سلطانشاه چون با پدر و برادر اسیر سلطان ملکشاه شد، برادرش امیرانشاه را که شمهای از مردی و مردانگی او در دیوان حکیم ازرقی مذکور است و چون نزدیک ده قصیده در مدح او دارد ذکر همه موجب تطویل میشود از یک قصیده این چند بیت ثبت افتاد. لحکیم ازرقی:
همایون جشن عید و ماه آذر
خجسته باد بر شاه مظفر
امیرانشاه بن قاورد جغری
جمال دین و دولت دست و یاور
خداوندی کجا کوته نماید
به پیش خطی او خط محور
اگر خورشید بودی دست رادش
شدی دشت زمین یاقوت احمر
زمین باران جودش گر بیابد
به جای سبزه روید از زمین زر
به دربند سجستان آن که او کرد
مثالی کرده بد حیدر به خیبر
چنان بر کوههای زین داشت شش ماه
به جای خواب خوش بالین و بستر
در این شش مه زمانی برنیاسود
ز دار و گیر گردان معسکر
به گرد اندر همی شد مهر پنهان
به خون اندر همی زد چرخ چنبر
ز بانگ کوس غران چشم کودک
همی احول شد اندر ناف مادر
ز بیم جان همی تن کرد پنهان
چو دراج از پس خسها غضنفر
زمین دریای موجافکن شد از خون
در او کشتی سوار و کشته لنگر
اجل با زوزنان هر سو همیرفت
به خون اندر چو مرد آشناور
جهانی دیده بر خسرو نهاده
به تیر و نیزه از دیوار و از در
ز شه برج ار قضا را چرخ داری
ملک را یافت در میان برابر
ز خون شمشیر هندی بر کفش لعل
ز خوی خفتان رومی بر تنش تر
چو آتش چرخ را پر کرد و بشتافت
کز آتش بیند او پاداش و کیفر
بزد بر باره برگستوان دار
خدنگ راسترو برگستواندر
ز زخم تیر تا پای خداوند
به دستی مانده بد یا نیز کمتر
ز دیگر سو به آن سو تیر بگذشت
که از تیری نیالودش به خون پر
ملک چون سرو و گل نازان و خندان
نشاطی بادپایی خواست دیگر
ملایک در هوا آواز دادند
ز شادی و شگفت الله اکبر
ز فر ایزد از آثار دولت
نشانی باشد این واضح نه مضمر
دو پیکر بود اسب و مرد جنگی
بسوزانی و تیزی برق و صرصر
به زخم اندر چه داند تیر پیچان
تفاوت جستن از پیکر به پیکر
به گیتی زآب و آتش خیرهتر نیست
دو جانور یار شیطان ستمگر
سیاوش را و خسرو را نیازرد
چو فر ایزدی دید آب و آذر
تهور گر نه بد بودی ز شاهان
نه جوشن داردی در کین نه مغفر
چه باید مغفر از آهن مر آن را
که یزدان داده باشد مغفر از فر
ایا شاهی که شخصت را بیاراست
به عقل و حلم یزدان پیکر و بر
فزون شد دولتت تا بازگشتی
ز جنگ سگزیان دیو منظر
توان بردن هنوز از جنگ جایت
دریده زهره سگزی به زنبر
از اکنون تا پسین روزی ز گیتی
بر آن خاک ار فرود آید کبوتر
بس آغاز خون کز دانه چیند
طبرخون رویدش از حلق و زاغر
چنان کردی که بر ایوان شاهان
به جای جنگ گاه رستم زر
از این پس مر تو را در زین نگارند
تن تنها دریده قلب لشکر
به عون رخش و زال و تیر سیمرغ
ز یک تن کرد رستم پاک کشور
تو تنها گر بکوشی با سپاهی
چو قوم عاد در بالای صرصر
چنانشان باز گردانی که از بیم
برادر سبق جوید بر برادر
تو را سیمرغ و تیر گز نباید
به رخش جادو زال فسونگر
ز مردی و جگر نگذاشت باقی
مصور بر تو ای زیبا مصور
الا این نامور شاهی که هستی
ز شاهان در هر انواعی مخیر
ز سهم افزای کاری بازگشتی
که آن با دیده کس را نیست باور
ز خفتان معصفر بند بگشای
ز ساقی بادهای بستان معصفر
به جای جوشن اندر پوش قاقم
به جای نیزه بر کف گیر ساغر
قدح بر کف نه و عنبر همی بوی
برافروز آتشی چون چشم عبهر
اگر بستان آزاری به پژمرد
به آذر بوستانی کن ز آذر
ایا شاهی که از نظم مدیجت
نگردد سیر طبع مدحگستر
مرا از نظم در خاطر عروسی است
که از مدح تو خواهد نقش و زیور
بسا کاشعار من در مدحت تو
بخواهد گشتن از دفتر به دفتر
و این قصیده شصت و چهار بیت است همه بر این نظم و اسلوب.
و سلطانشاه را بعد از قتل قاوردشاه میل کشیدند اما سلطانشاه را بنا بر تقدیر سمیع بصیر آینه بصر از آه قصد تیره نشد و بادام بصر از سنگ تکحیل شکسته نشد. و او را شخصی از حشم پدرش از لشکرگاه ملکشاه بدزدید و بر پشت خود او را باز کرمان رسانید. و در کرمان، کرمانشاه که پدر او را به جای خود نشانده بود همه کلبه دنیا را وداع کرده بود و به گوشه عقبی رفته.
و امیرحسین طفل بود مهد او را بر تخت مینهادند و بارها میدادند و دیگر پسران او در قلاع بودند قلعه کوچک که آن را گوهریه خوانند و چند جا نام عمر و مردانشاه بن قاورد بر دیوار نبشته است.
چون رکن الدوله سلطانشاه برسید در ماه صفر سنه سبع و ستین و اربعمائه (۴۶۷) تخت ملک موروثی را به زینت فر خویش بیاراست و امور ممالک را در نصاب تقویم قرار داد. چون مدت یک سال بگذشت سلطان ملکشاه بنابر حرکت قاورد به قصد استیصال نهال اقبال خاندان قاوردی عزم کرمان فرمود و هفده روز بر در شهر بردسیر کرمان بود و سلطانشاه در لباس خضوع به قدم خشوع پیش آمد و گفت مرا چهل خواهر است که به حکم خویش همه محرم تواند. کرم سلطان جهان روا ندارد که به دست خربندگان لشکرگاه افتند.
بعد از تردد سفر او استشفاع امراء و وزراء چون سلطان سوگند خورده بود که شهر کرمان را خراب کند تصدیق سوگند او را، یک برج از قلعهای کهنه که آن را برج فیروزه میخوانند و این ساعت هنوز خراب است، خراب کردند.
و سلطان بعد از آن که هفتده روز بر در بردسیر مقام کرده بود بازگردید.
سلطانشاه پادشاهی بود عشرت دوست و در مدت ده سال که پادشاه کرمان بود غیرت عشرت با امری دیگر نپرداخت و در عهود او حدوث واقعهای مأثور نیست و در آخر عهد ملک او از برادران او در کرمان تورانشاه مانده بود و او را به جانب بم فرستاد، نه بر طریق نیابت بل به حکم استهانت چه ملک تورانشاه در میان زنان پرورده شده بود و تضاعیف شمایل او جنس بیسنتی بود و اکثر سخن به زبان کرمانی گفتی و سلطانشاه و دیگران از وی حساب پادشاهی بر نمیگرفتند.