افضل‌الدین کرمانی » بدایع الزمان فی وقایع الکرمان » بخش ۲۶ - گفتار در آمدن ملک ارسلان از یزد با اتابک یزد به دارالملک بردسیر و عزم جیرفت کردن و مانع شدن ایبک دراز، دخول ملک را با اتابک یزد و مراجعت اتابک و رفتن ملک به میان حشم کرمان

چون اتابک محمد از بردسیر عزم بم کرد، وزیر ظهیرالدین و جمله معارف کرمان روی به سرحد یزد آوردند و به ملک ارسلان پیوستند و گفتند، شعر:

برخیز و بیا که خانه آراسته‌ایم

زایزد به دعای شب تو را خواسته‌ایم

اتابک یزد و برادرش شرف الدین بیستا و غلامان ایشان در خدمت ملک ارسلان آمدند و روز اول از ماه دی سنه اربعین و ستین و خمسامئه به دارالملک بردسیر رسیدند.

مجلس خالی و یار سرمست به دست

انصاف دهد که جای هر شادی هست

و پانزده روز در بردسیر مقام کردند و وزارت بر ظهیرالدین مقرر شد و روز پنج شنبه پانزدهم ماه دی عزم جیرفت کردند و من به نیابت دیوان انشا در خدمت بودم.

چون به منزل در فارد نزول افتاد، خبر کردند که امیر ایبک دراز با دیگر امرا و غلامان سر عقبه مادوک گرفته‌اند و لشکر یزد را در جیرفت نخواهند گذاشت و می‌گویند که اگر ملک از لشکر غریب مهاجرت کند و با حشم خویش بسازد ما حلقه بندگی در گوش جان داریم و اگر نه، تا جان داریم می‌زنیم. ملک را این سخن غریب نمود. قیبه کشتی‌گیر را بخواند که او در کشتی استاد ایبک دراز بود و بفرستاد تا خبری درست بیاورد و مسافت، دو سه فرسنگ بود. قیبه شب را باز آمد و گفت خبر راست است و ایبک زمین‌بوس می‌رساند و می‌گوید، من بنده قدیم درگاه اعلی‌ام و این ساعت بر هوای خدمت خداوند از خصم ملک و اتابک محمد بازگشتم و اینک لشکری تمام به امید نظر عاطفت پادشاه ترتیب کرده‌ام. به حمدالله پادشاه را چون عرصه ملک خالی است و منازعی در مقابل نه؛ محتاج مدد غریبان نیست. اتابک یزد را بر سوابق شفقت و بزرگی که نموده است و تجشم مصاحبت فرموده، منت بدارد و ولایت سر حد کرمان که می‌خورد از این مملکت زیادت این به وی نه می‌رسد. به سلامت برود و بازگردد و آن را می‌خورد و اگر به خلاف این اندیشه می‌کند راه مجال، گشاده است و در میدان امتحان، گشوده. ملک اتابک و برادرش بخواند و قیبه را فرمود تا این فصل در حضور ایشان ایراد کرد.

شرف الدین بیستا مردی بود به شجاعت مشهور و به غایت بسالت مذکور. من از دور می‌شنیدم که شرف الدین می‌گفت که فردا چون روز برآید این گندگان را از آن عقبه به زیر آورم. روز دیگر روی به پای عقبه نهادند و ما جماعتی از اصحاب عمایم از خدمت رکاب باز استادم و بدیهی شدم که آن را سرسنگ خوانند؛ چه متیقن بودیم که لشکر یزد گذر نتواند کرد و با لشکری به عدد افزون و بالادست مقاومت نتوانند نمود.

چون روز به نماز پیشین رسید، از سر پشته‌ها آواز می‌آمد که لشکر یزد بازگردید. ملک چون به پای عقبه رسید، ایبک را پیش خواند و گفت اتابک یزد بر من حقوق بسیار دارد و دو سال است که رنج ما می‌کشد به امید آن که ما او را در کرمان منصبی دهیم و به مکافات او پیدا آییم. رضا می‌باید داد تا به جیرفت آید و یک هفته نظر گرمسیر ما بکند و به سلامت بازگردد.

ایبک ترکی لجوج بود بر گفته خود اصرار نمود و با وی سخن ملک در نگرفت. پس ملک گفت من انتقال باز دارالملک بردسیر کنم، تا حق تعالی چه خواسته است و عنان بگردانید و باز میان حشم آمد و حال لجاج ایبک با اتابک یزد بازگفت. اتابک چون در آن سنگلاخ نه مجال جایش دید و نه مقام کوشش، عقابی بر عقبه، با وی چه توان کرد. گفت پادشاه داند که هیچ غرض در بردسیر و جیرفت بسته نیست، همت ما در این جد و جهد آن بود که ملک در کنف سلامت و ظل دولت، به خانه خویش و ملک موروث باز رسید. (و انی سألت الله ذلم فقد فعل.) و ما آن چه از خدای خواستیم از نصرت و ظفر، یافتیم و راه به خانه خویش باز می‌دانیم و این زمستان با تراکم افواج محن و تلاطم امواج فتن مقام بردسیر دشوار باشد.

چون چتر همایون به مبارکی در بیضه ولایت گشاده شد با بندگان خویش ساختن اولی‌تر. هر چند می‌دانم که با این لشکر و حشم قرار نگیرد هرگز کرمان؛ و هر چه زودتر به هم برآید. وداع کرد و بازگردید و روی باز یزد نهاد و ملک ارسلان با خواص خویش با لشکر پیوست و به جیرفت شد و اسم اتابکی بر ایبک نهاد و زمستان بگذاشتند.