ای جان پادشاهی شمشیر آبدارت
ز ایزد هر آنچه خواهی آن باد در کنارت
تایید و نصر ساقه مردان رزمکوشت
فتح و ظفر طلیعه گردان کارزارت
عنوان پادشاهی بر صفحه جبینت
جولان تاجداری در خطه تبارت
افتاده ظل نصرت بر زمره سپاهت
گسترده فرش هیبت در عرصه دیارت
سودای چرخ بودم، از دیرباز و آخر
دیدمش در میانهی، اوباش روز بارت
قیصر، عظیم تازی بوده است در هزیمت
جایی فتاده باشد آن جا یکی سوارت
بس حاسدا کز اول تندی نمود و آخر
گردون نهاد حکمش در دست اختیارت
چون سیب رنگ آورد از ماه رایت تو
و انگوروار آخر آونگ شد ز دارت
از خوف همچو ساغر دل آب کرد و آخر
در ساغر آوریدش تیغ عدو شکارت
روزی که ماه رایت خرمن زند ز جیشت
روزی که چشم نصرت سرمه کند غبارت،
گیرند تیغ نصرت، مردان رزمکوشت
پوشند درع خدمت شاهان تاجدارت
در دشمنان بیازد شمشیر چون نهنگت
بر خویشتن بپیچد رمح به سان مارت
روی فلک بدرد زآسیب طعن و ضربت
پشت زمین بگیرد آشوب گیر و دارت
جان تنک مهله ماند از طعنه فراخت
تن سست حمله گردد، از زخم استوارت
آن لحظه درع دشمن چه پرنیان چه آهن
وآن دم سپاه حاسد چه یک چه صد هزارت
ای بر و بحر و مشرق افروخته ز چترت
وای تاج و تخت مغرب دلخسته ز انتظارت
تا شکر ساعد تو گوید به پیش نصرت
گشته زبان همه تن تیغ گهر نگارت
بر دشمن از فراخی غاریاست هر جراحت
زآن خنجری که باشد همواره یار غارت
چون چنگ دست حسرت زیر زنخ بسودن
آن خصم چون شمامه پر لاف باد خوارت
با قدر حاسد تو همرتبتی نمودن
تحت الثری تواند با خندق حصارت
در چشم بخت اعدا خار است نوک رمحت
گر چه ز خون ایشان گلگون شده است خارت
ای یادگار گیتی زافراسیاب عادل
قانع مباد گیتی از تو به یادگارت
از لطف توست هر دل دربند همچو رمحت
تا همچو ناوک خود دلجویی است کارت
تا جان اجل نماید بر خیرگی ولیکن
چندان بسیاست بندی در سجن زینهارت
از خدمت تو گردون نگذاشت هیچ باقی
لیکن ز نسبت او خود مانع است عارت
بیعز خدمت تو اندر دم شمردن
افلاک و هرچه هستند از بندگان شمارت
ای عمر و جود و رأفت اوقات روز جیشت
وای عید عدل و دولت ساعات روز کارت
گیتی به رسم خدمت میدارد ابر گویی
گه سیم و حلیه دی، گه حله بهارت
زآب سخات گلبن پر شعلههای آتش
وز باد در کشاکش چون خصم خاکسارت
بلبل رسید لیکن هم صوت رود سازت
سنبل دمید لیکن هم زلف مشکبارت
تا شاخ از شکوفه اختر نثار گردد
اقبال و یمن بادا از اختران نثارت
شاها اگر چه نوشی دائم شراب شادی
جز درد و چشم ساقی منمایدا خمارت
ترکیب شعرم آری چکند که تر نگردد
زاینسان که قاصر آمد از قدر اقتدارت