افضل‌الدین کرمانی » بدایع الزمان فی وقایع الکرمان » بخش ۴۶ - گفتار در ذکر کشته شدن ملک توران‌شاه بر دست ظافر محمد امیرک و بر تخت نشاندن محمدشاه بن بهرام‌شاه

چون اتابک محمد به کرمان بازآمد، ظافر محمد امیرک به وی پیوست و این ظافر محمد امیرک آن است که در خدمت ایبک بود و ذکر او سابق است و اسلاف او خود داغ عبودیت آن دولت داشتند؛ اما اصل بد، او را به رعایت حقوق نمی‌گذاشت. اتابک از مشیز او را به نیابت خود در شهر فرستاد. چون ظافر در شهر آمد، دکان فضول بیاراست و بضایع اکاذیب بر طبق عرض نهاد و چون عرصه ملک از طبقات صدور و امرا خالی بود، اوباشی دو سه، در پیش افتاد و حل و عقد و تولیت و عزل درون شهر به دست فروگرفته. ظافر ایشان را در آن کار قرآئتی فاتحه استحسان می‌خواند و ایشان، ان یکاد استعظام، بر وی می‌دمیدند و در خفیه، بنای فتنه معظم و اساس حادثه منکر می‌نهادند و ملک توران‌شاه بی‌چاره از آن غافل.

روز هرمز ماه تیر سنه ۵۷۲ خراجی موافق سنه ۵۷۹ هجری، علی الصباح ظافر با چند سرهنگ و بطال به در حجره ملک شد و بی‌رخصت و استجازه، در سرای حرم آمد و توران‌شاه خود رنجور و به علت نقرس مبتلا. حجاب حرمت برداشت و برقع حیا از رو برگرفت و آن مسکین رنجور را پاره پاره کرد و محمدشاه بن بهرام‌شاه را از قلعه به زیر آورد و بر جای وی بنشاند و گردن رفاعت بفراشت و بر وجه امتنان با اهل شهر می‌گفت که نیم مرده‌ای ظالم مکار غدار را برداشتم و پادشاهی جوان‌بخت عادل نشاندن.

محمدشاه با آن که کودک بود از محبس قلعه به مجلس سریر ملک رسیده، به فراست، اصافلت و عرق سلطنت می‌دانست که اقدام بر آن کبیره، نه حد ظافر بود و هر کس که مثل این جریمه مستجاز داشته است از وخامت عاقبت آن جان نبرده است و تبعه آن حرکت مذموم و فعل مشئوم در وی رسیده است چون بر این تجاسر روزی چند برآمد و غز پرده صلح دریده بود و قواریر موائیق بر دیوار نقض زده و مراسم مقاتلت از سر گرفته. روزی خبر دادند که فوجی غز، بر دو فرسنگی شهر می‌گذرد. و ظافر از غایت غرور جانب حزم را مهمل گذاشت و با تنی چند معدود به تاختن غز شد. محمدشاه چون همیشه با معتمدان و خواص جانداران خود قرعه مشاورت دفع ظافر می‌گردانید، در این روز یکی از خواص او علاءالدین سلیمان نام گفت، ای پادشاه دفع این غادر فاجر را روز به ازین به دست درنمی‌آید. چون ما از شهر بیرون رویم، خداوند بفرماید که دروازه‌های چهارگانه شهر فروبندند و کلید دروب و قلاع، به خدمت او آوردند و خود با معتمدان ترک و دیلم، بر باروی شهر نشیند. من او را ضربه‌ای زنم، هر چه بادا باد. پادشاه گفت اگر این کار برنیامد و خطا افتد، خلقی بسیار کشته شوند و جهانی در بلا افتد. علاءالدین سلیمان گفت هر گاه دروازه‌ها بسته باشد هر فتنه و واقعه‌ای که باشد در بیرون باشد. اگر نعوذ بالله او خلاص یابد، شما دروازه‌ها فروبندید و او را باز اندرون نگذارید. پادشاه او را دلداده گفت بسم الله با او بیرون شود چون باز شهر درآید جزای فعل ذمیم و سزای عمل قبیح او را در کنار نه؛ تا عبرت دیگر منعدیان و موعظه دیگر بی‌ادبان شود.

بر مقتضای فرمان علاءالدین سلیمان و موافقان همه منتهز فرصت بودند تا بر دروازه ماهان علاءالدین سلیمان نیزه‌ای بر پشت ظافر زد که سنان جان ‌ستانش از زیر پستان ظافر بیرون آمد و دیگر یاران مدد کرده او را پاره پاره کردند. و در شهر خواجه‌ای بود که منصب وزارت به رسم او بود و شخصی دیگر که اسم خازنی بر وی و با ظافر در قمار این جرأت هم دست بودند و در غبار این ذلف هم‌پای. در پس دیوار اختفا گریختند. محمدشاه عیون تجسس برگماشت تا هر دو را بازجستند و به ظافر ملحق ساخت. و در شهر یک خواجه‌ای محتشم مانده بود، از خاندان مجد و شرف و دودمان جود کرم، او را شرف الدین بن عزیز خواندندی، پسر عزیز منشی ممالک کرمان بود که ملک العلمای عهد بود و عالم علوم شریعت، زیر خاتم خاطر او و کتایب نصرت تیغ، در حمایت نوک قلم او، و شرف الدین مسعود مسعود در مبدا شباب طلعتی داشت مقبول و هیاتی مطبوع و جمالی فایق و ذکای باطن، با حسن ظاهر لایق. بیت:

کافر چو دید غایت حسن رخ تو گفت

پاکا مصوری که چنین صورت آفرید

اعبای شغل وزارت به قوت عقل و فرط کفایت او منوط فرمودند و اشغال لشکرکشی و لالابگی به مخلص الدین مسعود مربوط. ملکی بی‌جمال و دیوانی بی‌مثال و رعیتی بی‌مال، همه در تاریکی فتنه مشت می‌زدند به تحمل و احتیال، بر انتظار فرج، روزی به شب می‌بردند و قوام الدین زرندی و شرف الدین در تنافس وزارت، یکدیگر را نرگس بصر از حدیقه حدقه برمی‌کشیدند، تا کسوت وزارت از شرف الدین خلع کردند و در قوام الدین پوشیدند و ترکان در استحیا و ابقا و اهلاک و افنای هر کس که می‌خواستند بی‌زجر زاجری و منع مانعی، تصرف می‌کردند. مجدالدین محمود پسر ناصح الدین ابوالبرکات رامگر، در صره ثروت در می‌دیدند، او را کشتند و اسباب خانه برد و مخلص الدین مسعود که اختصاص قربت و اخلاص خدمت پادشاه می‌نمود دورجور، به وی رسید و او را هم پاره کردند و به مطبح آخرت فرستاد و مشتی رعیت بی‌چاره، که از بی‌درمانی و ناایمنی راه و عدم کرایه در مضایق اضطرار مانده بودند؛ همه روزه در شکنجه مطالبت بودند همه شب بر دریچه پاسبانی.