رضی‌الدین نیشابوری » دیوان اشعار » قصاید » قصاید بلند » شمارهٔ ۵

بر فرق ملک رای رفیع تو افسر است

در دست دین زبان فصیح تو خنجر است

پیش از بهشت و دوزخ رد و قبول تو

حالی لطافت سخنت آب کوثر است

تا بر تو معالج بیمار آز شد

بسیار از آنچه بود از این بیش بهتر است

هستند در زمانه بسی سروران ولیک

تو دیگری و رونق ملک تو دیگر است

نه هر چه خاک تیره برآورد سوسن است

نه هر چه موج بحر برانداخت گوهر است

بر خستگان ضربت ایام درمبند

کامروز خود سرای کرم را همین در است

بیمار بخل و آز شدستند خلق و زین

بر خوان دهر جمله اباها مزور است

ای سروری که دشمن اشتر نسب ز تو

اندر ممر حادثه چون خر به یخ بر است

از آفتاب دولت تو قطره سرشک

در کان چشم خصم تو یاقوت احمر است

بر گردن عروس سماطت به جلوه‌گاه

از رنگ و روی حاسد تو زر و زیور است

ظاهر نمی‌شود ز پی حرز نام حق

از بیم آن که روی عدوی تو چون زر است

کلک تو را ز معجز خط تو چاره نیست

کز تو به سوی اهل ممالک پیمبر است

در بوستان مدحت تو بلبل سخن

از طوق مکرمات، بگویی کبوتر است

آن را که دل رهین امید عطای توست

گر آب نیستش به جگر بر توانگر است

بر قصر شکر تو نرسد جز کمند عجز

زیرا که نردبان سخن زاو فروتر است

اندر ترنم آمد طبع رهی مگر

کز باده رجای تو چتریش در سر است

در عقد مکرمات تو ابکار شکر را

گویی لطافت سخن بنده شکر است

کاتب نه‌ام وگر چه که نثرم مسلم است

شاعر نه‌ام و گر چه که نظمم میسر است

واین چند بیت اگر ز دل گرم گفته شد

آری نسیم خوش ز دل گرم مجمر است

بادت بقای خضر که در پیش حرص و آز

از بذل بی‌شمار تو سد سکندر است