افضل‌الدین کرمانی » بدایع الزمان فی وقایع الکرمان » بخش ۴۴ - گفتار در بیرون آمدن مویدالدین ریحان از خرقه تصوف و اتابک شدن و لشکر به سیرجان بردن و در آنجا مردن و مجمل احوال غز

چون غز از در شهر برخاست، مویدالدین ریحان که بر دست فارس میدان فرسان و شطاح جهان، مترجم کلام رحمان، شیخ شمس الدین محمد روزبهان؛ توبه کرده بود و خرقه پوشیده، قاروره توبت بر سنگ زد و گلیم خرقه برآتش نهاد و دیگر باره اتابک شد و لشکر شهر برگرفت و به سیرجان شد؛ بر تمنای آن که امیر خطلخ آیبه ایازی مددی کند و روزی چند علوفه‌ای بیرون برد.

چون به مقتضای آیت، (و ما تدری نفس بای ارض تموت) فرموده (اذا اراد الله قبض عبد بارض جعل له فیها حاجة،) مویدالدین ریحان را، شراب عمرد به درد رسیده بود و مدت بقا به آخر کشیده. در آن خاک او را بخواندند. لبیک اجابت گفت و او را در رباط خواجه علی، به سیرجان دفن کردند و لشکر بی‌هیچ مراد بازگردید و از بردسیر، قومی از غلامان بر اثر غز شدند، برای آن که چیزی از بنه غز بازگردانند، در دست غز اسیر آمدند و هلاک شدند و غلامی معروف با چند ترک در حصار قریة العرب، متحصن شدند. غز قصد آن حصار کرد و بستد و جمله را به وحشت‌خانه فنا فرستاد و بر این نسق،هر سال، فوجی از آن ترکان، که در مشاورت و مباشرت و مبادرت قتل خواجگان، مشارک بودند؛ بر دست غز هلاک می‌شدند،، تا از آن مدبر بر آن نافخ ناری و ساکن داری نماند.

چون زمستان سنه ۵۷۰ درآمد، روی بازگرمسیر نهاد و با سابق علی، گاه در مرقد صلح و موافقت می‌خفتند و گاه بر منهج حرب و مخالفت، می‌رفتند و چون دانستند که کرمان، ایشان را خانه شد و منازعی نیست؛ گرمسیر به عمارت آوردند و رستاق جیرفت و ولایت نرماشیر را زراعت کردند و بازیار را مراعات واجب داشتند و از در اصفهان و سیستان بلکه از بیضه مماکل فارس، اصناف اموال و چهارپای و رخت قوافل می‌آوردند و بر هم می‌نهادند و در حدود سردسیر و گرمسییر، استخلاص چند حصن و حصار کردند که در او، سیصد و چهارصد مرد بود و همه را قتل کرد، چون حصار کورفک که کردان داشتند و حصار راور و زرند که امیر حیدر داشت، تا سپاهی و تازیک کرمان همه در این فتنه هلاک شدند، یا جلای وطن کرد و منازل ربض بردسیر و سرای‌های دشت که یک شبر از آن به یک مثقال تبر خریدندی، چنان شد، که بوم از بیم وحدت، از آن خرابه‌ها می‌گریزد و جغد از وحشت آن اطلال می‌پرهیزد. رباعیه:

آنجا که بدی نغمه چنگ و دف و نی

بینی ز دد دشت در او اکنون پی

هر جا که پری‌رخی در او خوردی می

امروز همی دیو، گریزد از وی

و این همه خرابی کرمان، نتیجه آزار خاطر و رنجیده رفتن قدوة الاولیا شیخ محمد رحمه الله از کرمان بود، در عهد ملک ارسلان. گویند که بهرام‌شاه و مویدالدین ریحان، مرید شیخ بودند. چون هر دو به خراسان شدند و ارسلان‌شاه از بم باز کرمان آمد، بدگویان تقریر به ارسلان‌شاه کردند که این مرد دوست بهرام‌شاه و مویدالدین ریحان است و چندین هزار مرید دارد. بودن او در کرمان خطر است. پس کس پیش شیخ آمد و گفت ملک از تو رنجیده است و مردی ترک است. شیخ گفت ما از ترکان نترسیم، ما از کسی ترسیم که در همه عمر، کفش مردی راست نهاده باشد و از روی خشم برخاسته. از کرمان برفت و گفت ما کرمان‌ را پشت پای زدیم چنان که در پای مناره شاهیگان بچه کرد. شیخ مبارک گازر، که مردی بود صالح و مشهور که پیوسته ابدال بر او ظاهر شدندی و مصاحب شیخ الاسلام برهان الدین کوبنانی، گوید که هیچ کس زهره نداشت که تنها به شاهیگان بگذشتی، از ترس گرگ مردم‌خوار.