ای پناه دین و دولت آستانت
در پناه حفظ ایزد باد جانت
سر شاهان جهان هر نشانی
مانده زیر حکم چوب پاسبانت
مرگ را دریوزه از درگاه خشمت
روح را قیلوله در ظل امانت
زآنچه در دل با عدو داری مبادا
جز زبان تیغ خسرو ترجمانت
موج توفان قیامت هم نشوید
دفتر زنهار گرد آستانت
گر شوی بر بام قدرت چرخ هفتم
پایه اول سزد از نردبانت
لشکر نصرت همه موقوف مانده
تا اشارت چون کند دست و عنانت
سر غیبی فاش در هر چارسو گه
این همه از که ز جاسوس کمانت
کند شد زاو چرخ را دندان مکنت
هر که ذکرش رفت روزی بر زبانت
در کشاکش چون کمان باد آنکه خواهد
تا کشد در دولت و رفعت کمانت
همچو شمشیر آنک شد دو روی با تو
مالش از شمشیر یابد چون کمانت
تا کران یابد کسی را عمر هرگز
دست خصمی کی کند اندر میانت
خاطر نظمآوران را هر چه باشد
در میان با بذل جود بیکرانت
زاوهای کان سبکمقدار گردد
چون کنند از جام مدحت سرگرانت
طبع خرم بود وافر، مال حاصر
فرخ آن کس را که یابد آن زمانت
ای سخا را دل همه از دستگاهت
وای رجا را نک همه با سوزیانت
مایه صد خلد یک نفخه ز خلقت
عدت صد قرن یک زله ز خوانت
رونق ناموس برده آزمونت
لشکر دعوی شکسته امتحانت
اعتماد چرخ در توجیه شادی
جمله بر ایام عید و مهرگانت
تکیه امید در تحصیل هستی
بر کف ثروت ده مدحت ستانت
باد بفکنده سپر در کوی شرعت
با نفاذ عزم چون نوک سنانت
چون نماند از هستی ناکس نشانی
بر خط انعامها تا کی نشانت
جودت از طبع تو خیزد نیست حاجت
شکر ایزد را بگفت این و آنت
صیت باطل نیستت زآن کز معالی
همره نام است در آفاق نانت
دست بخشش باز کی داری ز سایل
گر نباشد چرخ مفلسگر ضمانت
پر لطفی بر جهان میگسترانی
ور نه این کلبه نشاید آستانت
گند پیر چرخ گو در باز هستی
گرش یابد صحبت بخت جوانت
عدل را تو آن ترازویی که هرگز
سر بنگراید ز صد بخت جوانت
هر چه در روی زمین امکان پذیرد
آن همی بخشد خدای آسمانت
با تو در تغییر نبود انکه بخشد
همچو سیف الدین بزرگی رایگانت
شاید ار چون رگ حسودت خون کند دل
زاین چنین یک رگ که پیدا شد ز کانت
تا ز باران زیب گیرد بوستانها
ای تماشاگاه دلها بوستانت
هم ز روی دوست هم از خون دشمن
باد در بستان دولت ارغوانت