باز مرا این چه عشق یار قدیم است
باز چه آشوب این دل به دو نیم است
روضه خلد است یا ز دوست خیالی است
بوی بهشت است یا ز یار نسیم است
مونس بنده شب است از همه عالم
آری او نیز هم سیاه گلیم است
با من اگر صبر بد معاملتی کرد
زاشک بشکرم که سخت نیک غریم است
دیده ما را هنوز دسترس اشک
یا رب کاین عشق یار تا چه حلیم است
دردش در جان گرفتهام نه که جان خود
حجره این درد را هنوز حریم است
لام کند هر دم و به لام چه حاجت
آن را کان لعل همچو چشمه میم است
ز اشک کنارم همیشه دریا خواهد
آری نه شگفت از او که ماهی شیم است
چشمش اگر عذر خواست از دل پرخون
تا نپذیرد از آن که عذر سقیم است
وعده او جای اعتماد ندارد
لیک دل بنده خود عظیم سلیم است
این ز سلیمی بود که مدح خداوند
ممکن و او بر غزل هنوز مقیم است
خسرو اهل کرم امیر مقرب
روح صفاتی که بذلهاش جسیم است
آن املی را که دیده بودی در رنج
از کف او در هزار نماز و نعیم است
ابر چو رقت گرفت گفت کف او
نیست از او بس شگفت زآن که لئیم است
نیست شمرده عطایش و گر هست
شاید کآن وقت بذل هفت اقلیم است
نیک برون از فلک شد ستم ترسان
ای فلک اندر گذار گو چه کریم است
ای تک افکار تا حوالی مدحت
خود نرسد کس بدان جا که صمیم است
کوکبه تو مگر ز شرق بجنبد
زآن که به غرب اندر اضطراب عظیم است
خلق تو جاییاست از کمال لطافت
کآن جا گردون کریم و تیغ رحیم است
کعبه ملک خدایگان جهان را
رای تو و پشت خصم رکن حطیم است
دشمنش آن قالبش رباط دوابت
تا وطنش در کدام گوشه تیم است
زآتش خشمت حذر نکرد حسودت
گفته بود کین مگر ز جنس جحیم است
گفتند او مثل توست و جای غلط نیست
زآن که عدیم ار چه نیست شبه عدیم است
سنبله را کس به جو همی نخرد بیش
تا که ز جو پیش مرکب تو قضیم است
منصب تو جستهاند هر کس لیکن
ایزد ندهد به هرکسی که حکیم است
بر در او پختهاند هر کس سودا
لیکن بیضا ز جمله دست کلیم است
جود تو خود کرد انچه یافت همه داد
خوف من اکنون ز بذل نقطه جیم است
دل چه نهد بر جهان چو نیک نباشد
کآنچه از او عذبتر عذاب الیم است
بوته به آتش ز زر شده است گرفتار
کاغذ سر تافته ز صحبت سیم است
ای شده رحمت یتیمپرور آخر
در ثنای رهیت نیز یتیم است
قسم من ار هیچ گونه تربیت آید
از کرم تو که با امید قسیم است
عار نباشد تو را چو آن که سهیل است
نور رخش دایه مزاج ادیم است
ور نبود تربیت عیار مدیحم
هم نبگردد از این خدای علیم است
آخرم از خدمتت مرادی زاید
گر چه که ملکیاست آن و ملک عقیم است
بنده فراوان به کف کند کرم تو
زآن که مر این بنده را حقوق قدیم است