چون ایرانشاه از بیضه ملک و حومه غوغا بیرون رفت در شهر اولاد و احفاد و اسباط قاورد ظاهرا کس نبود که اهلیت جلوس بر تخت قاوردی داشته باشد. قضات عهد را اعلام دادند که در محلت کوی گبران جوانی است ارسلانشاه نام. میگویند پسر کرمانشاه بن قاورد است، قضات و امرای دولت به خدمت او پیوستند او را خلقی و خلقی یافتند در قالب پادشاهی ریخته و حله صورت و سیرتی دیدند بر منوال خسروی بافته. اورا از زاویه مسکنت برداشته به معراج سلطنت بردند و روز بیست و دویم محرم سنه ۴۹۵ بر تخت سلطنت نشاندند. مدت چهل و دو سال پادشاهی کرد که غبار نامرادی بر دامن دولت او ننشست. اسلاف او زحمت کشیدند و او سلطنت کرد و اجداد او خوان نهادند و او دعوت خورد.
کرمان به عهد ملک او پر و بال عمارت بگسترد و با خراسان و عراق لاف مباهات خضرت و نضارت زد. رعیت در روزگار عدل او طعم سلامت و لذت عافیت در کام جان دیدند و ارباب عمایم در کسب هنر و تحصیل علوم شروع کردند. از اطراف و اکناف آفاق طبقات علما روای به وی نهادند و قوافل روم و خراسان و عراق بل تمامی آفاق ممر خویش به هندوستان و حبشه و زنگبار و چین و دریابار باز سواحل کرمان افکندند. و عمارت ربض شهر که در عهد عمش تورانشاه عادل بنیاد شده بود، متصل دههای حومه شهر شد و غربای شرق و غرب آن را از جهت لطف هوا و عذوبت آب و عموم عدل و امنیت و شمول خصب و جمعیت موطن خویش ساختند.
و بر قاعده اسلاف شحنه ملک ارسلانشاه در عمان بود. و ملک فارس بگرفت و چاولی سقابو را مقهور کرد.
و در آخر عهد او در یزد میان او و علاء الدوله اشجار مشاجرت به بار آمد و امیر علی بن فرامرز التجا باز حضرت کرمان کرده التماس مصاهرت نمود و یزد به او داد و امیر محمد بن کی ارسلان را به شحنگی یزد فرستادند و دختر سلطان محمد بن ملکشاه را بخواست و به عظمی تمام او را از عراق به کرمان آورد.
و در بلاد کرمان بقاع خیر بنا فرمود از مدارس و رباطات.
در ایام ملک او بهرامشاه بن مسعود از برادر خود ارسلانشاه در غزنین منهزم شده به استمداد به کرمان آمد. ملک ارسلانشاه او را به خروارها زر داد و چندان عطا کرد که در حوصله انسانی گنجایی نداشت و گفت چون سلطان اعظم سنجر بر مسند سلطنت است، ترک ادب است مرا لشکر دادن والا به آن چه مقدور بود تقصیر نمیکردم. و یکی از امرای حضرت در خدمت بهرامشاه به پایه سریر سنجری فرستاد استدعای اعانت بهرامشاه کرد و چون سلطان ماضی سنجر به ذات خود بهرامشاه را به غزنین برده بر سریر سلطنت محمودی نشاند و کار ملک بر بهرامشاه مستقیم شد. امیری از خود به اسم بشارت به کرمان فرستاد و ملک ارسلانشاه بفرمود تا چهار شهر بزرگ کرمان و دیگر شهرها را یک هفته آذین بستند.
چون مدت ملک او متطاول شد و سن او از هفتاد در گذشت؛ ادمان شرب شراب و کثرت حجرات و جواری در ظاهر و باطن او خلل پیدا کرد و جنس فرتوتی احیانا غالب میشد.
و او را فرزندان بسیار بود پسر و دختر و بعضی پیش از پدر وفات کردند و آخر عمر او هفت یا هشت پسر در حیات بودند؛ پسر مهین او را کرمانشاه گفتندی و پدر او را والی عهد خویش کرده بود و در اوقات غیبت از دارالملک بردسیر او را قایم مقام خود مینشاند. اما پسری بود که از قلت هدایت و ضعف قوای کیاست استقلال تقدم نداشت. ملک ارسلانشاه مادر او را دوست داشتی و او را زیتون خاتون گفتندی او را به بردگی فروخته بودند. اما امیرزاده بوده است از ولایت هرات، زنی به غایت عاقل و خیرات دوست؛ چون احوال خویش با ملک ارسلانشاه کشف کرد او را در نکاح آورد و در کرمان خیرات بسیار فرموده است، از مدرسه ورباط و او را عصمت الدین لقب دادهاند و اوقاف او را اوقاف عصمتیه گویند. و آن مدرسه درب ماهان است و رباط ربض کوچه یزدیان از ابنیه او بود.
و ملک ارسلانشاه از شفقت پدری میخواست که از سرگینی ترنجی سازد؛ ساخته نمیشد. امیر ناصرالدین سبکتگین گفته است که عنایتی به اسماعیل و عنایت الله به محمود. ملک ارسلانشاه کرمانشاه را میخواست و حق تعالی محمد را.
و از پسران او ملک محمد به حسن سیرت و کمال هدایت و فرط تیقظ و درایت و جد سیاست مشهور بود. و چون به چشم کیاست در احوال پدر نگریست دانست که وفات پدرش به اختلاف اهوای امرای دولت و تزاحم خصوم مملکت سبب فتنهای بزرگ و اضطرابی عظیم گردد و شبی از لیالی ماه صفر سنه ۵۳۷ ملک ارسلانشاه از عارضه سبک تشکی نمود. ملک محمد پیش دستی کرده پدر را از سرای دشت در ربوده به قلعه کوه فرستاد و تخت ملک موروث به یاری بخت بگرفت. و چون ملک محمد واسطه عقد اولاد بود و جمله امرای حضرت و ارکان دولت و رعایای ولایت را کمال استقلال او معلوم بود و انوار پادشاهی و آثار جهانداری در افعال و اقوال او مشاهده میکردند و این قرعه و فال پیش از حلول واقعه میزدند، این حرکت را کس انکار ننمود. کمر متابعت او بر میان مطاوعت بستند. کرمانشاه از عجز و کم بصیرتی بعد از قضیه پدر در رباط به علیاباد پنهان شد؛ او را هم در روز باز دست آوردند و خرمن عمرش به باد فنا برداد.
و سلجوقشاه که دلیر و مردانه و عاقل و فرزانه بود از شهر بیرون شد و روی به گرمسیر نهاد و قراارسلان بیک پناه باز کهف کرم برادر برد و دست در فتراک خدمت و ضراغعت زد او را استحیا فرمود و در خدمت خویش بداشت تا خود زیرکی کرد و راه آخرت ننمود.
و برادران کهین و برادرزادگان را قریب بیست نفر بر قلاع شهر و دشت قسمت کرد و آن جا فرستاد همه را به میل تکحیل از اثارت گرد فتن و ادارت آسیای محن بازداشت.