افضل‌الدین کرمانی » بدایع الزمان فی وقایع الکرمان » بخش ۴۹ - گفتار در بیرون امدن اتابک محمد از میان غز و به قلعه ریقان رفتن و از آنجا به خبیص توجه کردن و از خبیص، به گواشیر شدن

( چون اتابک محمد دو سال در مطموره صحبت غز صبر کرد و اثر نصایح و مواعظ هیچ ظاهر نمی‌شد و قومی را مشاهده کرد که اعلام اسلام نگونسار کرده‌اند و نهال مردمی و مرّوت از بیخ برآورده؛ نه ایشان را خواصّ عالم انسانی و نه برگ رعایت حقوق مسلمانی؛ اراقت خون مردم مسلمان واجب‌تر دارند از سنت قربان؛ چند پادشاه را از بطانه خویش به دوزخ فرستاده و چند شهر معظم را کلاته کرده. آیت :(و لن تفلحوا اذا ابدا) طراز دولت ایشان است و رمز:(کنتم قوما بورا) سر خاتمت ایشان بر سنت:( فقررت منکم لما خفتکم) بر در ریقان، خود را از قلزم هلاک و گرداب وحشت مصاحبت و مرافقت ایشان در زورق خلاص و سفینه نجات افکند و در حصار ریقان شد. چون غز از در ریقان برخاست، به راه بیابان در خبیص پای باز کرد، سوار و پیاده شهر، چون از رسیدن اتابک به خبیص، با خبر شدند قفس حبس بشکستند و از مضایق قحط، بیرون جستند و روی به خبیص نهاد. چون شهر خالی شد و پهلوی شوکت اتابک قوی، طریقی بیرون از صلح و ساختن نماند، خواجه جمال گریدی که از گرید طبس بود و مردی کریم منعم؛ از شهر بردسیر به رسالت، نزد اتابک محمد به خبیص فرستادند و ملک و اتابک تذکر عهد قدیم کردند و به تازگی نطاق وفاق به تأکید میثاق بر میان جان بستند و اتابک در شهور سنه ۵۷۴ خراجی، موافق با سنه ۵۸۱ هلالی؛ با جمعی که به وی پیوسته بودند در شهر آمد و اگر چه در شهر آفت قحط و غلا به مخافت هلک و فنا موصول بود، به طلوع هلال رایت اتابکی تباشیر صبح صلاح، روی نمود و تقاتل و تخاصم، از میان برخاست و بر مدافعت غز، یکدل و یک‌دم شدند.

در این اثنا خبر بیرون آمدن ملک دینار، از بیابان کوبنان، و رفتن او به جانب راور تا به خبیص رود، بر عزم نرماشیر و الحاق به حشم غز، به بردسیر رسید. سوار و پیاده شهر جمع شدند، قریب سیصد نفر و به خبیص شد؛ بر آنکه مانع مرور او باشند و با او هشتاد سوار بود، همه خسته و مانده. چون مسافت نزدیک شد؛ از جهت صیت مردی ملک دینار که در جهان شایع بود، حشم کرمان را دل مضاربت و طاقت محاربت او نبود. متعرّض او نتوانستند شد. چون ملک دینار به نرماشیر رسید، چنان که در خاتمه به تفصیل تحریر خواهد یافت و غز با وی پیوست، به در بردسیر آمد و خواجه جمال گریدی؛ در وقتی که از گواشیر به رسالت، نزد اتابک محمد به خبیص شد؛ چون اتابک مردی بود سهل جانب کم‌غور و پیوسته محتاج مشیری و مدبری و در حال رخا و استقامت ناصر الدین کمال که خواجه و کدخدای او بود؛ به سر میبرد و در این حالت غایب بود چون خواجه جمال را دید و درستی و چستی او، استصحاب او را غنیمتی تمام و فوزی شگرف شمرد و در خدمت خویش او را مکانی مکین داد و خواجه جمال، اگرچه بسیار گفتی امّا همه سخن حق گفتی و او را بر محال صبر نماندی و دروغ نگفتی و و نتوانستی شنید و خیانت نکردی و خائنان را دشمن داشتی و سخن حق، از هیچ پادشاه بازنگرفتی. چون اتابک را دید که، (یخلط الماش بالدر؛) و تمشیت امور معاش نه بر وجه صواب می‌فرمود؛ اتابک را ارشاد می‌کرد و اشارات او نافع می‌آمد شعف اتابک به وجود او زیادت می‌شد.

چون لشکر به اتابک پیوست و از خبیص او را به شهر گواشیر بردند؛ خواجه جمال را با خود ببرد و سلمان سرای او شد و مصالح احوال او رعایت می‌کرد و وقت‌وقت، بر عادت بسیارگوئی، نفسی از ذکر مساوی ناصر الدین کمال برمی‌آورد و می‌گفت اگر تو را مدبری کافی و کدخدائی راستگوی بودی؛ هرگز تو را این وقایع، پیش نیامدی و ناصر الدین کمال در کوبنان بود؛ اتابک او را استدعا فرمود. چون حاضر آمد خدّام اتابک کلمات خواجه جمال نقل کردند؛ نهال حقد جمال، در جان و دل جای گرفت و باز عاج جمال، با قبض و قتل او جان بر میان بست. خواجه جمال امارات خلاف مشاهده کرد و اتابک را به ناصر الدین بازگذاشت و به کوبنان شد. چون ملک دینار، با حشم غز، به در بردسیر رسید، خواجه جمال قصد حضرت او نمود و به خدمت آمد و ملک او را منصب نیابت و وکیل دری، داد و او حصار زرند را عمارت کرد و خود به آنجا نشست .

ملک دینار چون ارتفاع سوروغور خندق و استحکام قلاع بردسیر بدید؛ دانست که تسخیر شهر بردسیر به گشودن حصون اطراف تیسیر می‌پذیرد؛ از در بردسیر برخاست و به جانب خبیص شد و از آنجا به راور.