افضل‌الدین کرمانی » بدایع الزمان فی وقایع الکرمان » بخش ۱۶ - گفتار در ذکر مصالحه ملک ارسلان و بهرام‌شاه و تسلیم دارالملک گواشیر به ملک ارسلان و رفتن بهرام‌شاه به جانب دارالملک بم و جدا شدن اتابک موید الدین ریحان از بهرام‌شاه و رفتن به یزد و مقیم شدن در آنجا

امیر قراغوش مردی بزرگ بود و پیر جهان دیده و از امرای سلطان اعظم سنجر؛ بر سبیل مناصحت با بهرام‌شاه گفت که بر لشکر عراق، در همه جهان گشوده است و بر ما در چهار دروازه بسته و ما را به جمله حیل، یک من غله به دست نمی‌آید و ایشان شتوی خوردند و صیفی تمام دارند و محال است که چون مدت شش ماه مقاسات این حرکت کردند به گزاف این کار فروگذارند و اگر ایشان را علوفه مرد و چهارپای از اقاصی عراق نقل باید کرد، قدرت و مکنت آن دارند و گفته‌اند که اتابک ایلدگز روباه به گردون گیرد، یعنی که او را مایه اصطبار بسیار است و زیادت از این جد و جهد که ما به جای آوردیم، در وسع نیست.

شش ماه گذشت که هیچ کس از ما شبی تمام نخفته است و روزی نیاسوده وشکم سیر ناخورده و زره از پشت باز نگشاده و برادر تو ملک ارسلان بیگانه نیست که بر ولایت تو دندان طمع تیز کرده است و سعی در طلب باطلی نمی‌کند و در این ولایت همین حق دارد که تو داری و کرمان عرصه فسیح دارد و چنان نیست که دو پادشاه بر نیابت بر نتواند داشت. آن روز که تو توانستی زدی و بر وی غالب آمدی. امروز که غلبه در جانب اوست، جز ساختن و صلح، بهره ندارد.

بعضی از ولایت بر وفق مراد در کنف امن و سلامت خوردن، اولی‌تر از ملازمت مکاشفت و مداومت مخالفت. کار های حصارداری به خلل شد. اگر تدارک فرمایند و اگر نه، مصراع:

جایی رسد این کار که دستت نرسد

بهرام‌شاه چون این کلمات عین شفقت محض و نصیحت دانست به سمع قبول اصغا فرمود و گفت تو مرا به جای پدری، من زمام این کار به دست فرط شهامت تو دادم. امیر قراغوش خواص خدام خویش را بیرون فرستاده امرای عراق را از مراصد مکاوحت به موارد مصالحت دعوت کرد بر آن که دارالملک بردسیر و چهاردانگ ولایت ملک ارسلان را باشد و دو دانگ ولایت و دارالملک بم ملک بهرام‌شاه را.

و چند روز در این تقریر بودند و تردد نمودند، تا تمام شد و رضای جوانب به آن مقرون و متصل و کرمان را ثلث و ثلثان کردند بردسیر و سیرجان و جیرفت و خبیص و توابع و مضافات، چهاردانگ؛ و بم مکرانات، دو دانگ.

و چون بهرام‌شاه عزم انتقال به جانب بم فرمود، موید الدین ریحان گفت ای پادشاه من خدمت جد پدر تو ملک ارسلان‌شاه کرده‌ام و زندگانی در راحت و آسایش گذاشته و این ساعت پیرم، و طاقت مقاسات و عنا ندارم و در کار کرمان تدبر و تفکر کردم؛ بوی صلاح از حوالی آن نمی‌آید؛ و این صلح توان دانست که تا چند بماند و تا کی بکشد؛ چه اصحاب اغراض از جانبین در هدم بنای مصالحت و مهاونت سعی کنند و این کار بر قرار نگذارند و مرا حج اسلام بر ذمت است و فرض. آن گزاردن رخصت می‌خواهم تا مرا از خدمت مصاحبت معفو دارد و رضا دهد تا این عزیمت به امضاء رسانم و در مواقف مقدسه و مناسک معظمه تو را دعای خیر گویم و از خدای تعالی در خواهم تا تو را به غایت امانی دو جهانی برساند پس اگر عمر وفا کند و در کیسه حیات قراضه‌ای از بقا مانده باشد بعد از قضای حج و عمره واجب خدمت تو می‌دانم باز آیم و پیش از اجل محتوم جمال همایون تو را باز بینم. شعر:

گر در اجلم مساهلت خواهد بود

روشن کنم این دیده به دیدار تو زود

پس گر به خلاف گردد این چرخ کبود

بدرود من از تو و تو از من بدرود

بهرام‌شاه را رقت آمد و گفت تو مرا به جای پدری و تا این غایت مجهود خویش به نفس و مال در تربیت و معاونت من مبذول داشتی. امروز اگر بر سمت مروت و سنن ابوت استمرار نمایی و مرا از امداد و قوت اقبال خویش و قواید رأی و تدبیر محروم نگذاری دوست‌تر دارم. بیت:

هر چه در آینه جوان بیند

پیر در خشت پخته آن بیند

اما چون سخن از ادای فریضه حج می‌گویی من روا ندارم که مانع آن باشم چون همت این پدر با من است به آن مستظهرم و آثار آن می‌بینم. پس او را رخصت حج داد و عازم بم شد و از لشکری عراق مجاهد گورکانی و چند امیر دیگر در خدمت رکاب ملک بهرام‌شاه تا بم مساعدت نمودند.

امیر قراغوش چون در عهد سلطان سنجر مذکور و محتشم بوده است و او را امیر خراسان گفتندی و ملک موید را یک سواره دیده بود و او را وقعی نمی‌دانست و حفظ مصالح حال را، خدمت او می‌کرد. چون به کرمان افتاد عزم مراجعت خراسان از دل یک سو نهاد و در صحبت لشکر عراق روی به خدمت سلطان ارسلان آورد.

و مویدالدین را خزانه وافر بود و چون انقلاب کرمان می‌دانست می‌خواست تا آن را از محنت‌کده کرمان بیرون افکند. و با اتابک یزد سابقه مودی داشت و مقدمه مکاتبی. حضور او در کرمان فرصتی تمام دانست و از خدمت ملک بهرام‌شاه به بهانه ادای حج مرخص شده در جوار اتابک یزد شد و با وی اساس مجاورت حرم کرم نهاد. از آن جا که کمال لطف طبع اتابک رکن الدین سام بود از این معنی بشاشت تمام نمود و سعادت روزگار خویش در آن دانست و مویدالدین را مصحوب خویش به یزد برد و در تقدیم اسباب اکرام و احترام او شرط میزبانی به جای آورد و مویدالدین در مدت مقام یزد ذخایر و دفاین و نفایس خزاین که داشت فدای نفس خویش می‌کرد و هر روز تحفه‌ای طرفه و مبرتی تازه به اتابک سام می‌فرستاد و معاقد مودت مزید احکام مخصوص می‌گردانید و به مراضعت کاس شراب ریاض استیناس را سبز و سیراب می‌داشت.

من در خدمت اتابک یزد بودم، بعد از ده پانزده سال که مویدالدین گذشته بود، هیچ درس کلام اتابک سام از وظیفه شکر مویدالدین خالی نبود و ذکر اصناف الطاف و فنون تحف و طرف که او در مدت مثام یزد ایثار کرده بود دایم می‌داشت. القصه مویدالدین سالی پنج شش بر این هیأت ساکن آن بقعه بود تا غلامان او که عمده لشکر کرمان بودند یزد شدند و او را باز کرمان آوردند و در سن شیخوخت، کرت دیگر متصدی منصب اتابکی شد چنان چه در جای خود گزارش خواهد یافت.