افضل‌الدین کرمانی » بدایع الزمان فی وقایع الکرمان » بخش ۵۰ - گفتار در ذکر رفتن ملک محمدشاه به حضرت عراق و فوت اتابک محمد در بردسیر و مایوس بازآمدن محمدشاه و به بم شدن و از آنجا به سیستان و خوارزم و غور و انقطاع دولت سلجوقیان در کرمان

چون ملک دینار، از در بردسیر برخاسته به جانب خبیص شد، امرا و صدور شهر که یرقان جوع و خفقان خوف، بر ایشان غالب بود و هوای جلای وطن خیره، محمدشاه‌ را تصویر کردند که تو پادشاهی جوان‌بخت، بهر حضرت که رسی، برحسب التماس، حکم امداد و اسعاد مبذول دارند. تا آن کودک را از گاه جاه برگرفتند و در چاه راه افکند. با آن که، غز در کرمان توّغل نمود، ملک توران‌شاه و اتابک محمد به عراق می‌نبشتند و قصه استعانت برمی‌داشتند و از حال ضعیف و بی‌چارگی خویش و تغلب خصم، انها به بارگاه اتابک پهلوان و دیگر پادشاهان می‌کردند و تذکیر شواجر رحم واجب می‌داشتند.

هیچکس از آن حضرت، لبیک اجابتی نگفت و اندیشه اعانت و اغاثتی نکرد و اگر جوابی می‌نبشتند، مشتمل بود بر تمهید عذری و تقدیم وعده، تا در شهر، به طریق هزل و استهزاء می‌گفتند: لشکر به گندنان رسید و محمدشاه چون طراز طیلسان احوال خویش نقش نامرادی می‌دید. در ماه شعبان سنه ۵۸۲ هجری، عزم عراق کرد و جماهیر مشاهیر کرمان، چون حاکم ولایت، قاضی قوام الدین و مجیر الدین مستوفی و غیرهما، خود را بر فتراک او بستند و او را بدرقه ساختند و از زندان موحش کرمان رستند و روی به جانب یزد و عراق نهاد و اتابک محمد در شهر ماند با جمعی سوار و پیاده و کس بر سرّ سینه او مطلع نه، که سر محاصره و مکابره دارد، با ملک دینار؛ یا، در مصافحت و موافقت خواهد زد .

چون تقدیر دیگری را کار می‌ساخت و اسباب بختیاری می‌پرداخت، هشتم ماه رمضان سنه ۵۸۲ هجری، بی‌حلول علتی ظاهر، و وقوع سقمی مخوف، اتابک محمد، روزی دو سه، چون مبهوتی بود، پس، از ذروه حشمت، به حفره وحدت، انتقال کرد و در کرمان، به رفتن ملک و خفتن اتابک، روزگار ملکت را ختم کردند و سرای امارت را در برآوردند و لوای شهریاری به خاک افکندند و دفاتر بزرگواری به آب دادند. ناصر الدین کمال، خزانه و بنه اتابک محمد برداشت و به عراق به خدمت محمد شاه شد و کار شهر به کلی مضطرب و منقلب شد. مشتی رعیت عاجز بی‌چاره ماند و جمعی سپاهی از ترک و دیلم؛ و سرهنگ شیطان غرور، باد تسویل و تضلیل در ایشان، دردمید که تا ملک به امداد رسد، ضبط این حصار توان کرد.

و ترکی نادان سینه تقدم بفراشت، بی‌استظهاری و ذخیره‌ای؛ (متوکلین علی زاد الحجیج.) و نیت بر محاصرت و همت بر مخالفت غز، مقصور گردانید. و چون بهار درآمد، ملک دینار به در بردسیر آمد و چنانچه در خاتمه مشروح محرّر می‌گردد، بعد از مجادله، به مصالحه شهر تسلیم کردند. و چون محمدشاه از شهر بیرون شد، به در حصار زرند آمد و جنگ در پیوست چند مرد از آن او سرتیزی نمودند و در خندق حصار شدند، همه را هلاک و مجروح کردند. پس خواجه جمال، او را نزلی فرستاد و گفت ای ملک تو را این ساعت، ضعفی هست و از استخلاص کلاته‌ای، عاجزی و پادشاهی قاهر، با سپاهی غالب، در کرمان آمد. با وی ساختن و وصلتی درخواستن و در طرفی از اطراف کرمان بودن، مفیدتر از این سفر پرگزاف و قطع مسافت دراز. مدّت ده سال برادر پدرت، می‌نبشت و فریاد الغیاث، می‌کرد و به زبان شفاعت و فرط ضراعت مددی می‌خواست؛ التفاتی نرفت. این سعی ضایع است و مقاسات هجرتی نه نافع. اگر ملک سخن من می‌شنود، من به حکم وساطت، قدم خدمت در میان نهم و این کار به اتمام. محمدشاه را سمع قبول، مساعدت نکرد و روی به راه نهاد . چون به عراق رسید، او را حوالت مدد، به فارس کردند و چند فرزند اتابک زنگی را که بر سبیل نوا، در حضرت بودند، اکرام جانب محمد شاه را، در صحبت او باز خانه فرستادند و از امرای عراق، عز الدین قبه و بوزقش شمله‌کش، در خدمت او روانه کردند تا اتابک تکله بن زنگی، لشکر خویش اضافت کند و او را باز خانه رساند.

اتابک تکله، پادشاهی بود قانع و حبّ سلامت بر وی غالب و اگر او را برگ محاکات اوباش و مبارات هر دزد و قلاش بودی، این تهور خود بنمودی و ملک کرمان فروگرفتی. چون خود را نکرد در اعانت و امداد و اقامت مراسم انجاد محمدشاه نیز تقاعد نمود و به حکم تجاور دیار و تلاصق بلاد، در قرب گرفت غز شد.

در عراق نیز میان سلطان طغرل و اتابک قزل ارسلان، غبار وحشتی حادث شد.

امیر دوگانه عراقی، آن حالت را اغتنام نمودند و روی باز عراق نهاد و محمدشاه با حشم و حواشی خویش روزی چند، در فارس ماند. پس چون مقام او از توقع مددی و فایده و حصول غرضی، خالی بود؛ روی باز حدود کرمان نهاد و قصد جانب بم کرد. چه ملک دینار، در شهر بردسیر آمده بود و اتباع و اشیاع او در حیز تفرق افتادند. بعضی در فارس از متابعت او انحیاز نمودند و بعضی باز دار الملک بردسیر آمد و فوجی در خدمت او به بم رسید. مصرع:

باز آمدم و غمانت بازآوردم

سابق علی چون محمدشاه را دید، بر در هر نااهلی ایستاده و دست سؤال پیش هر دونی دراز کرده و بی‌حاصل باز در او آمده؛ او را رعایت حقوق نعمت پدر او، سلسله رقت بجنبانید و التفات خاطر به احوال سابق نکرد. چه (ذکر الوحشة نصف الوحشة.)

و این نوبت، در مراسم خدمت و لوازم طاعت، بیفزود و دختر خویش را در حکم او کرد و شش ماهی بر فراش راحت بیاسود.

پس، چون وجود او در بم، سبب خرابی ولایت و استیصال سابق خواست شد؛ سابق او را و دختر خود را در خدمت او به جانب سیستان گسیل فرمود و محمد شاه، از سیستان نشاط حضرت خوارزم فرمود و خوارزم‌شاه تکش در توقیر و احترام او مبالغت فرمود و در بارگاه قدس و مجالس انس، او را زیردست فرزندان خویش می‌نشاند و وعده قرب اعانت و سرعت اغاثت می‌داد و خوارزم‌شاه را محبتی به دلی و مودتی نه، تکلفی با محمدشاه بیفتاد و در کار امداد و اعانت او، گرم ایستاد. هم از کسان محمدشاه در ابطال آن قاعده سعی کردند و عقیدت او فاسد گردانید. پس، چون بر ساحل محیط کرم، تشنه، روزی چند صبر کرد و اثر شفای عارضه نمی‌دید؛ جهاز تکسر بر آن حضرت کرد و عنان عزیمت، بر صوب غور و غزنین گردانید و در خدمت سلطان شهاب الدین، مقاسات سباحت دریاهای ژرف و صعود کوه‌های پربرف و مسافت دراز و سفرهای جان‌گداز کرد؛ تا حقه قالبش از گوهر روح خالی شد و تخم قاورد به یکبارگی برافتاد.

سپهر جادوکار، از این دست بازی‌ها بسیار داند. و روزگار مشعبد از این چرب‌دستی‌ها بی‌شمار دارد.

پس خیل و خول محمدشاه بعضی در خراسان بازایستادند و برخی باز کرمان آمد.

این خاتمه دولت آل سلجوق است در کرمان.