افضل‌الدین کرمانی » بدایع الزمان فی وقایع الکرمان » بخش ۱ - قصه ملک رکن الدنیا و الدین عماد الاسلام و المسلمین قاورد بن جعفر بیگ که او را قره ارسلان گفتند

چون در ماه شعبان سنه اثنی و اربعین و اربعمائه که ملک قاورد که فرزند چغر بیگ بود و بهادر و عادل و کاردان، به دار الامان کرمان رسید و لقب او عمادالدوله و نام او قاورد بن داوود بن میکائیل بود.

اما نقش طغرای او قره ارسلان بیگ بن چغر بیگ می‌نبشتند و بناها که در کرمان فرموده است به این طغرا ثبت است و چون دلیل دولت و قاید تقدیر او را به سلامت سرای و سنت خانه کرمان راه نمود و عنان عزیمت او آن جا کشید در آن زمان عنان مملکت در قبضه اقتدار با کالنجار بن سلطان الدوله بن بهاالدوله بن عضد الدوله بود و محال سلطنت ملک او جامع ممالک فارس و کرمان و مستقر سریر در شیراز فرمودی و در کرمان او را نایبی بود نام او بهرام بن لشکرستان بن ذکی از ابنای دیالم. و لشکرستان متمول و محتشم بوده است چنان که در حق او گفته‌اند، شعر:

دادار جهان اگر دو بودی نه یکی

دادار بدی و لشکرستان ذکی

و در خدمت قاورد از طبقات ترکان مردی پنج شش هزار بودند هم در زین زاییده و هم در زره پرورده، شغل همه روزه کین اعدا و لوای ملک و دین و شب فراش ایشان نمدزین. شعر:

همه را با رماح خطی شغل

همه را با سیوف هندی کار

رخش در زیرشان چو غران شیر

نیزه در دستشان چو پیچان مار

و در شهر بردسیر با بهرام مشتی دیلم عاجز بی‌چاره بودند، هرگز لشکر ترک نادیده و آواز کمان از گشاد بازویشان نشنیده. و در ربض بردسیر هیچ عمارتی نبود. و در ایام دولت سلجوقیان انار الله براهینهم ربض شهر بردسیر عمارت یافت و بهرام در شهر فرو بست و دیالم زوبینی چند که داشتند انداختند و از تیر ترکان چندان هلاک شدند. بهرام صورت این حال و واقعه انهاء بارگاه ملک با کالنجار کرد و مدت اعانت و اغانت او متمادی شد و شدت باس قاوردی مهلت انتظار نمی‌داد.

بهرام مصلحت خود و رعیت در مسامحت و مصالحت قاورد دید و بعد از تردد رسل و اهل استشفاع قرار بر آن افتاد که بهرام ولایت تسلیم کند و دختر به قاورد دهد و در اثناء تقریر اسباب وفاق و تمهید قواعد اتفاق ملک با کالنجار با لشکری بسیار و حشری بی‌شمار از شیراز به عزم رزم قاورد نهضت فرمود.

بهرام چون روی به کعبه محبت و هوای ترک آورده بود پشت بر بادیه صحبت و ولای دیلم کرد و کس پیش باز فرستاده به راه و کنیزکی را از خواص حجره با کالنجار به اعطاء مال و مواعید افضال به فریقت تا با کالنجار را زهر داد و در ختاب فروشد و لشکر او چون صولت ترک و شوکت ملک قاورد شنیده بودند هم از ان منزل روی باز فارس نهادند و ملک کرمان قاورد را مسلم شد.

و ملک قاورد پادشاهی بوده است عادل، سیاستش تازنده یازنده مد بر معمر مقبل فر مظفر، رایات دولت او در عالم‌گشایی منصور و آیات اقبال او در پادشاهی بر صفحات روزگار مسطور و از حذق صنعت او در تاسیس مبانی جهان بانی ملک کرمان یک صد و پنجاه سال در خاندان او بماند و اولاد و احفاد او همه از مکتسب او خوردند و خواب شب و آسایش روز ایشان نتیجه سهر و تعب او بود.

از ابواب سیاست و اخلاق جهان‌داری و یکی آن بود که در محافظت عیار نقدی که می‌زد مبالغت نمودی چنان که در مدت بیست و چهار سال که پادشاه بود زر نیم ذره در نقد او زیادت و نقصان نرفت لاجرم این ساعت نقد قاوردی بر همه نقود راجح است.

و گویند هرگز رخصت نداده است که برخوان پیش او بره و بزغاله آورند و نهارا و جهارا قصاب نیز آن را به مذبح نیارستی برد و گفتی بره طعام یک مرد باشد و چون یک ساله شد طعام بیست مرد بود و در پروردن آن رنجی به کسی نمی‌رسد و علف از صحرا می‌خورد و می‌بالد.

چون در دارالملک بردسیر بر تخت سلطنت جلوس فرمود تعرف طبقات رعایا فرمود و خواست تا هر طبقه‌ای از اصناف مردم را بیند. قاضی ولایت در آن عهد قاضی فزاری بود مردی طویل عریض متجمل و در لباس تأنق تمام نمودی و عمایم قصب مصری بستی و چند اطلس بر هم پوشیدی. او را در بارگاه ملک قاورد آوردند و کهلی با وی دستار و دراعه سفید پوشیده و هجبره‌ای. از حال و اعمال ایشان استکشاف کرد گفتند این حاکم شرع است و آن دبیر حکم او؛ قاورد گفت این بزرگ لباس قضا ندارد زی قضا بر آن کهل ظاهر است. اکنون این وزیر و آن قاضی باشد و منصب وزارت خویش به قاضی فزاری تفویض فرموده مسند قضا به دبیر تسلیم کرد و آن کهل قاضی ابوالحسن بود جد قضاه کرمان و قاضی و شحنه و عامل هر ولایت را به عدالت وصیت فرمود.

و چون در مملکت قرار یافت او را فتح‌ها و ظفرها میسر شد و لشکر بسیار بر او جمع شد و حشم بی‌حد گرد بر آمد و ارتفاعات سردسیر به ارزاق ایشان وفا نمی‌کرد چه مایه مال و منال کرمان از گرمسیرات است و گرمسیر در دست قوم کوفج و گروه قفص بود و به روزگار دراز از عجز دیلم گردن استیلا افراشته بودند و سینه تغلب پیش کرده و در عدد ایشان کثرتی بود و به شوکت اندک، قمع ایشان میسر نه چه جمله گرمسیر از جا رفت تا لب دریا فرو گرفته بودند و تا حدود فارس و اطراف خراسان می‌شدند و از دزدی و قطع طریق مال باز ولایت خویش می‌آوردند.

و در عهد دیالمه معین الدین ابوالخیر دیلمی لشکر به آن جا کشید و زعیم قفص او را استقبال نموده در شعب در فارد و سرپزن کمین ساخته ناگاه بر لشکر او زده دست او بینداختند و لشکر او مقهور شد و دیگر کسی از دیالمه معترض ایشان نشد. چون این قصه بر رأی ملک قاورد عرض دادند دانست که به مجاهرت و مکابرت بیخ بغی و فساد آن قوم از زمین عناد بر نتوان آورد (و اذا لم تغلب فاخلب.)

از روی تدبیر اندیشه کار ایشان پیش گرفت و منشوری به حرمت تمام با خلع گرانمایه نزد زعیم قفص فرستاد که کار ولایت جروم و نیابت ملک از سفح در فارد و سرپزن تا ساحل عمان به تو ارزانی داشتم چه من ترکم و آب و هوای گرمسیر موافق مزاج من و حشم من نیست لابد نایبی به آن باید فرستاد و کدام نایب از تو سزاوارتر تواند بود. و در آن وقت مقام گروه قفص به اجمعهم در کوه بارجان بود.

قاورد خواجه‌ای از معارف مقربان خود را که دو سه نوبت بر سالت نزد زعیم قفص رفته بود در سر طلب داشته تدبیری که اندیشیده بود با او در میان نهاد و بعد از آن به تهمت این که با یکی از خصماء ملک طریق مکاتبت و مراسلت سپرده است او را علی ملاء من الناس سیاست فرموده از خدمت ازعاج کرد و اقطاع و نان پاره او قطع فرمود و جهات و اموال او جهت دیوان ضبط کرد و حکم کرد که از مملکت او بیرون رود. او بنا بر سابقه مغرفتی که با زعیم قفص داشت نزد او رفته شکایت خداوند خود نمود و از او التماس نمود که چون قاورد را محبتی مفرط با تو هست و به هیچ وجه از سخن تو تجاوز جایز نمی‌دارد گناه مرا از او درخواه.

زعیم قفس او را رعایت و مراقبت نموده گفت روزی چند مهمان ما باش تا ثورت غضب پادشاه فی الجمله منطفی شود و آنگاه اگر مرا به نفس خود به خدمت پادشاه باید رفت بروم و او رابا تو بر سر رضا آرم.

چون ماهی چند با او بود و نیکو خدمتی بسیار به ظهور رسانید زعیم قفص را بر او اعتمادی کلی به مهر رسید و محرم سر و راز و در امور کلی با او یار و انباز شد

زعیم قفص را عمی بود پیرمردی کارردیده گرم و سرد روزگار چشیده. روزی با چند پیر از معارف حشم قفص به خدمت او در رفت و گفت مدت شش ماه شد تا این مرد اینجاست و مردی است معروف و مشهور و از جمله ندماء پادشاه به قرب و منزلت موصوف و مذکور. او را مدد و معاونت نمای و بگذار تا به گوشه بیرون رود تا ناگاه ما را دردسری نیارد. چه چنین مردی کاردان و زبان‌آور که ندیم و مشیر و دبیر و وزیر قاورد بوده التجاء او به ما خالی از غرضی نیست. مسکین زعیم قفص چندان شیفته صحبت آن شخص شده بود که امثال این سخنان را وقعی نمی‌نهاد بر زعم عم غمخوار جواب داد که حق تعالی مردی بزرگ فاضل کامل را به من محتاج ساخته و از شما همه او را در حق خود مهربان‌تر می‌بایم شما را حسد بر آن می‌دارد که هر روز او را به تهمتی منسوب سازید.من دختر خود را به زنی به او خواهم داد.

با وجود چنین جواب ناصواب عم کاردان گفت ای جان پدر مثل تو و این مثرب پادشاه چون حال وزیر زاغان و ملک بومان است که در کلیله و دمنه آورده‌اند.

امیر قفص گفت ظاهرا تو را خرافت دریافته میان قاورد و ما کوه‌های شامخ و جبال راسخ در میان است و عقبات سخت و شعاب پر درخت حایل. مگر عقاب شود که از این عقبات بپرد و به عقوبات ما مشغول شود و مع هدا اگر این اندیشه نماید با او همان معاملت نماییم که با معین الدوله؛ نه قاورد از معین الدوله بیش است و نه من از جد خود کم.

چون گوش هوش او با رزیز غرور انباشته بود پیران ناصح ترک نصیحت نمودند و خواجه مقرب بر مداخل و مخارج آن محال مطلع شد و منتهز فرصت می‌بود تا زعیم قفص را با دیگری از معارف گروه کوفج و قفص اراده مواصلت شد و چون خواجه علم نجوم نیکو دانستی اختیار روز طوی و طرب به رای او مفوض شد او روزی اختیار کرد.

او را شاگردی بود علیک نام و او نیز بر مخارج و مداخل و مکامن و مضایق محل و مقام ایشان و اوقات احتشاد اجناد و تفرق و تشرد ایشان واقف و بر احوال منازل و مناهل و مساعی و مراعی آن مدابیر عارف بود؛ با او جنگی ساخته فرق او بشکافت و او قهر کرده رد شب به جانب دارالملک آمده صورت حال به قاورد عرض کرد که در فلان روز میعاد مواصلت و مصاهرت است و میقات زفاف و التفات است و تا سه روز دیگر جمیع معارف و رؤسا و زعماء حشم کوفج و قفص از سواحل بحر تا اقتضای مکرانات در فلان ده و فلان خانه خواهند بود.

چون قاورد بر این حال مطلع شد در حال با حشم حاضر، بیت:

بفرمود تا رخش را زین کنند

دم اندر دم نای رویین کنند

برنشست و بیرون شد و بقایای لشکر چون از نهضت او با خبر می‌شدند پی مشایعت می‌گرفتند و طاعت متابعت می‌نمودند و به دو شبانروز به جیرفت رسید وحشم اندک باز وی پیوست. (و اذا قضی الله امرا هینا اسبابه) و از جا رفت.

به یک روز به کوه کوفجان شد و همان شب اتفاق عروسی بود و جمله اکابر و اصاغر و متهر و کهتر و زن و مرد از اشراف و اراذل مجمتمع و به عشرت و نشاط مشغول، سحرگاهی بر سر آن مخاذیل افتاد و ایشان را خمارگشایی خوش فرمود و یک کودک را زنده نگذاشت.

فمساهم وسطهم منهم حریر

و بلجهم و بسطهم تراب

و من فی کفه منهم قناة

کمن فی کفه منهم خضاب

گشته ز زخم خنجر فیروزه فام او

بیجاده رنگ چهره خصمان کهربا

سر‌های سرکشان همه در صحن معرکه

چون گند نادروده به تیغ چو گندنا

و جمله اموال آن ولایت از حلی و حلل و مراکب و غیره معد و مهیا و همه را در قبض آورد و ولایت گرمسیر بأسرها از شوایب مداخلت اغیار خالی شد و گشاده و کتب فتوح جبال القفص از منشیان ملک قاورد که متداول است بر این معنی گواه صدق است و شاهد حق.

و از فتوح او فتح عمان است و قصه آن که بر رأی او عرض کردند که ولایتی است که آن را عمان گویند خزانه از انواع نعمت ممتلی و فرضه با وقار نضار مشحون و عرصه آن از خصمی مانع و مقاومی مدافع فارغ و خالی و از ساحل هرموز (هرمز) تا آن بقعه مسافتی نه بس دور اما خطر امواج دریای محیط در پیش است و از رکوب مراکب آبی ناچار. گفت:

یغوص البحر من طلب اللألی

و من رام العلی سهر الیالی

گفت سم اسب من آنجا رسد؟ گفتند اگر والی و امیر هرموز بدرعیسی جاشو زیر پای‌ها و کشتی‌ها سازد، رسد. شعر:

بفرمود تا نعل را نو کنند

زمین پر نفیر روارو کنند

روی به گرمسیر آورد و امیر هرموز را حاضر کرد و بفرمود تا جواری و منشأت و مراکب و سفاین را ترتیب سازد و به حکم دلالت عنان خدمت ملک گیرد تا رایت منصور او را سره عمان مرکز کند. امیر هرموز کمر اطاعت بربست و اسباب عبور بساخت و چتر همایون ملک به فرضه عمان رسید.

والی عمان را شهریار بن باقیل(تافیل) گفتندی و چون آن بلای ناگهان و محنت نااندیشیده دید روی در پرده اختفاء کشید و ملک در اجتناء ثمرات مراد و اجتباء اموال و استراخ کنوز به اقصی الغایات برسید و رعیت ولایت را زیادت ارهاق ننمود و به مواعید خوب و گماشتگان و شحنگان عادل مستظهر گردانید و خطبه و سکه ولایت بر نام خویش فرمود و مثال داد تا طلب امیر ولایت باز کنند و پیش وی آرند که در امان خدای است و ضمان مراعات من. بعد از تفحص او را در تنوری باز دیدند و به خدمت ملک آوردند.

ملک گفت ای تازیک من به میهمانی تو آمدم از مهمان بگریختی اکنون بازمی‌گردم و ولایت تو راست و شحنه من اینجا در خدمت و صحبت تو می‌باشد. آن بی‌چاره نیم‌مرده در خاک خدمت افتاد و به زبان تضرع زاری‌ها کرد و گفت ای ملک فرزندان طفل دارم اگر منت جان بر من نهاده زنده‌ گذاری باقی عمر بعد قضا الله خود را بخشیده انعام ملک شناسم.

ملک را بر حال او رقت آمد و او را ایمن گردانید و رحمت فرمود. شعر:

عفو کآن هست اصل دین‌داری

از برای چه روز می‌داری

تو ظفر خواستی خدایت داد

او ز تو عفو خواست زاو کن یاد

پس شهریار از دفاین و خزاین و زواهر و جواهر که اندوخته او و اسلافش بود آزاد آمد و ملک را خدمت‌ها کرد و ملک در ظل سلامت و کنف دولت باز گرمسیر (کرمان) آمد و عمان تا آخر عهد ملک ارسلان‌شاه بن کرمان‌شاه بن قاورد در دست ملوک کرمان بود و پیوسته شحنه کرمان آنجا، و بعد از واقعه پدر و جلوس برادرش ملک محمد به عمان افتاد و آنجا مقام کرد و شحنه کرمان دیگر آنجا نشد

و قاوردشاه در اطراف کرمان محاربات نمود از جمله در دربند سجستان پسرش امیران‌شاه قریب شش‌ماه با سنجریان محاربه نمود و حکیم ازرقی ذکر آن مصاف در قصیده‌ای که در مدح امیران‌شاه بن قاور گفته، کرده و غیر از این قصیده قصاید غرا در مدح امیران‌شاه انشاء کرده. .

و چون تمام ممالک کرمان قاورد را مسخر گشت چتر بر قاعده آل سلجوق که نمودار تیر و کمان بود هم بر آن هیأت مضله ساختند و بر سر مثال‌ها نشانی هم بر مثل تیر و کمان و کمانچه و بر زیر آن طغرا نام و القاب بساختند.

و در راه سیستان و دره قاورد در چهار فرسنگی اسفه دربندی ساخته دری از آهن درآویخت و مردی بنشاند و از سردره تا فهرج بم که بیست و چهار فرسخ است در هر سیصد گام میلی به دو قامت آدمی چنان چه در شب از پای آن میل، میل دیگر می‌توان دید، بنا نهاد تا خلایق و عباد الله در راه تفرقه و تشویش نکنند. و در سردره که ابتدای امیال از آنجاست خانی و حوض آب و حمام از آجر ساخته و دو مناره مابین کرک و فهرج بنا کرده، یک مناره چهل گز ارتفاع و دیگری بیست و پنج گز و در تحت هر مناره کاروان‌سرا و حوض. و از طرف یزد در ده فرسنگی یزد چاهی ساخت و مرد بنشاند و آن را الحال چاه قاورد می‌گویند.

و معتمدان با امانت و دیانت در ممالک بر کارکرد و چهار حد کرمان چنان شد که گرگ و میش با هم آب خوردی و خصب و فراخی به حدی شد که نقله اخبار آورده‌اند که وقتی در صمیم زمستان به جیرفت می‌رفت چون حرکت رکاب فرمود در برسیر کرمان صد من نان به دیناری سرخ بود. بعد از آن که به دولت‌خانه جیرفت فرود آمد، انهای رأی پادشاه کردند که در این هفته در بردسیر نود من به دیناری کردند و نیز آرد سیاه و تباه می‌پزند و در حال با ده سوار از خواص عزم بردسیر کرد و به یک شبانروز به بردسیر آمد و جمله نانبایان (نانوایان) را بخواند و گفت تا من بشدم ملخ‌خواری در این شهر افتاد؟ گفتندی؛ گفت آفتی دیگر از آفات سماوی روی به این جانب نهاد؟ گفتندی؛ گفت سبحان الله العظیم، چون من با حشم از این شهر رفتم مؤنت و خرج ولایت از دو با یکی آمد بایستی که یکصد و بیست من نان به دیناری شدی. پس چندی از معارف خبازان در تنور تافته نشاند و بسوخت و باز به جیرفت آمد.

و ملک قاورد در آخر عهد ولایت فارس را از فضول فضلان خالی گردانید و تخت ملک شیراز را به جمال عدل خویش بیاراست؛ و شاهد عدل این قصه محرابی است از سنگ مرمر در در مسجد جامع شهر بردسیر بر حواشی آن نبشته که این محراب از فیروزآباد فارس ملک قره‌ارسلان بیک به کرمان آورد.

و چون فارس او را مسلم شد برادر کهترش الب ارسلان محمد که بعد از عمش طغرل بیک پادشاه ایران بود در لب جیحون بر دست یوسف برزمی چنان چه در مقاله اولی ذکر شد مقتول گردید و امراء حضرت به حکم ارث و وصیت سلطان ملک‌شاه را بر تخت نشاندند و بعد از ضبط خراسان توجه عراق نمودند. بعضی از امراء ملک‌شاهی عرایض به خدمت قاورد فرستاده و عده‌ای اعانت نمودند.

و قاورد خود در اصل ذات پادشاهی، پادشاهی دلیر و فرزانه بود و به حکم کبرسن و تعرف دقایق امور پادشاهی و سلطنت و تکشف از حقایق احوال سپاهی و رعیت با وجود خود سلطنت ملک‌شاه را که هنوز سنین عمرش به عشرین نرسیده بود جایز نمی‌شمرد؛ تحریک امراء مزید علت شده با لشکری که داشت به هوس سلطنت عراق به امید اتفاق امرای پر نفاق عازم همدان شد و ملک‌شاه از ری به در همدان آمد و میان ایشان مصافی عظیم رفت و سه شبانروز عراصه جدال برچیده نشد و چون فرزین بند ملک‌شاه قایم بود امرای اسب در میدان وفاق قاورد نتوانستند جولان داد و بالاخره لشکر قاورد چون اصحاب پیل خوار و ذلیل شده پیاده و سوار رخ به یکبار از عرصه کارزار برتافتند و شاه را در ماتگاه گذاشتند. قاورد نیز عنان برتافته سالک وادی فرار شد و در اثنای هزیمت، او و دو پسرش امیران‌شاه و سلطان‌شاه را اسیر گرفته نزد ملک‌شاه بردند و قاورد را روزی چند مقید داشته در شب خفیه خبه کردند و امیران‌شاه وسلطان‌شاه را میل کشیدند و این واقعه در شهور سنه ۴۶۶ اتفاق افتاد.

ملک قاورد را فرزند بسیار بود، از پسران که ما نام ایشان شنیده‌ایم هفت‌اند: سلطان‌شاه، توران‌شاه، کرمان‌شاه، امیران‌شاه، عمر، مردان‌شاه و حسین. پسر مشهور همین هفت بودند اما به روایت استماع افتاد که دختر چهل بودند و بعضی در حکم امرای آل بویه بودند و بعضی به سادات خبیص داد.