و معارف یا به گزاف شهید شدند یا آیت (فَفَرَرْتُ مِنْکُمْ لَمَّا خِفْتُکُمْ) برخواندند؛ و سنّت (الفرار ممّا لا یطاق من سنن المرسلین) به جای آوردند.
و از خاندان آل کسری که معدن وزارت و منبع امارت و قلزم کرم و فضل و مدینه علم و حلم و منشأ عقل و هدایت و منبت کیاست و کفایت است صدر کبیر نظام الدوله و الدین کیخسرو رحمة اللّه علیه مانده بود و یک پسر اعنی الصاحب قوام الدولة و الدین حرس اللّه ظلّه. و از مقرّ عزّ و مرکز جلال یعنی بردسیر مقام همایون باز محل کرامت و منزل سیادت یعنی شهر بم برده چه ضیاع و اسباب و املاک و عقار و سرای ایشان در جمله اطراف و اکناف کرمان معمور بود و مهیّا و ارتفاع و منال آن رایج و مهنّا چه با کمال بزرگی منصب و سداد سیرت خویشتنداری و کمآزاری و انزوا و اعراض از فضول اشغال هیچکس تعرّض خدم و حشم ایشان نمیرسانید بلی چون آتش فتنه بلند شد و شرر شر به دور و نزدیک میرسید بر مقتضی قول شاعر، رباعی:
عاقل به چنین روز کناری گیرد
وز دامن عافیت حصاری گیرد
جام می و زلف غمگساری گیرد
تا عالم شوریده قراری گیرد
روزی چند عنان عزیمت بر صوب سیستان پیچانیدند و روی سراپرده دولت به آن جانب کردند. چون موکب حشمت ایشان به آن حضرت رسید پادشاه آن طرف به حکم سوابق معرفت و وقوف بر شرف منصب و شهرت خاندان آن صدور بساط ترحیب بگسترد و نیمدست تقریب فروکرد و به زبان اکرام گفت:(مرحبا بر مگذر خواجه فرود آی و در آی)
لو علمنا مجیئکم لنثرنا
مهج القلب او سواد العیون
و فرستنا علی الطریق خدودا
لیکون المسیر فوق الجفون
چون روزی چند در کنف رعایت و ظلّ احترام آن پادشاه آسودند روزی کس فرستاد به خدمت آن صدور و پیام داد که هرکجا عندلیب بر ساز ترنّم زخمه نغمه جغد کند، (فرض بود بر کلاغ حدّ زبان آوری،)
اذا جاء موسی و القی العصا
فقد بطل السّحر و السّاحر
بزرگی خاندان شما و استحقاق منصب وزارت خاصیت کرمان نیست بلکه علوّ مرتبت و شرف منزلت و جلالت اصل و طهارت؛ عرق شما هرکجا که باشید با شماست و تا یمن قدم و برکت دم و کفایت دست و قلم شما اینجاست تقدّم و ریاست و ایالت و سیاست بر دیگران حرام باشد و سمت عطلت آن صدور رقم و صمت غفلت بر چهره حال من میکشد. به این طریق خداوند صاحب قوام الدّولة و الدّین را در کار افکند و وزارت خویش به وی تفویض فرمود،
فأخصبت الو زارة بعد جدب
و انشطت المکارم من عقال
و خود سرّ آن حرکت و رمز آن نهضت آیت (وَمَا تَدْرِی نَفْسٌ بِأَیِّ أَرْضٍ تَمُوتُ) بود و (اذا اراد اللّه قبض عبد بأرض جعل له فیها حاجة.)
تقدیر چنان افتاد که در کیسه روزگار نقد عمر صدر سعید نظام الدّولة و الدّین تغمّده اللّه بغفرانه نرسیده بود در سیستان او را اجل محتوم رسید و نوادب عقل و علم و نوایح شرف و کرم برخاستند، شعر:
اتاه قضاء اللّه فی دار غربة
بنفس غریب الأصل و القدر و القبر
به وفات آن صدر رحمه اللّه بیخ دوحه بزرگی بگسستند و عماد خانه سروری بشکستند، شعر:
و ما کان قیس هلکه هلّک واحد
و لکنّه بنیان قوم تهدّ ما
بیت:
روی اجل سیاه که از قصر کاینات
سقف کرم شکست و ستون سخا فکند
دستش بریده باد که شاخ شرف برید
بیخش بکنده باد که بیخ هنر بکند
اما تسلّی و اصطبار اهل روزگار به آن است که اگر گل برخاست گلاب برجاست و اگر شجره کمال از عاصفه فنا پست است ثمره اقبال به دست است، شعر:
و ان یک عتّاب مضی لسبیله
فما مات من یبقی له مثل خالد
فأنّک ماء الورد ان ذهب الورد