رضی‌الدین نیشابوری » دیوان اشعار » قصاید » قصاید بلند » شمارهٔ ۴ - در ستایش نصرت الدین قلج ارسلان خاقان عثمان بن ابراهیم آل افراسیاب گوید

ماه در مشک نهان کرده که این رخسار است

شکر از پسته روان کرده که این گفتار است

سنگ در سینه نهان کرده که این چیست دل است

سرو را کرده خرامنده که این رفتار است

سایه‌بان سمنش را همه از سنبل‌تر

خوابگه نرگس او را ز گل پربار است

صحبت باد صبا کرده اثر در زلفش

که صبا وارش جولان همه بر گلزار است

همه سرمایه ز رخساره و زلفش گیرند

گل اگر رنگ فروش است و صبا عطار است

گل بسی منصب رخساره او جست و نیافت

پای گل تا به سر از جستن او پرخار است

تا شنیده است که بر خاک درش روی نهند

گل مسکین همه تن توی به تو رخسار است

نتوان جان ستد از نرگس او باز به زور

نرگسش گرچه که بیمار بود عیار است

زآب دیده چه طمع دارم چون می‌بینم

کآب با آتش رخسارش از آن سان یار است

ز وفا چشم نمی‌دارم چون می‌دانم

که وفاداری در شیوه خوبان عار است

خون کند حالی هر دل که ز عشاق برد

گو بدار آخر یک ساعت اگر دلدار است

بانگ و فریاد من از دوست نه اندک چیزی‌است

این که من زنده و او آگه از این بسیار است

خواه تو هجر گزین خواهی گو وصل نمای

زاین میان دل را با خون شدن خود کار است

ننگری در رخم آخر چه توانی کردن

زر چو در عهد و سخا کرم شه‌ خوار است

ای که از بهر علاج دل بیمارانی

منه انگشت بر این دل که عظیم افگار است

نصرت الدنیا و الدین شه شاهانه سریر

که همه چیزش نادر سخن شهوار است

ارسلان خان ملک عالم آسان بذلی

که به دریابر، خرج کرمش دشوار است

سنگ حلم است مر او را و سبب آن سنگ است

که ترازوی ممالک همه چون طیار است

سیر افلاک ز رفتار تو اندر زنجیر

توسن گردون از حکم تو در افسار است

تیغ تو عرصه عالم را در لاله گرفت

ای عجب قطره آبی را کاینش آثار است

جان بدخواه تو در کام نهنگان اجل

زآن همان تیغ به صورت چو زبان مار است

خصم نامردمی خود را عذر این آرد

کاژدها پیکر شمشیر تو مردم‌خوار است

نرگس خفته شد از خوف حسامت بیدار

جای خوفشبود از تیغ تو چون طرار است

ذکر آن فتح که بد پار چه گویم امسال

که هر امسالت مخدوم دو صد چون پار است

جان اعدای تو را مجلس خاصی نبود

که نه اندر وی مر تیغ و سنان را بار است

منقطع نکند دایم فلک آخر خونی

که رخ خصم تو را از مژگان ادرار است

آید از پوست برون مغز عدو با گرزت

گر چه گرز تو حریفی بس ناهموار است

اگر از خیره سری یار تو نبود دشمن

من از آن باک ندارم که خدایت یار است

نیک آن است که از سر دلت می‌داند

آنکه جولانگه علمش حرم اسرار اسات

خصم اگر کرد خلاف تو مر او را زآن چه

رنج بر تیغ تو و بار همه بردار است

ای شه عالم عادل که ز طبع تیزت

فضل را حضرت تو تیزترین بازار است

بنده دیر است که در آرزوی حضرت توست

هم چنین باشد خود هر که بود ناچار است

تا رسانید مرا گردش این بام کبود

به مرادی که بر اوهام درش مسمار است

دیدم آن خاک جنابی که به هر ذره‌ش بر

داغ پیشانی صد شاه و سپه سالار است

هم در او فضل ز احسان و کرم خشنود است

هم در او دانش از بخشش برخوردار است

ای امل هین که سخن را بر خسرو قدر است

وای رجاهان که هنر را بر شه مقدار است

فلک دولت و اقبال شهنشه گردان

کوبک صیت خداوند جهان سیار است

گردنامه است که شاه اهل هنر را گرد است

شکل تدویر که در پیکر هر دینار است

خسته مگزار دلا عمر که مرهم خار است

تشنه منشین جگرا بیش که دریا بار است

جز به مدح تو خداوندا داعی پس از این

گر کمر بندد آن نیست کمر زنار است

گرچه این نظم به این آب همی خواهد ماند

تا که بر عرصه خاکی ز بشر دیار است

همه در زیر قدم مدح تو خواهم افشاند

هر چه زاین گوهر در حقه استظهار است

آشنا گر کنیم شاها با دولت خویش

زآن که خود محنت و اندوهم یار غار است

گوییا دریا را عشر نوالت خواندم

که از این گونه فلک با من در پیکار است

ای شه عالم عادل که حساب مدحت

برتر از دست‌رس پای‌گه پندار است

هر چه آن نیست هنر طبع تو زآن هست نفور

هر چه آن نیست کرم خُلق تو زآن بیزار است

وآنچه بر سده اعلات نباشد سر نیست

وصمت مغفر و عار کله و دستار است

شهریارا رهی از مدحت تو عجز آورد

عجز چون آمد تقریر همین اقرار است

وحی وز کوی ثنای تو بپرهیزد زود

سر آن کوی چه جای قدم اشعار است

اندر آن راه که مدح تو بود مقصد آن

باز پس مانده او قافله افکار است

مدح آن است که خُلق تو مرا می‌گوید

گفته‌های شعرا جمله همه تکرار است

ای همه عمر شهنشاهی و ایام بقات

گر چه مر عمر تو را عدل تو پذرفتار است

ایزد آن عمر دهادت که بقای ابدی

گر کنی نسبت از آن جمله کم یک بار است

منزل عمر خداوندی گو باش دراز

مرکب دولت و اقبالش چون رهوار است