وارث سریر سلیمان اعظم خاقان سلغر سلطان مظفر الدنیا و الدین سعد بن اتابک زنگی اعلی الله شانه و ادام سلطانه بر صوب کرمان و شرح بسطت ملکت و قوت شوکت و کمال عدل و شمول رحمت و فرط حیا و وفور سخای او.
چون صاحب عادل فخرالدوله و الدین بندقه دامت دولته از کرمان به خدمت بارگاه پادشاه رسید شرح طول و عرض کرمان و محاسن آن بلاد و دیار بداد و ملک کرمان را در دل او شیرین گردانید و صلاح و عمارت آن ولایت موقوف نظر مبارک پادشاه، و گفت که ولایتی چهارصد فرسنگ به حمدالله تعالی مسلم شده است و بردسیر که اصل ولایت و دارالملک کرمان است در دست، اگر خصمی مستضعف بر طرفی از آن تقلب نموده است به کمتر سعی جهاد پادشاه تطهیر آن خطه از خبث فساد خصم حاصل میگردد، از این نهضات میمونه که به حدود عراق و لرستان میفرماید که اگر نامزد کرمان شود مجرد رعب و مهابت پادشاه پیش از ملاقات آن مهم کفایت کند، شعر:
قد ناب عنک شدید الخوف و اصطنعت
لک المهابه مالا تصنع البهم
از بارگاه اعلاه الله او را وعده اجابت فرمودند و خواجه فخر الدین این بشارت در نامه کرمان اشارت کرد و پادشاه عمادالدنیا و الدین محمد دام ملکه انها حال خویش کرده بود و جواب رسیده که چهل روز میشمرد اگر در این مدت سایه چتر همایون بر آن دیار افتاد و اگر نه این فرزند مرخص است در ترک ملک کرمان و انحیاز با دولتخانه شیراز، بر مقتضی این مواعید همات مجتمع شد تا حق تعالی به فضل عمیم خویش سلسله رغبت این پادشاه ادام الله ملکه بر حرکت میمونه بجنبانید و روی خیمه عزیمت مبارک به کرمان کرد و بر فال خیر و اختر همایون و طالع سعد در صمیم زمستان اول بهمن سنه ثمان و تسعین موافق با سلخ جمادی الاخره سنه خمس و ستمائه سایه چتر جهانگیرش بر حدود کرمان افتاد و روز اول رجب روز شنبه به یمن فال و حسن حال در بردسیر آمد و بر تخت قاوردی مستوی شد.
اما صفت خَلق و خُلق آن پادشاه دام ملکه، اگر جمله اصحاب عبارات رشیقه و ارباب اشارات انیقه در نعت و وصف محاسن ظاهر و باطن او اندیشه کنند و دقایق سخن انگیزند اگر چه طناب اطناب کشیده شود و سهوب اسهاب پیموده گردد آخر الامر قلم تحریر بشکنند و انگشت تقریر بخایند و به عجز اعتراف نمایند، شعر:
ملک منی فلک السماء لوانه
بجلاله بدل الکواکب زینا
الف الظو فکادیاتی حله
الا السناء و حیله الا السنا (؟)
فاذا ترآی فی مواکبه لنا
حسدت جوارحه علیه الاعینا
اول عنوان ظاهر جمالی از وشعشه انوار سلطنت لائح و لوامع برق مملکت واضح، شعر:
کالشمس الا انها لم تکسف
و البدر الا انه لم یغرب
محمدخلق و یوسفروی و موسیدست و عیسیدم
سکندرملک و خضر الهام آصفرای و جمفرمان
بیت:
ای وارث ملک جم تو زیبا ملکی
از فر و جمال آفتاب فلکی
خُلق و خَلقت هر دو به هم خوب و خوشاند
ای شاه نگویی مَلِکی یا مَلَکی
شعر:
اعزمتک الشهاب ام النهار
ا راحتک السحاب ام البحار
خلقت منیه و منی فاضحت
تمور بک البسیطه او تمار
تحلی الدین او تحمی حماه
فانت علیه سور او سوار
قامتی چون سروی ناعم و چهرهای چون بدری باسم، بیت:
از قامت تو قیامت از ما برخاست
بالات مریزاد که چستت بالاست
و حیایی که اگر دیده نرگس در او نگرد چون لاله رخش سرخی خجالت گیرد و لطف لفظی که (یحل العصم سهل الاباطح) اگر نسیم لطائف لهجه درپاشش بر بیمار مدقوق وزد از دَق دِق باز رهد و اگر مخمور در هوای سایه شاخ شیمت فرخش نفسی برآرد از صدوع صداع خلاص یابد، شعر:
طوطی لبش چو در شکر آویزد
از بحر دلش موج سخن برخیزد
چون ابر که بر فرش چمن دربیزد
از دُرج لبش لؤلؤ معنی ریزد
و همتی که جرم سماک شراک نعل را نپسندد و هلال را به جای نعل باز رخش نبندد، شعر:
له همم لامنتهی لکبارها
و همته الصغری اجل من الدهر
ایضا:
تجمعت فی فؤاده همم
مل فؤاد الزمان احدیها
بیت:
همتش بر فلک سواری کرد
اختران را زبون خواری کرد
آفتاب از شعاع او بگریخت
شب درآورد و روز تاری کرد
و سخایی که اگر مزرعه دنیا را به اقطاع به سگ داری دهد در چشم مکرمت او آن وزن سنجندی نسنجد و اگر جمله خزائن قارون به هارونی بخشد آن در حوصله او قدر کنجدی نگنجد، شعر:
یعطیک مبتدئا فان اعجلته
اعطاک معتذرا کمن قد اجرما
بیت:
شاهی که به روز رزم در میدان
زرین فگند به دشمنان پیکان
تا کشته او از آن کفن یابد
تا خسته او به آن کند درمان
ایضا:
ز جود وارث تخت سلیمان
خراجی خاک شد در شهر کرمان
به سامان زاو چنان شد کار عالم
که بدعهدی به دور آل سامان
به گیتی جاودان باداش ملکت
همیشه بر جهان باداش فرمان
بیت:
فکانما کانت لدی آبائه
قدما لآبا العفاة و دائع
و از مائورات کرم و سخای آن پادشاه دام ملکه آن است که در ولایت فارس بیرون از تشریفات حشم و احسان خدم و بذلهای روز بزم از اوانی زر و سیم و آلات مجلس خانه به رسل و ندما و مطربان و صلات متوردان اطراف و مرسومات علما و علویه و اهل بیوتات و معایش و ادرارات اهل خیر و صلاح و اطلاقات عفاه و اهل احتیاج هر سال هزار خروار غله از زکات املاک خاص منبر فرموده است تا بر مقتضی نص (انما الصدقات) به اهل استحقاق رسانند و بر اصناف ثمانیه تفرقه کنند.
و از خیرات انواع بقاع که عنوان دیگر مبانی است که خواهد فرمودن ان شاءالله تعالی در عمر دراز و ملک مستقیم رباطی است بر نزدیکی شیراز در منزلی که آن را کرک خوانند، و هر روز از نان و نان خورش و زاد مسافرین و ترتیب پایافزار منقطعان قریب صد دینار شیرازی خرج میشود و آن خیر مستمر است و چند معتمد و مسکون اقامت وظایف آن را منصوب فرموده.
و حسن اعتقادی که افراد ائمه را تعظیم و توقیر انبیا میفرمایند و آحاد زهاد را قدر و منزلت ابدال مینهد و در رعایت حق احترام و شرط اکرام هر یک غایت مجهود مبذول میدارد و از تنطق و تخرج او در دینداری آن است که هرگز یک لحظه و نیم لمحه بیوضو ننشسته است چه در بارگاه جد چه در مجلس هزل و عشرت، و چون وقت ادای مکتوبه درآمد و دعوت (حی علی الصلوة) به سمع مبارکش رسید قلم قرار از وی برخست تا بر آن حال که هست در جامه و لباس که نماز را خاص و معد است فرض وقت بگزارد، و از ملک الحجاب عز الدین فضلون ادام الله دولته شنیدم که این پادشاه لازال ملکه هر جامه نو که در میپوشد لابد نخست غسلی برآرد و بعد از لبس آن دو رکعتی بگزارد و روز باشد که اتفاق افتد که چند نوبت ملبوسات ببخشد و بدل کند و آن سنت مستمر نگاه دارد و آن عادت خوب فرونگذارد، و عدلی که از سهم شحنه انصاف او کهربا خاصیت بازعدم فرستاد و تعرض کاه در باقی نهاد میان کبک و شاهین معادات طبیعی برداشت، صیت سیاستش در صحاری عصای شب به دست گرگ داده است و حضانت فرخ حمام تقلید دایه عقاب فرموده، شعر:
و عدل اباح الشاء احلقة الفلا
ینس کلاها و الذئاب رعاع
بیت:
از برای عصمت اغنام در جلباب شب
با ضیاء عدل او از نور مه فارغ شبان
ایضا:
شاهی چو تو از عدم نیامد به وجود
محراب در تو را بزد چرخ سجود
نوشروان را دو رخ نهادی در عدل
مر حاتم را سه ضربه دادی در جود
و از حکایات عدل او آن چه ما مشاهده کردیم یکی آن است که چون به مبارکی در شهر بردسیر و به بخت نیک بر تخت مملکت نشست و به کام نیکخواهان دولت باز بیرون شد معسکر میمون بر ظاهر شهر فرمود، گفتند ای پادشاه ربض شهر فسحتی دارد در فضای آن منازل معمور و خراب بسیار است و مقام حشم میسر باشد، از کمال مرحمت و فرط معدلت فرمود که زماستان است و در این منازل خراب باشد که درویشی مگر در خانه مسکن خود را مهیا کرده باشد و مرد لشکری لابد او را ازعاج کند و آن کلبه از دست او فراگیرد و آن بیچاره بیماوی بماند و جواب این جریمه که تواند داد؟ لشکری به سرمای صحرا عادت دارد اولیتر آن که او بر دشت باشد. زهی رحمت شامل و زهی عدل کامل و زهی پادشاه رعیتپرور و زهی خسرو انصاف گستر که، شعر:
وقف الضمیرر علی مراعاة العلی
و کفی الرعیه روعة العدوان
بیت:
شه چو بر تخت مملکت بنشست
دست او پای ظلم را بشکست
فتنه در خواب شد ز صولت او
عدل بیدار شد ز دولت او
شد ز انصاف شاه شاهتبار
گرگ از میش دوست کانیخوار
و عجبتر آن که چهل روز معسکر میمون بر ظاهر بردسیر بود در میان دهها پیوسته، و در این چهل روز هیچ سواره و پیاده در دهی نشد و یک من کاه یا هیمه به طریق زور یا زاری درخواست نکرد بل که جمله حشم غله و کاه و هیمه و مایحتاج مقام به زر خریدند، شعر:
فبهاوه مل العیون و جسمه
مل الصدور و جده موهوب
فالامن حیث خیامه مضروبة
و النصر حیث حسامه مخضوب
و با کوره عدل او اول وهلت آن بود که عباس از جهت نزل حشم منصور قسمتی عام در شهر و رستاق میکرد، پادشاه در منزل رکنآباد از آن خبر شد حالی مثال اعلی فرستاد که از قسمت در باقی کنند و هر چه نستدهاند قلم عفو بر سر آن نهند و آنچه ستدهاند باز رسانند. رعیت به این نوباوه رحمت استدلال کردند که از ظلمه انتصار خواهند فرمود، و مظلومان را اغاثت کرد و بر لفظ مبارک راند که در ولایت فارس آبادان در صد هزار منزل سفره انعام ما گسترده است و خوان احسان ما نهاده، به کرمان خراب آمدهام تاز کسره ارامل و قراض ایتام نان خورم؟ معاذ الله، عباس میخواهد که به علت نهضت ما مردم رنجاند، شعر:
در باغ ز عدل شاه فرخسیما
آن سعد که دولت است بر وی اسما
از حرص شود نرگس اکمه بینا
در شکر شود سوسن الکن گویا
اما رسوخ عرق کریم آن پادشاه دام ملکه در جهانداری و شرف اصالت او در پادشاهی، شعر:
ورث الممالک کابرا عن کابر
کالرمح انبوبا علی انبوب
مدت هفتاد سال شد تا صدای نوبت آن دولت سماع اجرام فلک است و دعوات استدامت ایام ان ملکت و رد شبان روزی ملک. و ما در عنفوان عمر و عهد صبی میشنیدیم که احوال ممالک فارس از جهت صبابت سلاطین آل سلجوق و قلت اعتنای ایشان به اسباب جهانداری در زلازل اختلال افتاده است و از فرط اعتساف و دوام اسراف در اهمال جانب انصاف در این ولایت روز راحت تاری است و سیلاب خون جاری، و سلطان ملکشاه بن محمود بن محمد بن ملکشاه که پادشاه بود همت او بر کشتی گرفتن و مشت زدن و تربیت بطالان و مصارعان و زورآزمایان مقصور و عهده ملک و ملاک کار و لشکرکش او اتابک سنقر که او را شیر باریک میگفتند و برادر او و قوم و خیل ایشان سلغر. پس از غایت تهور و بیعافبتی ملکشاه برادر اتابک سنقر را بیجرمی ظاهر هلاک کرد. اتابک سنقر با قوم خویش از شهر شیراز خروج کرد و بیرون شد و ملکشاه چون مخائل فتنه مشاهده کرد خواست تا اتابک را به لطائف معاذیر باز شهر آورد، اتابک سنقر گفت که محمد باز دار که به این کبیره حامل بوده است به من فرستد تا باز شهر آیم. ملکشاه چون همه ابهلان او را پیش اتابک فرستاد، اتابک از حُرقَت حَزازت کینه برادر که در دل داشت حالی او را سیاست فرمود پس به اعتماد قوت که داشت روی به قصد ملکشاه آورد و او را از فارس ازعاج کرد.
ملکشاه به خدمت عم خویش سلطان مسعود شد به عراق و استمداد لشکری کرد و به فارس آورد و منهزم بازگردید و چند نوبت همچنین هر وقت که اقدام نمود اسیر انهزام شد و ملک فارس اتابک سنقر را صافی و مستخلص گشت و خبر به کرمان رسید که در ولایت فارس مهدیی پیدا آمده است و دجال فتنه را بر دار اعتبار کرده و شمع انصاف در ظلام ظلم برافروخته و خاشاک حوادث آن دیار را خاروار به آتش سیاست سوخته، رایات مسلمانی را به تایید آسمانی افراشته و ایوان ممالک را به تصاویر استقامت نگاششته، ابواب عدلی که مسدود بود منفتح شد و اسباب رفاهیتی که منصرم بود باز دیدار آمد، به حسن سیرت آن پادشاه در آن بلاد بساط امن مبسوط شد و امور ممالک به یمن ایالت او مضبوط، و این ساعت اخبار اتابک شیر باریک در حفظ قوانین جهانداری سائر است و آثار او در ولایت شیراز از عمارت بقاع و بنای خیرات ظاهر، شعر:
ان آثارنا تدل علینا
فانظروا بعدنا الی الآثار
و اتابک سنقر معاصر ملک محمد بوده است در کرمان، ما در آن عهد میشنیدیم از افواه که امروز زمام ملک جهان به دست سه پادشاه عادل است یعنی اتسر خوارزمشاه به خوارزم و ملک محمد در کرمان و اتابک سنقر در فارس. و میان ملک محمد و اتابک سنقر در آن وقت مشارب مصافات مورود بوده است و اواخی مواخات مشدود و رسل و قواعد از جانبین متوادر و کتب و رسائل متواتر، و اتابک سنقر و ملک محمد هر یکی به ولایت خویش قانع و از تعرض همسایه متمانع، و چون آیت دولتش منسوخ شد و عهد عمرش مفسوخ اتابک زنگی برادرش بر سریر ملک فارس مستولی شد و بر درجات دولت مستعلی، پادشاهی بود گوهر نفس او از شراست مطبوع و بنای خلق او بر شکاست موضوع، شعر:
و لطالما هاب الملوک مکانه
حتی یکاد یهابه الملکان
زلت قدم را با راقت دم مقابل کردی و تجاوز از ضغائر جرائم کبیره پنداشتی و در عهد او اورا خصوم پیدا آمدند، صاحب اهواز شمله چندگاهی با وی در نرد نبرد مواجهت نمود و میان ایشان دست غلبه قائم میبود و از بطانه او سلغر ناشیی برخاست او را سابق خستکین میگفتند و مجاذبت ردای ملک کرد و وقتی منهزم از پیش اتابک زنگی به گرمان افتاد و به خدمت ملک طغرلشاه رسید بر امید اغاثت و انجاد، و ملک طغرل نه مرد پرخاش و انجا و ایقاظ فتنه خفته بود التفاتی به حال او ننمود پس از کرمان عنان عزیمت بر صوب خوزستان تافت و با شمله پیوست بر ظن آن که (عدوا العدو صدیق) و اجل او را این خیال نموده بود، شمله نیز تقصیر نکرد و (کفی الله المومنین القتال) برخواند و وی را هلاک کرد و ثقلی بزرگ از دل اتابک زنگی برگرفت، بیت:
زنهار به خون من نیالایی دست
خود خشم من این مهم کفایت کرده است
و در عهد ملک او ملک طغرل به جوار حق پیوست و ملک تورانشاه از فرزندان او به حضرت اتابک زنگی التجا نمود و چنان که عادت ملوک باشد او را اکرام فرمود و دو نوبت لشکر داد و به کرمان فرستاد، چون تورانشاه را بخت یار نبود هر دو نوبت بر جمازه فرار باز حضرت شد، سیوم نوبت بعد از که چند سال در عراق طوف کرد و مقام باز یزد آورد چنان که در مقدمه شرح داده آمد ایبک دراز او را از یزد بخواند و از حضرت شیراز استمداد نمود و ولایت سیرجان و پرک و قلعههای آن از کرمان باز فارس پرداخت، اتابک زنگی دگربار لشکری فرستاد و کرمان تورانشاه را مسلم شد و بعد از آن سالی دو سه در زمره احیا بود، چون دور دولت او منقرض شد افسر پادشاهی بر سر پسرش اتاب تکله نهادند و در عهد او چند سال خطبه و سکه کرمان به نام و قلب آن پادشاه مزین بود.
و اتابک تکله پادشاهی بوده است عادل و صبور و حلیم و قانع، ملک کرمان پیش از آمدن ملک دینار به کرمان و بعد از وفات او چند نوبت بر وی عرضه کردند و سایه قبول بر آن نافکند و به خطبه قانع میبود.
و در عهد اتابک تکله زلزال فتنهای در فارس حادث شد و ابن عم او را قطب الدین پسر اتابک سنقر نعره خلاف در سر حرکت کرد و فضله سودای پادشاهی دماغ او را تباه گردانید و التجا به جانب ایگ و دارابجرد کرد و بیدولتی او را باز دست اتابک تکلمه داد و آن پادشاه رحیم جانب خویشی را رعایت فرمود و حکم ارعاء تقدیم و او را به جان امان اد و به نیل میل کسوت بصرش کبود گردانید ولی رنگ آن نیرنگ در نگرفت و مرد چشمش مرده و نرگس حدیقه حدقهاش پژمرده نشد و این معنی هم سبب شقا و قاطع بقای او بود چه شیطان فضول او را به تسویل به عراق کشید و لشکری به فارس آورد و بلاد و عباد را دوائر تخریب و تعذیب افگند، تقدیر (والعاقبة للمتقین) غالب آمد و نَدَب ظفر اتابک تکله را تمام شد و لشکر عراق را هزیمت کرد و قطب الدین و اتابک یزد را هردو در مصاف بگرفت، اما اتابک یزد رکن الدین سام را چنان که عادت سلاطین کریم باشد مشمول نواخت و اکرام بازخانه یزد فرستاد، شعر:
قبل العدی بالصفح عن هفواتهم
و الصفح فی عنق العدو صفیح
و کار قطب الدین که خصم بود به آخر رسید و ممالک فارس اتابک تکله را مستخلص و صافی شد، ولی میان حضرت فارس و ایگ به حکم تلاصق دیار مداجاتی که پیوسته بوده است قائم بود و همواره خاطر آن پادشاه به قهر امرای آن جانب مایل و چند نوبت به نفس خویش حرکت فرمود و دست برد سلطنت نمود تا بعضی بلاد و قلاع را گشاد و مضاف ولایت خویش داشت و چون او را طور وفاتی که ملازم حیات است دررسید، شعر:
منادی برآمد ز هفت آسمان
که سعد بن زنگی است شاه جهان
شعر:
الله اکبر ان السعد قد طلعا
و قد تصرم حبل الحیف و انقطعا
و خود آن چنین پادشاه قاهر و در صنعت جهانداری استاد ماهر همه بانی سرای مملکت و ممهد قاعده سلطنت آن پادشاه عادل بوده، کشت صنعهای جمیل که به روزگار دراز کردهاند آن پادشاه میدرود و جواب سوالها که در اکتساب علق ظفر از مفتی بخت کردهاند او میشنود، عروس آن فتوح که آینه اندیشه به ایشان ننمود روی گشاده به حجله مراد او فرود آوردند و شراب آن اغراض که نوشیدن آن در حساب نبود که به اخوب بینند به اقداح نجاح در کام ایام او ریختند ایشان همه پیاده بودهاند و شاه این پادشاه و ایشان ستاره بودهاند و ماه این خسرو، بیت:
ای ز یزدان تا ابد ملک سلیمان یافته
هر چه جسته جز نظیر از فعل یزدان یافته
ای ز رشک رونق ملکت سلیمان را خدای
از تضرع کردن (هِب لی) پشیمان یافته
و اصفهان که مادر ملک عراق است و بکر زیور دار بلاد آفاق او را در کنار اختیار آمد و نوبت حشم منصورش لشکر خوارزمشاه را که مالک سلاطین است هزیمت کردند، غز که معرت ایشان گیمخت زمین را هزار بار از خون خلق ادیم کردهاند گاه در سایه زنهار او دست کدیه دراز کردهاند و نان خواسته و گاه از سر نیزه حشم منصورش جسته و جان برده. امیر نظام الدین محمود بن الحسن امیر ایگ که از عقاب اوج هوا رفیعتر بود و کوهپایههای دارالملکش از بروج آُسمان منیعتر اقبال این پادشاه او را دست بسته به پای تختش آورد، مملکت کرمان که سلطان سنجر شست سال در حسرت آن تمنی بود که او را خطبه میسر شود به هزار زور و زاری، لقمهوار در دهان کام او نهادند، شعر:
خطبتک ابکار البلاد و عونها
فعلیک من بین الملوک سکونها
غارت علیک جبالها و سهولها
وصبت الیک قلاعها و حصونها
و ستملک الآفاق بعد و بالحری
ان تملک الآفاق افریدونها
امروز در رقعه زمین سه شاه مذکورند و در بسیط غبراء سه حضرت مشهور، خوارزمشاه در سر حد ترکستان و ملک غور بر لب هندوستان، سره جهان و فرضه مابین عراق و خراسان از در اصفهان تا حدود غزنین و از جزیره قیس که قلب دریاست تا طبس و سیستان عرصه ملکت و ساحت ولایت آن پادشاه است بیمنازعت خصمی و مجاذبت ضدی، لاجرم بر لب چشمه سنانش تزاحم وراد فتوح است و بر سواد دل و جگر اعداش رخنههای جروح؛ برید تایید کتاب ظفر او در فضا شش جهت دوان است و فرات احکام او در شام احتشام روان، در جهاد اهل عناد بر مقتضی عادت حزم درع صبر اولوالعزم پوشیده است، لاجرم در مواقف مخاوف منصور است که (النصر مع الصبر) شعر:
ناصبوران چو خاک و چون بادند
ظفر و صفر هر دو همزادند
شعر:
و تلقی اذا صابرت فی حومة الوغا
جمال عروس النصر فی حلل الصبر