه باک او را

چو او اندر نیام تیغ خود صبح ظفر دارد

چو بر دشمن شود قادر کند صد نوع دلجویی

بلی دل جوید از صیدی که در کف شیر نر دارد

همی گویند تیغ شاه زر از خاک برگیرد

عجب دارم که با چندین گهر چون قصد زر دارد

ز بهر آب هر باری چرا در آتش آرندش

چو او خود از کف رادش به دریا مستقر دارد

چو تاب تیغ خسرو دید دشمن جان دهد گویی

که این خود زخم اندر تاب و آن جان در بصر دارد

ز جود شاه ملک شرق و مغرب خواه ای سایل

اگرچه بذل‌ها کرده است آخر این قدر دارد

شهنشاها کمین نایب بود در عرصه ملکت

سپهر این طارم ازرق که شغل بحر و بر دارد

ظفر در سایه چتر تو دولت را وطن سازد

خرد را شارع تیغ تو جان را بر حذر دارد

به روی توست اگر ملکی نماید در جهان شادی

به سوی توست اگر سعدی به گردون بر، نظر دارد

برون آنچه از دیده بباریده است از همت

اگر یک قطره خون دارد حسود تو هدر دارد

فروریزد ز باد تیغ نیلوفر لباس تو

اگر در رزم خصم تو چو گل صد بو سپر دارد

ز بأس تو جهان ایمن نمی‌خسد و زاین معنی

که تیغ چشمه خورشید هر شب زیر پر دارد

نماندستش ز قهر تو به دل در گوشه‌ای فارغ

از آن گردون حسودت را همیشه در جگر دارد

ز سر کین و خلاف تو برون کرده است خصم تو

چه دارد کین تو در سر نه بس اینش که سر دارد

هر آن کاو دی دو دسته تیغ می‌زد در خلاف تو

چو رمح امروز سر تا پای در خدمت کمر دارد

ز مغز خشک باشد دیگری را دشمنی کردن

هنوز از خون یک دشمن چو خسرو تیغ‌تر دارد

از آن شربت که تیغت داد مر حساد پیشین را

اگر دیگر حسود آید مر او را هم دگر دارد

به قصد خصم اجل چون سرو دستی می‌کند بیرون

که هر انگشت از او چون بید صد خنجر زبر دارد

تو را خود بنده بسیار است لیک اندیشه می‌باید

که یابد لشکر و این خیل کوه و دشت بردارد

فلک داند که نتوان کرد قصد زیر دستانت

که او مر زیر دستان تو را نیکو زبر دارد

نمایی فتح شرق و غرب این تاخیر و این غفلت

که تا آن کس کند غفلت که بی‌حضرت گذر دارد

نه هر کاو تاج و تختی یافت همچون تو شهنشه شد

شهنشاه آن کسی باشد که با آلت هنر دارد

به تاج و تخت تنها نام شاهی کی درست آید

که نه عیسی توان خواندن هر آن کس را که خر دارد

ایا شاهی که چون شعرم گذشتن گیرد از گردون

یقین گردد که سوی مدح تو قصد سفر دارد

رهی مهمانی شکری همی سازد ز نظم خود

چه باشد گر قبول تو یکی دم رنج‌بر دارد

چو نظم عالم از آثار این رای است و این خاطر

که هر لمعه از او صد بنده همچون ماه و خور دارد

مبادا آنکه محذوری بر این رای اوفتد عرضه

مبادا آنکه مکروهی بر این خاطر گذر دارد

مبادا کآورد از چرخ هرگز ملک تو رنگی

وگر چه چرخ چشمی چند بس خیره نگر دارد

چو رود آغازد آن دلبر که دارد زهره در فندق

شراب از دست حوری خور که پروین در شکر دارد