افضل‌الدین کرمانی » بدایع الزمان فی وقایع الکرمان » بخش ۲۵ - گفتار در ذکر مبادی احوال سابق الدین علی سهل و مقام او در کرمان و رفتن اتابک محمد در رکاه محمدشاه به بم

سابق الدین علی سهل از ده محمدآباد بود از رستاق ترشیر، از جمله شاگردان احمد خربنده که صعلوک و عیار خراسان بوده است و علی سهل سرهنگی بود مستجمع آلات در آن پیشه از عداد شیران آن بیشه و در خراسان به خدمت درگاه کریم الشرق موسوم بود و او را در عهد ملک طغرل، چند نوبت به نامه به کرمان فرستادند و در عهد ملک بهرام‌شاه، در دویم نوبت که از ملک موید لشکر خواست، در خدمت کریم الشرق به بم آمد و در خدمت پادشاه و بزرگان دولت هر روز ورقی از اوراق حسن اخلاق باز می‌کرد و نافه‌ای از شمه شمامه شمایل خویش می‌گشاد و دل‌ها را به اظهار فنون مردی و مردمی صید می‌کرد، تا از دهلیز خمول و خفا بیرون آمد و پای در سرای وجاهت و نباهت نهاد و چند سرهنگ بر وی گرد آمد.

چون اتابک محمد از ملک ارسلان گشته به جانب بم آمد و بهرام‌شاه را برداشته به بردسیر می‌برد، چنان چه مشروح گذشت؛ بهرام‌شاه چند سرهنگ دیگر مضاف مردان علی سهل گردانید و حصار و قلعه بم به وی سپرد و او در این کوتوالی و پیشوایی، طریقتی از مروت نهاد و شیوه‌ای از ایلات بر دست گرفت.

در رعایت جانب رعیت و اقامت مراسم راستی و عدالت و محافظت حقوق اکابر و اصاغر چون اهتمام نمود، که اولاد ملک طغرل‌شاه در جنب او گم شدند و به اضافت با وی باز هیچ آمدند و چون مردم بم به عهد ولایت او بر فراش معاش بیاسودند و از ارتعاش افتادگی انتعاش یافتند، کمر سلجوق و سلجوقیان گرفتند و خاص و عام مهره مهر او بر گردن جان بستند.

پس هر روز رشته بأسش قوت می‌گرفت و کیسه یسارش امتلاء می‌پذیرفت و درجه جاهش اعتلاء می‌نمود و تا بهرام‌شاه زنده بود اظهار عبودیت می‌کرد و بر سمت طاعت می‌رفت.

پس اتابک محمد را خیال آن بود که علی سهل پرورده و برکشیده ملک بهرام‌شاه است و مردی است به جمال رجولیت مذکور و به کمال حسن عهد مشهور و شهری و قلعه‌ای در دست او. چون یاران قدیم و حشم کرمان و خواص بهرام‌شاه از سمت حفاظ تجنب نمودند و از سنن وفا تنکب، باشد که او را حق خدمت بهرام‌شاه دامن دل او گیرد و فرزند خداوندگار را چاشنی و پناهی دهد و خود بر قرار می‌باشد؛ بر این تمنی محمدشاه را برگرفت با جمعی معدود به بم شد.

علی سهل اول روز، رسم ترحیب و تقرب و شرط خدمتکاری، به جای آورد و نزول و علوفات ترتیب کرد و اتابک و محمدشاه را در ربض فرودآورد و در شهرستان برد و هذا اول الدن دردی. اتابک بدانست که این مخایل مخالفت است. بعد از دو سه روز که موسم آسایش بود، اتابک پیش سابق الدین علی کس فرستاد که تو مردی باشی به حسن سیرت موصوف و به فرزامگی و جوانمردی معروف و می‌دانی که ملک بهرام‌شاه بر تو حق نعمت و تربیت دارد. امروز آن پادشاه به جوار حق پیوست و البته تو را از آن اختیار کرد، که در ناصیت شهامت تو، آثار حسن عهد مشاهده می‌کرد و دانست که با فرزند او غدری نکنی و حقوق احسان او را رعایت کنی. این ساعت خول و خدم و خیل و حشم پدرش همه متفرق شدند و خزاین این حصار و قلعه درست نماند لایق به وفاداری و انسب به حق‌گزاری تو آن باشد که او را در شهر بم بر تخت نشانی و من و تو کمر بندگی ببندیم. چون لشکر پراکنده ببیند که این نسق التیام مطرد است و این ملک در سلک قرار منتظم، همه روی باز این جانب نهند و چون شوکت و قوت حاصل آمد، اگر خصمی در معارضت زند جواب او توان داد.

سابق الدین علی آن فصل بشنید و جواب فرستاد که همچنین است که خداوند اتابک می‌فرماید و من نهالی‌ام که ملک بهرام‌شاه غرس فرموده است و لاشک از سر حسن الظن به حلال‌زادگی و وفاداری من بر این اختیار اقدام نمود و امروز به حمدالله که ظن او صادق است و فال او، وحی ناطق. شعر:

همچنان بنده‌وار یار توام

بر سر عهد استوار توام

ولایت پادشاه راست و حکم مملکت اتابک را. و مرا با کوتوالی کار و اینک در موقف طاعت ایستاده‌ام و نطاق بندگی بر حسب استطاعت بسته. بلی این کاری معظم است و مشکلی مبهم و گره آن جز به ناخن تفکر، نتوان گشاد. یکی مهلت می‌خواهم تا قرعه اندیشه بگردانم و سررشته این کار را باز دست کنم و خبر باز دهم.

پس سابق الدین علی، سرمه سهر، در بصر بصیرت کشید و در شش جهت آفرینش نظر کرد و هفت اقلیم فطرت را زیرپای رخش فکرت آورد و ملک ارسلان را با لشکر یزد و کرمان را دید. روی به دارالملک بردسیر نهاده و ایبک دراز و غلامان جیرفت را دید چشم طمع گشاده و دهان حرص باز کرده و ملک توران‌شاه را دید در عراق. حدوث مثل این حالت را بر قدم انتظار ایستاده ودانست که چون ملک ارسلان بردسیر را مسلک کرد او را جز قصد اتابک محمد مهمی دامن همت نگیرد.

سیوم آن که خصم ملک زیر جناق ترشیح دارد ومی‌پرورد و چون بازبینی خصومت همه عالم بر در خانه من آید. رای آن است که هجومی کنم و ملک محمدشاه را و اتابک را در قبض آورم تا هر پادشاه که نشیند مرا وسیلتی بود و چهره جاه و منصب مرا وقایتی و فرمود تا دروازه‌های ربض شهر را فروبستند و خود و سرهنگی که داشت، بامدادی بر سر ملک و اتابک و حواشی افتادند و اتفاق نیک را، بر عزم رکوب اسبان در زیر زین بودند؛ اتابک بر نشست و ملک را در پیش اسب خود گرفت و چند مرد جلد را که در خدمت اتابک بودند، دروازه را بشکستند و اتابک و ملک بیرون افتادند و حواشی برخی جست و بعضی ماند و اتابک و ملک چون از این ورطه، خلاص یافتند، در مفر و مقر خویش تفکر کردند؛ بر دست راست بردسیر بود و ملک ارسلان رسیده و بر دست چپ جیرفت بود؛ ایبک دراز و لشکری آن جا به راه جشار بیرون شد و کرمان را وداع کرد و روی به جانب ایگ نهاد. چون آن جا رسید امرای ایگ به اقدام اعلام استقبال نمودند و ایشان را در منازل اکرام فرود آوردند و گفتند:

گر زآمدن یار خبر داشتمی

بر ره‌گذرش گل و سمن کاشتی