لفظم گهرفشان شد و طبعم لطیفهیاب
از یمن ظل بارگه مالک الرقاب
آن کوه کان سریرت و بحر گهر عطا
وآن ابر برقخنجر و مهر فلکجناب
طمغاج خان عالم عادل که هیچ کوه
با ضربت سنانش ندارد توان و تاب
در عهد عدل اوست که میشان همیکنند
هنگام خواب مروحه از پنجه ذئاب
عالم به زخم تیغ گرفت آفتابوار
آری جهان به تیغ زدن گیرد آفتاب
اختر شکفتهچهره شد و چرخ صافجرم
تا قدر شاه باشد اندر گل و گلاب
ای خسرویی که عرصه موروث ملک تو
دارد ز خون خصمان طغرای اکتساب
از جام بخت، ملک تو هر چند هست مست
هرگز کسی مبیناد این مست را خراب
چون چرخ سر فراخت به تو ملک بعد از این
مانده به زیر پای خری بود چون زباب
چون گرد حرب روی ظفر را شود عبیر
چون باد حمله طره نصرت کند بتاب
از خون کشته روی شجاعان کند مکد
در آب تیغ نار غیوران شود مذاب
گه تن ز پای داری قوت در اهتزاز
گه دل ز دوردستی نصرت در اضطراب
تیرت ربوده از کف ناهید جام می
گرزت شکسته در رخ مریخ التهاب
بگشاده خنجر تو در روح بر اجل
بسته غبار تو ره پرواز بر عقاب
باران تیر گشته شبان روزی و عدو
زاشتر دلی خویش چو خر مانده در خلاب
از گرزگاوسار تو تا حشر سیل خون
اشترکنان شود همه در وادی و شعاب
منصور رایت تو چو در قلب گه نمود
دانست ملک خصم که شد وقت انقلاب
در ابلهی نماید دعوی خسرویی
تیغ تو را نباید آموختن جواب
در هر زمین که کرد تف تیر تو اثر
تشنه روان فشاند بر مژده سراب
تیغت که بوسه جای ظفر نیست جز لبش
لعب زبان اوست که خون باشدش لعاب
دندان فرو برد ظفر اکنون به کار خصم
چون از زبان تیغ تو گشته است کامیاب
آن را که خنجر تو زبانی دهد چنانک
بیهیچ خلف وعده بود دوزخش مآب
وآن کس که او بر این عتبه سر نمینهاد
هم بر زبان تیغ تو کردش فلک عتاب
چون بخشش تو آید بحر از برای چیست
دیری است کاین شکال همی داردم عذاب
گر فخر میکنی به سخا جای آنت هست
دامنکشان ز فخر سخا میرود سحاب
جودت هنوز از کان فارغ نکرده دست
مانده است سوی بحر دل و چشمش از شتاب
جود تو را حساب کجا چون به هر سخن
پیچی حدیث جود برانگشت چون حساب
ای وای بر سخایی تو گر هیچ روز حشر
با او کنند از پی دریا و کان خطاب
دشمن کرفس صحت با جان ز تن بخورد
از تیغ تو چو کرد عیان گونه سُد آب
پیوسته از خیال حسامت غمین بود
آنگه که مر حسود تو را بود رسم خواب
کم عمر چون خضاب است آن را که با شهش
بر موی زیست باید ماننده خضاب
با خصم محرم آمد رمحت که میرود
در پرده دل او بیبار و بیحجاب
از سنگ و زر رایت تو کوب و زخم یافت
هر دیو کاو تطاول میکرد چون شهاب
هر دم به نو زمانه عنانگیریت کند
کآورد ظلم و فتنه ز تو پای در رکاب
ای خسرویی که کرد طبیب شجاعتت
مسلول خنجرت را شربت ز خون ناب
بر روی نظم بنده نقاب خمول چیست
چون در ثنات خوب ضمیر است چون نقاب
ای بس که همچو بحر سراسیمه بودهام
تا شد ز من پدید چنین گوهری خوشاب
بر هر گهر که دیدی و لعلی ز خون دل
آنجا بدان که رنجی بر دست آفتاب
ور این قصیده در خور این بارگاه نیست
زاین بنده ضعیف عنان رضا متاب
در بند بود باید بسیار عمرها
تا از خدنگ طبع گشادی رود صواب
جز در جناب تو نزنم خیمه ثنا
ور چوب در دهان کندم چرخ چون طناب
باقی عمر خود من و نظم ثنات لیک
دردم همه ز چیست از آن غره شباب
آخر همای جاه تو در سایه گیردم
زآن پس که مر حواصل گردد پر (از) غراب
درد سر دعات نیارم از آنک من
زآنها نهام که باشدم انفاس مستجاب
خود خواهد آب ملک تو ز ایزد هر آن کسی
کز زهد میرود ز بر آب چون حباب