ملک مغیث الدنیا و الدین محمد پادشاهی بود عادل، سایس، دانا، پیشبین، عالمدوست؛ علمپرور و حقگستر.
پادشاهی که از مهابت او
شیر در بیشه شب نکردی خواب
با شمول سیاستش در جوی
جز به فرمان او نرفتی آب
در سخا هر چه کرده محض کرم
در سخن هر چه گفته عین صواب
کرمان به دور دولت او حرم عدل و امن شد و محل آرام و آسایش و سکون.
و بر مقتضی هوای او میل رعیت به تعلم و تأدب بسیار شد و اکثر محترفه اولاد را در مکتب و تعلم علم مشغول کردند.
و ملک محمد را هوس علم نجوم غالب بودی و چیزی از آن چون معرفت تقویم و علم مدخل حاصل کرده و از این جهت ظن مردم وقت چنان که او بطلمیوس عهد است.
و به تربیت او بازار هنر نفاق گرفت و متاع دانش رواج یافت و در حفظ مصالح مملکت و رعایت احوال رعیت و ولایت شب سرمه سهر در چشم کشیدی و در دریای تفکر غوطه خوردی و در شهر صاحب خبران گذاشت تا دقایق خیر و شر و حقایق مجاری امور خرد و بزرگ انهای رای او میکردند، بلکه تا اصفهان و خراسان عیون و جواسیس میفرستاد تا روز به روز احوال بلاد شرق و غرب باز مینمودند و ندما و جلساء حضرت را قضات و ائمه اکابر و معارف اهل بیوتات اختیار فرمود و حواشی سرای و خدام بارگاه که عادت آن داشتند که با پدرش عنان فضولی فراخ میکردند و مرکوب حماقت را پاشنه میزدند؛ زهره آن نداشتند که در خدمت او مهر سکوت از حقه نطق بردارند. روزی از ندما سوال کرد که در کدام محلت شهر سگی زاده است و هشت بچه آورده از آن جمله سه سیاه و دو سفید و دو زرد و یکی سیاه و سفید. ندما گفتند علم ما به ولادت سگ محیط نیست و اصطرلاب رصد میلادشان به دست ما نبود و سگ در شهر زاده است و مسکن ما در دشت است؛ مگر رای عالی را از آن اعلام دادهاند گفت در محله کوی گبران سه شب است که این حال افتاده است و او را غرض از ذکر زادن سگ و الوان بچگان او تنبیه مردم بود تا دانند که تعرف وی در احوال ولایت تا کجاست. و اشتغال او به شرب روز ورود رسولی بود یا تجدد جشنی یا ارضای قومی.
چون بر تخت قاوردی صعود فرمود وهنگام حرکت گرمسیر آمد و از سعادت سرای بردسیر به دولتخانه جیرفت نقل نمود؛ در همان سال که سال اول ملکش بود برادرش سلجوقشاه از راندگان هر دری و یاوگان هر شهری مطرودان هر درگاهی، مردودان هر بارگاهی، حشو هر مصطبهای، خس هر مسبعهای، سپاهی جمع کرد و به جیرفت آمد بر ظاهر جیرفت از جانب غربی التقا افتاد و میان هر دو لشکر بازار جنگ گرم شد و هر یکی از رجال حرب و ابنای طعن و ضرب متاع بسالت و بضاعت شجاعت خویش عرض دادند و غلامی که روی بازار کار و پشت مردان کارزار سلجوقشاه بود و محرض او بر طلب ملک کشته شد. و آن غلام را ارقش بوزهچی گفتندی هزار سوار در یک خانه زین.
گویند وقتی سلجوقشاه با این ارقش و پنجاه سوار که با ایشان بود در میان بافت و بهاباد بر هزار سوار یزدی زدند و یک کس سلامت بیرون نگذاشتند، یا کشتند یا خسته و مجروح کردند. چون ارقش کشته شد نظم عقد آن اوباش در حیز تردد افتاد و سلجوقشاه مصلحت در هزیمت دید و از جیرفت به قطیف و عمان افتاد و ملک محمد همه عمر از کار سلجوقشاه اندیشهناک بود و دل مشغول او.
روزی در جیرفت بر خوان او کیکو بود و حکیم مختص الدین عثمان که از جمله خواص و ندمای ملک بود و مردی عالم و خوش محاوره و مزاح بود و بذلههای او در کرمان به مثل باز میگفتند حاضر بود. ملک گفت من این کیکوی جیرفت دوست میدارم این را چه خاصیت است؟ حکیم گفت کیکو سرد و تر باشد، دل و دماغ را تر دارد. گفت دیگر چه؟ گفت تشنگی بنشاند. گفت دیگر چه؟ گفت خواب خوش آورده. گفت دیگر چه؟ گفت حرارت تسکین دهد. گفت دیگر چه؟ گفت سلجوقشاه را دست و گردن بسته از زیر خوان بیرون آورده و به دست بندگان تو دهد. آخر ترهای که چندین منافع او برشمردم دیگر چه میخواهی؟ ملک به قهقهه بخندید و اسب نوبتی، اسبی تازی با ساختی مغربی بازداشته بود همچنان به تک بسته و جبه و دستاری با هم به حکیم داد.
گویند روزی ملک محمد در صحرای جیرفت در میان سبزه به عشرت مشغول بود. شخصی نامه آورد به دست او داد. چون برخواند در حال برجست و آن عشرت ترک کرد و برنشست و روی به جانب بردسیر نهاد. و کس را حد آن نه که موجب آن حرکت باز پرسد. تا ملک به صحرای راین رسید. صدرالدین ابوالیمن را که خواجهای معتبر بود بخواند و گفت ابوالیمن هیچ میدانی که موجب رحیل من به این تعجیل چه بود؟ گفت رای خداوند بر غوامض امور واقف باشد؛ خاطر ما بندگان به کنه آن نتواند رسید، گفت سبب این بود و نامه به دست صدرالدین داد. نوشته بودند که پنجم ماه سلجوقشاه با لشکری تمام از لحصا بیرون رفت و ما را معلوم نیست که بر چه عزم بوده است. صدر الدین گفت ای خداوند از آنجا تا لحصا قریب پانصد فرسنگ بر و بحر در میان است. گفت ای ابوالیمن احتیاط آن است و او با ملک لحصا دوستی دارد و در لحصا کشتی بسیار. اگر از راه دریا به سر ما آید چه کنیم؟ چون احتمال دارد که درویشی نامهای به من رساند احتمال آن دارد که او خود هم بتواند آمد. و ملک محمد مال بسیار و رسول و نامه فرستاد تا سلجوقشاه را در عمان شهربند کردند. و در آخر عهد ملک محمد خلاص یافت و در اطراف و حوالی کرمان به دست عناد تخم فساد میکاشت. در اول عهد مُلک مَلک طغرلشاه او را در سر حد انار در قبض آوردند و هلاک کرد و تربتش آنجاست.
و خیرات او از بنای مدارس و بقاع و رباطات و مساجد بردسیر و بم و جیرفت زیادت از حد و شرح است و خان سرپزن که ورای آن چیزی نفرمودهاند از بناهای اوست و در ربض بردسیر بر یک دسته بیمارستان و مدرسه و رباط و مسجد و مرقد خویش بنا فرموده است و در جیرفت و بم هم بر این نسق و در شهر بردسیر بر در مسجد جامع تورانشاهی دارالکتبی بنا فرموده است مشتمل بر مبلغ پنجهزار پاره کتاب از جمله فنون علوم و این ساعت معمور است و بر قرار.
و در اواخر ملک او غز به خراسان آمد و خواجهای از طبس به خدمت وی پیوست و طبس را باز کرمان داد و تا ظهور ملک موید و قوت گرفتن کار او در خراسان شحنه کرمان در طبس بود.
و خواجه خادم والی اصفهان بود او را رشید جامهدار گفتندی. جاسوس ملک محمد که در اصفهان بود او را تقریر کرد که اصفهان به ملک محمد دهد و رشید بر این مواطات رسول به کرمان فرستاد و ملک محمد این مهم را از خراسان عز الدین محمد را استدعا کرد و بر عقب لبیک اجابت برسید با هزار مردم از شیران گردنشکن و از پیلان دندانافکن.
و امیر عز الدین به نفس خویش پادشاهی غازی و محتشم بزرگ و بزرگوار بود از لشکرکشان جهان به یمن نقیبت و نصرت رایت مشهور. شعر:
مور پایی ز دشمنان در رزم
تاج بخشی به دوستان در بزم
اخترانی که حال گردانند
تیغ او را اجل کیا خوانند
و او را به هزار سوار نهادندی و ملک محمد در اعزاز مورد او لطف شاهانه و کرم ملکانه تقدیم فرمود و در تواتر نهضت اصفهان کعبتین استشارت گردانیدند و قرعه استخارت زدند. چون اسباب آن ساخته شد و به دروازه شروع رسیدند، امیر حاجب اجل دست رد بر سینه ملک نهاد و در اصفهان همچنین رشید جامهدار را مدت عمر متوجه شد و از فرط مهابت و وفور سیاست ملک محمد امیر عز الدین محمدانر با این عظمت و قوت دل گفت که مدت یک سال در خدمت آن پادشاه بودم هیچ روز ظن نبردم که از بارگاه و مجلس او به سلامت بیرون آیم.
و ملک محمد به غایت خونریز بود و گویند که روزی که کسی را نکشتی به شکار شدی و گور و آهو زدی و خون ایشان ریختی و با وجود چنین خونریزی زاهد عمانی که در قوز کوبنان ساکن بود شیخ برهان الدین ابونصر احمد الکوبنانی قدس سره از او نقل میفرمودهاند که زاهد را ملک تعظیم بسیار کرده، بابا میخواند و او وقت وقت به شهر گواشیر شدی و به سرای ملک تردد کردی. گفت یک روز با ملک در سرای او میگشتیم به موضعی رسیدیم که چند یک خروار کاغذ همه رقعه بر هم ریخته بود. پرسیدیم که این کاغذها چیست؟ ملک گفت فتوای ائمه شرع، هرگز هیچ کس را نکشتم الا که ائمه فتوی دادند که او کشتنی است. و شیخ برهان الدین قدس سره ملک محمد را از پادشاهان عادل دانستی.
و در اول سلطنت تربیت علما و فقها و اهل هنر کردی چون مدارس ساخت و اوقاف گران بر آن فرمود و مقرری طلبه بر آن قرار داد و فرمود که در چهار شهر کرمان که آن بردسیر و سیرجان و جیرفت و بم است، فرمود که منادی کردند که هرکس که از فقها که قدوری یادگیرد صد دینار آقچه در دست همت خود واجب کردم که هر سال به وجه ادرار رسانیم و اگر جامع الصغیر یادگیرد پانصد دینار بدهیم و اگر جامع الکبیر یاد گیرد هزار دینار به وی رسانیم تا به این امید جایزه پادشاه هزار مرد فقیه و مفتی شدند.
و ملک محمد به غایت دولتیار بود. شعر:
خرد در گوش دولت گفت روزی
همی خواهم که با من یار باشی
جوابش داد دولت گفت هر جا
که من باشم تو خود ناچار باشی
و مدت ملک محمد چهارده سال بود بعد از آن که مدت چهارده سال و شش ماه و هفت روز پادشاهی راند؛ آخر هم شراب زوال در قدح ارتجال از دست ساقی (کل نفس ذایقه الموت) نوش کرد. بهار ملک آل سلجوق در دولت ملک محمد بود و جهان از نسیم عدل او خوش مشام. شعر:
عدل و انصاف کار او بودی
چرخ بر اختیار او بودی
چون به این چندگاه عمر گذاشت
دست از این خاکدان تیره بداشت
هر که را نیست اختر وارون
ننهد دل بر این سپهر حرون
وفاتش در ششم شهر جمادی الاولی سنه ۵۵۱ موافق سنه ۵۴۴ خراجی.