افضل‌الدین کرمانی » عقد العلی للموقف الاعلی » قسم سوم » بخش ۵ - فصل

امّا ولایت کرمان مملکتی طویل و عریض است و بلاد بسیار و نواحی بی‌شمار و قلاع حصین و صرود و جروم و هوائی چون نکهت معشوقان خوش و لطیف و آبی چون اشک نشاط عاشقان سرد و صافی.

و یک شهر از شهرهای آن جیرفت است، که آن را (جنّة اربعة اشهر) گویند یعنی بهشت چهار ماه، و طیب هوا و لذت ماء و طرب‌انگیزی خاک او در جهان مثل است و از جمله عجایب البلدان معدود است آنکه در کرمان شهری‌ است که بر صحرای او نرگس روید.

و گویند وقتی ملک ارسلان‌شاه معروفی را به رسالت به حضرت سلطان سنجر فرستاده بود و سلطان احوال کرمان استعلام می‌فرمود، در اثناء سخن گفت شنیدم که در کرمان شهری‌ است که بر صحرای او نرگس روید. رسول عاقل بود گفت ای سلطان جهان نرگس و تیر خاشاک هر دو به هم می‌رویند. سلطان را آن نکته از رسول عجب آمد.

و از خواص جیرفت ناحیتی است آن را فدوند گویند، زمین زر است آنجا، در خاک خرده‌های زر بینند، پیش از این ضمان بوده است و چیزی حاصل می‌شد. و از خواص او به پنج فرسنگی کوهی است آن را میزان خوانند، ناحیتی نزه، لطیف، به غایت سرد، در فصل بهار و موسم گل خلدبرین و نگارخانه چین است. شعر:

ارج النّواحی فی غرائب نبته

الوان ورد فی الغصون مفتّق

شجر علی خضر ترفّ غصونه

من مزهر او مثّمر او مورق

نسیم اسحار او در بدرقه روایح ازهار روح را بنوازد و هزاردستان در سایه گل نغمه خویش با ساز مستان بسازد.

و از خواص ولایت جیرفت ناحیت رودبار است و مرغزار بی‌نهایت که چهارپای مرده از آن مراعی زنده بیرون آید.

و از خواص جیرفت مسجد عمر است بقعه که گویی مهبّ رباح رحمت و مصبّ اقداح مغفرت است، از هوای او شمام‌های انس و راحت به مشام رسد، قبور صلحا و مراقد علماست. و بر در دروازه تربت فقیه بکری‌است که خاک آن تریاک مجرب است، من آزموده‌ام و از آنجا مرا حاجات برآمده.

و از خصایص کرمان ثغر تیز است که از آنجا مال‌های وافر از عشور تجار و اجرت سفاین به خزاین پادشاه رسد و اهل هند و سند و حبشه و زنج و مصر و دیار عرب از عمان و بحرین را فرضه آنجاست و هر مشک و عنبر و نیل و بقم و عقاقیر هندی و برده هند و حبشی و زنگی و مخمل‌های لطیف و سادهای پراگین و فوط‌های دنبلی و امثال این طرایف که در جهان است از این ثغر برند.

و به جنب تیز ولایت مکران است که معدن فانید و قند است و از این دیار به جمله اقالیم کفر و اسلام برند.

و بر جنوب جیرفت ناحیت هرمز است ولایتی معمور بر لب دریا،

متخالف الأکناف ضاعف حسنها

برّلها مفضی و بحر مترع

و ارتفاع او زر خراجی و اسب تازی و مروارید باشد و امروز فرضه آن ساحل است و قوافل عراق روی به وی دارد و مرکز ثوری (؟ ) دریابار و مقصد تجار اقطار آنجاست.

و از بلاد کرمان شهر بم است ولایتی معمور، بسیار ارتفاع و به مثل گویند که هیچ چشم زمین بم بی‌ارتفاع ندیده است و از آنجا ابریشم خیزد و جامه‌های مرتفع و آنجا شهری‌ است حصین و سوری متین و در میان شهر کوهی منیع و بر وی قلعه‌ای رفیع. شعر،

رفعت لمخترق الرّیاح سموکه

و زهت عجائب حسنه المتحائل

ذعر الحمام و قد ترنّم فوقه

من منظر خطر المزلّة هائل

از بس که سوده جرم فلک سطح منظرش

بی‌موی گشته است بر او فرق پاسبان

لابل که شکل انجم و راز ملائکه

دید و شنید بر شرفش مرد دیده‌بان

و بر شرقی شهر بم نرماشیر است، ولایتی نزه و بقعه‌ای فسیح رقعه، در وی فواکه بردسیر و گرمسیر و ابریشم بسیار و دخل‌های متواتر. و من وقتی در خدمت مجد الدّین بن ناصح الدین از بم می‌آمدم و در ناحیت دارزین بر بام سرای ملک نشسته بودیم و در آن ده‌های متصل و مزارع متّسق و انهار مطّرد نگاه می‌کردیم پنداشتیم بر زمین آن ناحیت بساطی زمرّدین گسترده‌اند و به درّ و مرجان مرّصع کرده و آن انهار سلسبیل ذوق تسنیم مزاج به طون حیّات است و در صفا آب حیات. زین الدین خلف بن المتوّج رحمه اللّه با ما بود گفت اتفاق است که فارس ولایتی بزرگ است و معمور و آن را نصف العالم می‌خوانند و من جمله آن ولایت دیده‌ام به فلان سوگند که در همه فارس ناحیتی چون این ناحیت ندیدم با نزاهت ریاض و صفای حیاض و لطافت هوا و کثرت منال.

و از خصایص بم باد شمال دایم است بر مثال شهر هری و در تابستان آنجا توان بود و حاجت به (رحلة الشتاء و الصّیف) نیاید.

و از بلاد کرمان شهر بردسیر است که واسطه عقد و نقطه دایره و بیت القصیده ولایت است، دار الملک اعظم و مصر جامع ممالک، عرصه فراخ و شهری با طول و عرض، ربض و شهرستان و بساتین متّصل و ده‌های محیط به ربض، هوائی معتدل و آبی درست و خاکی پاک مبارک. شعر،

فهواؤها ارج النّسیم و تربها

مسک تهاداه الغدائر اذفر

فکانّها جلبت علیها جنّة

و حیاضها قد فاض فیها الکوثر

ارض تجرّبها الأمارة ذیلها

و بها الجباه من الملوک تعفّر

یقوی الضّعیف بها و یأمن خائف

قلقت و سادته و یتری المقتر

قبله دولت است از آن آرند

سوی او سجده دوده آدم

عرصه محشر است از آن آیند

بر درش جمع جمله عالم

خاک صحنش شمامه کافور

آب جویش چمانه زمزم

شهرستانی چون صرح ممرّد و سوری و دو فصیل چون سدّ سکندر.

فیخرّ للأذقان منه خورنق

و یظلّ یسدر منه سقف سدیر

ظهرت علی الأفلاک رفعة قدرها

و اعارها الفردوس حسن قصور

پیرامن او خندقی، بیت:

مانند بحر ژرف کزو بد گذر کند

عنقا به زخم شهپر و زورق به بادبان

در کفر و اسلام شهری و حصاری و دو قلعه متّصل شهر و خندقی چون قلزم محیط بر این نهاد و قاعده نشان نمی‌دهند و سیّاحان عالم و طوّافان اقالیم معترفند که با حصانت اطراف و متانت جهات و ترتیب بروج و وضع دروب مثل آن شهر ندیده‌اند. و در ربض سرای‌های معظم و باغ‌های خرّم و مواضع خوش و بقاع دلکش، هیچ سرائی از آب‌روان و باغ خالی نه و در ربض‌سرای ملک از بناهای ملک تورانشاه که نظیر آن در جهان نپرداخته‌اند و مثل آن نساخته، دیده در آن صحون مرقش و سقوف منقش و بناهای رفیع و جناب‌های منیع و مبانی مشیّد و قصور مشتدّ خیره شود و با هر سرائی باغی که، شعر:

و کأنّما نسرت علی بسّتانه

سیراء و شی الیمنة المتواصل

و تنفّست فیه الصّبا فتعطّفت

اشجاره من حیّل و حوامل

صرح ممرد از صفت منظر او ز مشرفی

سد سکندر از شرف باروی او ز محکمی

چون غرفات هشت خلد شش درش از مرتبی

چون درجات نه فلک شش سویش از مهندمی

بام و در مبارکش مرکز و سطح کبریا

آب و هوای فرخش نقطه و خط خرمی

و خطّه بردسیر مهبط و حی ایمان است و مسقط ظل احسان و منبت غرس توحید و مسند درس تقدیس، شریعت آنجا پنج نوبت زند و طریقت دوبار سفره نهد، بارگاه مملکتش دایره دولت است و نقطه جلالت و مرکز کبریا و ذروه عزّ و علا، تخت او متّکای بخت است و سریر او سرّه سرور. جلوس بر تخت قاوردی به فال داشته‌اند و ملوک سلف نخست قدم شرف بر آن نهاده.

و از خواص دار الملک بردسیر آن است که امراء جوانب و مقدّمان اطراف دوردست طاعت آن پادشاه دارند که دست قدرت او بر این دار الملک محتوی‌است و ذات او بر عرش آن مملکت مستوی. و از شهرهای نواحی بردسیر خبیص است که ولایتی اندک است و از وی خرما به اقصی بلاد عالم برند.

و از نواحی بردسیر کوبنان است که از آنجا توتیا خیزد و به همه جهان از آنجا نقل کنند.

و از شهرهای کرمان سیرجان است که دار الملک قدیم بردسیر بوده است، ولایتی معظم، بسیار ارتفاع و در عهد آل سلجوق اکثر اقطاع و ادرار لشکر از آنجا بوده است و پیوسته امیری بزرگ و لشکری انبوه در آن شقّ مقیم از جهت آن‌که ولایت فارس و کرمان متّصل است و سیرجان ثغر، (و الثّغر مأوی مخافات و افات.)

و از خواصّ سیرجان و مآثر مأثورهء او مقابر مزوره است و اهل سیاحت و ارباب تصوف سیرجان را شام کوچک خوانند و آنجا قلعه‌ای‌ است که بروج او با بروج فلک مناصی و حصانت اطراف بر جهان‌گشایان معاصی،

ذو قلّةایست و فود الرّیح من

جرّ الذّیول بصحنه المسکون

یلقی بروقیه النّجوم مناطحا

و یحکّ بالأظلاف ظهر النّون

و در عهد ملک ارسلان‌شاه چند نوبت آن را عمارت فرموده‌اند و باز خراب کرده و این ساعت معمور است و به مناعت جانب مذکور و اگر آحاد بلاد و نواحی کرمان چون پرک و تارم و دشت بر و بافت و بلاد سرحد که هریک ناحیتی بسیار و شهری نامدار است شرح داده آید سخن از حد اعتدال متجاوز شود.

و از خصایص کرمان که به آن معنی ممتاز است و در این خاصیت بی‌انباز، دین‌داری و پاک اعتقادی و اسلام‌پروری و توحیدگستری اهل اوست، به حمد اللّه تعالی آن خاک مقدّس از قاذورات تشبیه و تعطیل و زندقه و رفض و اعتزال و جبر و قدر مطهّر است و دامن اعتقاد هیچ کرمانی به غبار این خیالات نیالوده، کعبه تربت او از زعزعه فیل شرک مصون بوده و حریم حرمت او از وعوعه سگ الحاد منزّه، همه دست در شاخ (و اعتصموا بحبل اللّه) زده، تکیه بر عصای (علیکم بدین العجائز) کرده خدای را بیگانگی و پاکی شناسند و محمّد را صلّی اللّه علیه رسول به حقّ دانند و چهار یار را بد نگویند و دشمنی نکنند و اوّل ایشان و مقدّم ابوبکر صدّیق شناسند پس عمر پس عثمان پس علی و مذهب ایشان مذهب امام اعظم ابوحنیفه و امام مطلق شافعی، مطلبی زیادت نه و چنان که ساحت اعتقاد اهل کرمان از خیابث خیالات بری‌ است و به مزاین توحید و سنّت آراسته به واطن و طبایع ایشان به صدق لهجت و فرط مروءت و فضل تواضع و توقیر اهل علم و محبت غربا و طاعت امرا ممتلی‌است.

در هیچ عهد عصابه عصیان پادشاهی بر جبین دین نبسته‌اند و به سمت تمرّد خروج بر والی موسوم نبوده بلکه ضعف دل و لین جانب و رقت طبع بر ایشان غالب و پیش از این تا به عهد ملک محمّد عمان از ممالک کرمان بوده است و آن را ملک قاورد گشاده و ملک توران‌شاه و ملک ارسلان‌شاه ملک فارس گرفته‌اند و بر آن ولایت فرمان داده و مدت‌ها شحنه ملک کرمان در یزد و طبس بوده است. و در آخر عهد ملک محمد در عراق اضطرابی بود و خادمی که او را رشید جامه‌دار می‌گفتند در اصفهان و ملک محمد معتمد خویش فرستاده بود و او را تقریر کرده که اصفهان به وی دهد و اگر در اجل تأخیر می‌افتاد آن کار تمام می‌شد.

محاسن ولایت کرمان و خصایص بلاد و مناقب اهل او در این فصول گفته نشود اما این ساعت قاعده عظمت او منهدم است و احوال نامنتظم و رونق و طراوت منعدم، دیار و بلاد و خاک و آب و هوا بر حال خویش است امّا، شعر:

کأن لم یکن بین الحجون الی الصفا

انیس و لم یسمر بمکّة سامر

کَمْ تَرَکُوا مِنْ جَنَّاتٍ وَعُیُونٍ وَزُرُوعٍ وَ مَقَامٍ کَرِیمٍ وَنَعْمَةٍ کَانُوا فِیهَا فَاکِهِینَ کَذَٰلِکَ ۖ وَأَوْرَثْنَاهَا قَوْمًا آخَرِینَ فَمَا بَکَتْ عَلَیْهِمُ السَّمَاءُ وَالْأَرْضُ وَمَا کَانُوا مُنْظَرِینَ.) شعر:

ماذا اؤمّل بعد آل محرّق

ترکوا منازلهم و بعد ایاد

اهل الخورنق و السّدیر و بارق

و القصر ذی الشّرفات من سنداد

ارض تحیّرها لطیب مقیلها

کعب بن مامة و ابن امّ دؤاد

جرت الرّیاح علی مکان دیارهم

فکأنّما کانوا علی میعاد

و لقد غنوا فیها بأنعم عیشة

فی ظلّ ملک ثابت الأوتاد

نزلوا بأنقرة یسیل علیهم

ماء الفرات یجئ من أطواد

فأذا النّعیم و کلّ ما یلهی به

یوما یصیر الی بلیّ و نقاد

این دیار مهمل و این بلاد مختل را پادشاهی قاهر و سلطانی قادر می‌بایست و خسرویی مدبّر و ملکی معمّر و غم‌خواری مستقل و کاردانی مشتغل را می‌شایست تا به فضل قوّت تدارک خلل آن کند و به کمال معرفت علاج علل آن.

سنّت حق تعالی در امضاء حکم (إِنَّ الْأَرْضَ لِلَّهِ یُورِثُهَا مَنْ یَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ) سایق تقدیر و قاید قضا را بفرستاد تا عنان عزیمت پادشاه عادل عماد الحق و الدین اعلی اللّه شأنه را گیرد و گوید برخیز و محمدوار از مکه خراسان که منشأ و مسقط الرأس است هجرتی کن و به مدینه خراب کرمان شو که ما دعوت ملکت تو آنجا ساخته‌ایم، اگر اکابر خراسان که صنادید قریشند تو را قبول نمی‌کنند و طاعت نمی‌دارند ابو ایوب انصاری ضعفای کرمان دیری‌ است تا کلبه احزان را رفته است و آب زده،

اذا کنت فی ارض و لم ترض اهلها

و لم تک مکبولا بها فتغرّب

فإنّ رسول اللّه لم یستقم له

بمکّة امر و استقام یثرب

ای پادشاه دین‌پرور و ای سلطان عدل‌گستر آن ولایت و مملکت که حق تعالی به خداوند ارزانی داشته است امروز در کفر و اسلام هیچ سلطان و پادشاه ندارد، ولایتی با طول و عرض و بی‌خصم و منازع، امتی مرده و رفته و املاک و اسباب بی‌وارث گذاشته، اگر در این ولایت درمنه کارند زعفران روید،

ای چو خورشید از خراسان آمده

وز تو نوری باز کرمان آمده

باد در دست شیاطین بلا

تا تویی همچون سلیمان آمده

گویند خلیفه به عمرو بن لیث فرمود که از نیشابور برون شود و آن را باز دست اولاد طاهر دهد، عمرو در این باب توقفی می‌کرد، با وی گفتند که فرمان‌برداری امام وقت عین فرض است، گفت ولایتی را چون از دست دهم که سنک او فیروزه است و گیاه او ریواج و خاک او گل خوردنی.

و حجّاج یوسف اصفهان را به عاملی داد، گفت من تو را شهری دادم که سنگ آن سرمه و گیاه آن زعفران و مگس آن زنبور انگبین.

حق تعالی ولایتی به خداوند اسلام داده است که کمینه شهرهای آن این ساعت آسوده‌تر از نیشابور و اصفهان است که امروز ساحت عالم را آتش فتنه گرفته است، هم خراسان منشأ یاجوج بلاست هم عراق مخرج دجال عنا، معدن اکسیر امن و مظنّه کیمیای راحت ولایت خداوند است. کدام دولت ورای آن‌که پادشاه اسلام در جمع خزاین و ترتیب عساکر محتاج ظلم درویشی و تکلیف بی‌چاره‌ای نیست، از یک ناحیت که عمارت فرماید چندان حاصل آید که از ظلم هزار درویش نیای.

این کرمان بیمار که بر بستر نزع است و او را به هیچ معجون که از ده داروی مفرد سازند حاجت نیست او را یک داروی بسیط تمام است اما آن دارو در خزانه پادشاه است و زود دست به آن نمی‌رسد الّا که پادشاه خود خواهد. اگر یک جو سنگ عدل در قدح لطف به گلاب رفق حل کنند و در کام او ریزند حالی برخیزد و در رقص آید و گوید، بیت:

ای می چه میی بود که دوشم دادی

پر کن دگری از آن که نوشم دادی

آوارگان کرمان و بی‌چارگان این ولایت در زوایای اطراف و مطارح آفاق چشم ترّقب گشاده‌اند و گوش ترّصد به راه نهاده تا کدام ساعت برید انصاف رسد و طغرای (مبلّوا الی الدّار من لیلی نحیّیها) عرض دهد تا به زبان حال جواب دهند، شعر

انّی اذا جئتکم اسعی علی بصری

ما ان وفیت و ایّ الحقّ ادّیت

خواهم که به دیده و سرآیم بر تو

بر خاک نهم دو دیده پیش در تو

بنده این معنی از جائی دیگر می‌گوید و نه اهل کرمان مستعدّ این رحلتند و مشتاق این هجرت بلکه در بلاد خراسان و عراق جماعت تجارند که مکسب و متجر ایشان کرمان بوده.

و معروفی از یزد با بنده گفت که در و دیوار خانه‌های ما از کرمان سپید شده این ساعت همه از جهت خرابی کرمان و بستگی مسالک او درویش شده‌ایم و دیر است تا متاع کرمان برهم می‌نهیم تا کدام روزی بشارت (ادْخُلُوهَا بِسَلَامٍ آمِنِینَ) رسد.

حق سبحانه و تعالی عقود مصالح اهل اسلام را به واسطه عدل پادشاه اسلام آراسته داراد و اسامی اعادی دولت از صفحات جراید وجود کاسته بمنّه و طوله. قطعه:

شاها بر این رعیت مسکین نظر فکن

اصحاب ظلم را نمکی بر جگر فکن

از گرم و سرد حادثه کرمان خراب شد

هین سایه‌ای ز عدل بر این خشک و تر فکن

از آب و تیغ آتش فتنه فرو نشان

وز بسط عدل قاعده ظلم برفکن

دردی درد کرد جهان‌را ز جان ملول

جامی ز صاف خلق خوش خویش درفکن

یک لحظه در مجاهده نفس پای دار

وآنگاه دست بر سر گنج ظفر فکن

پیکان تیر دولت مظلوم قاتل است

زنهار در مقاومت آن سپر فکن

تلخ است عیش ما ز ترش‌رویی جهان

بر وی از آن تبسم شیرین شکر فکن

این فصل دراز شد و خوف ملال خاطر اشرف بر ایجاز و اقتصار حامل است، والله اعلم.