پس چون کار کرمان به فرّ دولت پادشاه اسلام و سایه انصاف او روی به صلاح آورد روزی مشیر تقدیر با خداوند صاحب عادل ملک الوزراء قوام الدولة و الدین ادام اللّه ظلّه و خلوتی کرد و گفت هی، شعر:
و انّی و ترکی ندی الأکرمین
و قد حی بکفّیّ زندا سحاحا
کتارکة بیضها بالعراء
و ملبسة یبض اخری جناحا
میدان عمل کرمان از مبارزان کفایت خالی است و صدر وزارت از مبرّزان سیادت عاطل، عقد ممالک کرمان را از سر نظمی میدهند، واسطه آن قلاده شرف اصالت توست، شعر:
نحن فی مجلس انس
بک تحقیق مجازه
قد نسخنا العیش یوما
فتفضّل بطرازه
شب هست و شراب هست و عاشق تنهاست
برخیز و بیا که این چنین شب شب ماست
تا منصب موروث شما به بیهنران و بدگهران تفویض کردهاند آثار عمارت از سرای مملکت برخاست، و تا همای همت شما از کنگره قصر عصر پریده است عُقابِ عِقاب دمار از دواجن آن ولایت برآورد.
گوساله را خدای دانستند لاجرم چون خر در خلاب فتادند، مسیلمه را پیمبر خواندند اینک از دروغ دریغی به دست دارد.
امروز شاهی نوست، فرزینی نو میباید چه اگر بر عرصه شاه و فرزین مختلف باشد دست در اضطراب افتد؛ داعیه مطالعت ضیاع مکران سلسله عزیمت صدر جهان صاحب عادل قوام الدوله و الدین بجنبانید، مخیم دولت به حدود مکران آورد.
و چون چتر همایون پادشاه در دایره دولت مقیم شد و امور مملکت مستقیم، نظم احوال ممالک را و ترتیب قوانین دواوین را،
وزیری چست و فحل و شهم و مقبل
که باشد در همه کارش مهارت
بسازد کار ملکت از کفایت
ببخشد مال دنیا از حقارت
سعادت کردش از دنباله چشم
به مولانا قوام الدین اشارت
کمال معرفت پادشاه اسلام (دامَ مُلکه) دانست که جهاز ممالک از تدبیر نااهلان خراب است و دریای دواوین از قلم دونان سراب، بعد از اقتداح زناد استخارت و اجالت قداح استشارت از اهل استحقاق درجه شرکت و منصب وزارت برمیرسید هر ورقی که از جریده روزگار باز کردند نقش مناقب آل کسری دیدند و هر حسابی که برگرفتند اول صیت آن خاندان بزرگوار در انگشت میآمد. بیت:
هر گه که کنم شمار مه رویان
پیش از همه در شمار میآیی
کلام باری عزّ اسمه حاکم شد (انّ اللّه یأمرکم ان تؤدّوا الأمانات الی اهلها.)
حدیث مصطفی صلی اللّه علیه گواهی داد (من احی ارضا میته فهی له.)
و شاعر به استشهاد آورد، شعر:
قد رجع الحقّ الی نصابه
و انت من کل الوری اولی به
آراء متّفق شد و اهواء مفتون که وارث این منصب و مستحق این رتبت صاحب عادل قوام الدین است و امّتی (لا تجتمع علی الضّلالة) اتفاق کردند که جز سکندرِ قلمش سدّ این خللها نکند و جز بقراطِ کرمش علاج این علل نتواند، صدر جهان را از حدود مکران به خطه بم تجشم فرمودند و مسند وزارت را به جمال اقبال او بیاراستند
فقرّت قلوب کان جمّا و جیبها
و نامت عیون کان نزرا هجوعها
درّی که زیر دامن دولت نهان نمود
ترحیب جان جانش به اهل جهان نمود
ملک چو دید عرصه عالم تهی ز مرد
وز بهر تجربت همه را امتحان نمود
از گوشه زمانه به انگشت اختیار
او را جناب صاحب صاحبقران نمود
ملک از پی شریک چو زد قرعه فال نیک
او را جمال خواجه سلطان نشان نمود
باطل شود مکاید دجال حادثات
چون حق لوای مهدی آخر زمان نمود
بعدلک ادرک المظلوم ثاره
و فضلک شادبانی المجد داره
و قبلک هنّی الوزراء حتّی
نهضت لها فهنّئت الوزاره