افضل‌الدین کرمانی » بدایع الزمان فی وقایع الکرمان » بخش ۱۳ - گفتار در رفتن اتابک محمد از بردسیر به جانب بم به خدمت ملک ارسلان و آمدن توران‌شاه با لشکر فارس و رفتن بهرام‌شاه به طرف خراسان و آمدن ملک ارسلان از بم و انهزام توران‌شاه و فارسیان

چون شهر بردسیر به ساز دست ملک بهرام‌شاه آمد و از غدر اتابک محمد ایمن شد، رعایت جانب او را اهمال نمود و در قضای حق و وفاداری او امهال فرمود و غلامان قطب الدین به جانب بم می‌گریختند و هر روز خیلی و هر شب جمعی از حشم او کم‌تر می‌شد و قطب الدین محمد چون تباهی کار ملک بهرام‌شاه دید روی به قبله اقبال ملک ارسلان نهاد و یک شب با باقی حشم و غلامان خویش لبیک حرم ملک ارسلان زد و به خدمت او پیوست و بازوی ملک ملک ارسلان به انضمام قطب الدین قوی شد. اعداد شوکت وافر و امداد نصرت متوافر و متظاهر.

و در بردسیر بهرام‌شاه ماند و مویدالدین و خواص خدم ایشان و حیرت بر خواطر و دهشت بر ضمایر چنان غالب، که طریق خلاص از مضایق آن بوایق بر ایشان پوشیده بود. ناگاه در ماه خرداد خبر رسید که ملک توران‌شاه از اتابک زنگی که پادشاه فارس است استمدادا لشکری کرد و به جانب سیرجان رسید. محنت مضاعف شد و فتنه‌ای تازه متولد؛ و ضجرت و سخط بهرام‌شاه و مویدالدین یکی در هزار شد. نظم:

من خود از غم شکسته دل بودم

عشقت آمد تمام‌تر بشکست

پس با خواص حضرت صورت حال مغشوش را در بوته مقالت افکندند و سهام مشاورت را بر سخته اجابت بگردانیدند. زبده رأی و عمده مشاوره آن بود که توران‌شاه برادر مهین است و این ساعت قوتی دارد با وی از در تواضع در توان شد و بر وجه استمالت رسالتی توان فرستاد. اتفاق بر آن افتاد که خاتون رکنی، مادر هر دو تجشم نمایند و بسیرجان به استقبال توران‌شاه شود؛ مگر به لطف مادری اصلاح ذات البین تواند کرد و پسران دو گانه را در تناصر یکدیگر و خصمی ملک ارسلان یک کامه تواند گردانید. خاتون تجشم فرموده چون به سیرجان رسید و پسر را دید و از این نمط آغاز فصول نهادند؛ شیطان غرور چنان دماغ پسرش را فاسد کرده بود که سخن مادر را باد شمرد و شمول رأفت و تضرع او پای لجاجش از جای نبرد. شعر:

من می‌نکنم خصومت از راه مجاز

من ملک پدر به تیغ می‌جویم باز

خاتون چون معاندت پسر مشاهده کرد و ابای او از قبول شفاعت و ضراعت معاینه فرمود؛ به بهرام‌شاه نبشت که کار اینجانب نه بر آن جمله ساخته است. پسر من توران‌شاه مالک زمام اختیار نیست و لشکری غریب و شوکتی بسیار با وی. فرزند بهرام‌شاه راه نجات طلبد و در خلاص خویش کوشد. عرصه جهان از این خبر بر بهرام‌شاه و مویدالدین تنگ‌تر از سوراخ سوزن نمود و در طلب مفر، و اختیار مقر، اندیشه کردند. خلاصه مشور آن بود که ملک موید که پادشاه خراسان است لشکری تمام دارد و او را چون قریب العهد به سلطنت است، هنوز خزانه‌ای جمع نشده‌است؛ اگر ما مال و خزانه خود فدای او کنیم همانا که حکم امداد و شرط انجاد به جای آورد.

بر این عزیمت روز آدینه آخر خداد سنه ثمان و خمسین و خمسمائه (خراجی) از دارالملک بردسیر بیرون شدند و از راه خبیص روی به جانب خراسان نهادند و روز یک شنبه اول تیرماه البته ملک توران‌شاه با لشکر فارس برسید و شهر بردسیر از لشکر خالی. چند دیلم که مقیم دروب بودند و قاضی ولایت در حفظ شهر و ضبط حصار جد نمودند و لشکر فارس بر ظاهر شهر و نواحی خرابی بسیار می‌کردند. چهار روز بر این جمله بگذشت، روز پنجم، بامداد مردم بی‌خبر رایات منصوره ملک ارسلان برسید از جانب بم بر قصد بهرام‌شاه، و بر سر توران‌شاه و لشکر فارس افتاد. شعر:

روزی نگر که طوطی طبعم بر لبت

پر طمع پسته آمد و بر شکر اوفتاد

چون عنایت ربانی و امداد آسمانی مساعدت نمود، هفتصد غلام که عدد لشکر ملک ارسلان بود، پنج‌هزار مرد فارس را هزیمت کردند و این اول مصافی بود که در کرمان واقع شده بود و حشم و غلامان کرمان آیین و قوانین رزم و رحمت بر اسیران نمی‌دانستند و تا این غایت جنگی ندیده بودند و مصافی نکرده.

شمشیر در اهل فارس نهادند و خلقی بسیار هلاک کردند و قومی را در قبض آوردند و ملک ارسلان را فتحی شگرفت بسیار برآمد و توران‌شاه منهزم به جانب فارس رفت و در یک هفته سه انقلاب به این نسق انجامید. پس کل ممالک کرمان ملک ارسلان را مسلم شد؛ و از شوایب منازعت و خصوم صافی.

چون اتابک محمد شرایط نیکوبندگی به تقدیم رسانیده بود، منصب دادبکی و اتابکی و شحنگی دارالملک بردسیر هر سه چنان که به اسم و رسم اتابک بزقش بود باز قطب الدین محمد فرمود و مسند وزارت در بم به ضیاء الدین ابوالمفاخر که مشرف دیوان بم بود، مفوض فرموده بود؛ چه وقت وصول و طلوع رایات منصوره ارسلانی به شق بم خدمت‌های پسندیده کرده بود و جان و مال بر کف نهاد و فدا کرد؛ بر قرار صدر وزارت او را مستخلص بماند و به مزید تمکین و تقویت مخصوص شد.

و او مردی جوان‌مرد بود و محمود اقبال و اخلاق. در کنوز بر وی گشاده و ودایع و امانات بسیار که مویدالدین ریحان به خواجگان و معارف شهر داده بود، همه به دیوان ملک ارسلان آوردند و کار خزانه و سرای و خرج خیل از آن به نو وا شد. و پنج شش ماه نطاق ملک مسدود بود و رواق امن محدود و مردم به خواب رفاهیت فرو شدند و پنداشتند که توران‌شاه تیغ طلب ملک باز نیام کرد و بهرام‌شاه دست از جهان‌جویی بشست.

در اوایل خریف، توران‌شاه دیگر لشکری خواست و به حدود پرک و طارم آمد از بردسیر؛ ملک ارسلان با سپاهی جرار چون شیر گرسنه، از مرغزار بیرون جست و روی به جانب گرمسیر نهاد و ملک توران‌شاه به حدود دشت بر در آمده بود، چون مسافت در میان دو لشکر نزدیک شد، لشکر فارس زخم خورده بودند در حال طعام پخته و خیمه زده و بنگاه گذاشته، سپر مخالفت بافکندند و سرنیزه و روی علم باز شیراز گردانیدند و لشکر بردسیر در آن گرمسیر رطبی دیدند چون عقیق مذاب آب‌دار و چون قاروره شهد خوش‌گوار؛ عنان نفس رها کردند و هوای گرم نامعتاد در ایشان اثر کرده، بیماری در ایشان ظاهر شد و وبایی ناخوش حادث، و جمعی کثیر از اتراک در آن حالت سهمناک روی به مغاک هلاک نهادند. ملک ارسلان عنان عزم از آن طرف باز جیرفت گردانید و بیماری لشکر بر قرار و هلاک غلامان دایم.