افضل‌الدین کرمانی » عقد العلی للموقف الاعلی » قسم سوم » بخش ۳ - فصل

این فصلی است در جوامع اخلاق پادشاه و آن چه لایق به حال او باشد و آن چه واجب باشد از آن پرهیز کردن بر قضیت آن چه یاد کرده آمد در باب عدل و تحریض بر آن.

پادشاه باید که عدل‌پرور باشد و اگر در اصل طبیعت او آن خلق ننهاده باشند به تکلف و ریاضت خود را بر آن دارد و رغبت در ثواب آن کند و از عقاب ظالمان بترسد.

مصطفی صلی الله علیه و سلم گفت :(الظلم ظالمات یوم القیامه.)

و گفت صلی الله علیه :(ایاکم و الظلم فانه یخرب بیوتکم.)

و گویند در تورات است که هر کس که ظلم کند خانه او خراب شود.

و در قرآن مجید است که (فَتِلْکَ بُیُوتُهُمْ خَاوِیَةً بِمَا ظَلَمُوا.)

و مصطفی صلی الله علیه گفت :(دعوة المظلوم مستجابه و ان کان فاخرا ففجوره علی نفسه.)

و گفت صلی الله علیه از حق تعالی خشم من که خدایم سخت شود بر آن که ظلم کند بر کسی که جز من یاری ندارد.

و گفته‌اند (الملک یبقی مع الکفر و لا یبقی مع الظلم.)

عبدالله عامر گفت ابوذر را گفتم مرا وصیتی کن. گفت :(ایاک و دعوه المظلوم فانها یصعد الی السماء لیس لها منتهی دون العرش.)

و حق الله ان الظلم لوم

و ما زال المسی هو المظلوم

فلا تعجل علی احد بظلم

فان الظلم مرتمه وخیم

شه چو انصاف از او جدا باشد

دد بود دد نه پادشا باشد

چو از او عدل و بی‌غمی نبود

خود چه سلطان که آدمی نبود

شاه باید غلام تن نبود

تا خطیبش دروغ‌زن نبود

ظالم ار مال و جان خلق ببرد

نه هم آخرش می‌بباید مرد

طالب شاه عادل است جهان

تو نیت خوب کن جهان بستان

و از اخلاق پادشاه حسن سیاست است و معنی سیاست آن باشد که پادشاه طبقات مردم را از ابناء ملک و شرف و ارباب انساب و اصحاب احساب و علماء و اهل فضل و عیاد و اهل صلاح و دهاقین و ارباب ضیاع و تجار و محترفه هر یکی را در مرتبت خویش و منزلت لایق به وی بدارد چه اگر از محل و حرمت اهل شرف و بیوتات و اهل علم بار کم کند خاطر ایشان از آن متغیر و متاذی شود و حقد در بواطن متمکن و این معنی را ظلمی صریح شناسند.

و حق تعالی به این معنی اشارت می‌کند به مصطفی صلی الله علیه (وَاخْفِضْ جَنَاحَکَ لِمَنِ اتَّبَعَکَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ.)

و مصطفی صلی الله علیه رداء خویش بگسترد تا قیس عاصم منقری بر او نشست و گفت:(اذا اتاکم کریم قوم فاکرموه.)

و در روز فتح مکه گفت:(من دخل دار ابی سفیان فهو امن.)

و ارسطاطالیس به اسکندر نوشت :(دافع عن اهل المروات و من کان له قدیم قدم فی الخیر و ان تضعضعت احوالعم و لا تکسف اسرار اهل الاقدار) گفت اهل مروت را حمایت کن و اگر چه احوال ایشان در پای افتد و پرده بر اهل خاندان‌ها مدران (و قدم من کان مشهورا بالورع) و آن کس را پیش دار که پارساتر باشد.

و انوشروان به عاملی از عمال خویش نبشت که مردم زادگان را و اهل خرد را به محبت و احسان سیاست کن و سفلگان را بترس و هیبت و طبقه عوام و میانه خلق را رغبت با رهبت درآمیز.

و معاویه می‌گوید:(انی لا اضع سیفی حیث یکفینی سوطی و لا اضع سوطی حیث یکفینی لسانی و لو ان بینی و بین الناس شعره ما انقطعت) گفت آن جا که تازیانه کفایت بود شمشیر نزنم و آن جا که زبان کفایت کند تازیانه نزنم و اگر میانه من و مردم مویی باشد گسسته نشود.

و از امهات سیاست تولیت قضات و ولات است و واجب باشد که اهل ورع و دیانت این اشغال را اختیار کنند چه حکم ایشان بر دماء و فروج و اموال مسلمانان نافذ است.

و انوشروان می‌گوید :(ما عدل من جارت قضاته و لا صلح من فسدت کفاته.) گفت عادل نباشد پادشاهی که قاضیان او ظلم کنند و مصلح نباشد سلطانی که عاملان او مفسد باشند.

و پادشاه باید پیوسته به دیدار اهل علم و ورع متعطش باشد و سخن ایشان به گوش هوش شنود و در احترام و توقیر ایشان مبالغت نماید و اگر وعظی عنیف و کلمه درشت گویند بر آن اغضا فرماید.

هارون الرشید شقیق بلخی را دید گفت شقیق زاهد تویی، گفت شقیق منم، زاهد نه، گفت مرا پندی ده، گفت خدای تعالی تو را به جای ابوبکر صدیق نشانده است و از تو صدق خواهد و به جای عمر فاروق نشانده و از تو عدل خواهد و به جای عثمان ذوالنورین نشانده و از تو شرم خواهد و به جای علی نشانده است و از تو علم خواهد.

عمر عبدالعزیز ابوقلابه را دید گفت مرا پندی ده گفت تو را چه پند دهم اگر اندیشه کنی که خلیفه‌ای که پیش از تو بود کجا شد تو را هیچ حاجت به پند من نباشد.

و از اخلاق پادشاه آن است که همت بلند دارد و آن چه در عرض و مروت قدح کند و از اخلاق عوام باشد آن فعل و قول از آن دور باشد. شعر:

احب الفتی ینفی الفواحش سمعه

کان به عن کل فاحشه وقرا

سلیم نواحی الصدر لا باسطا اذی

و لا مانعا خیرا و لا قاتلا هجرا

و او را مال و عرض دنیا در چشم نیاید و از جهت حیازات انواع شرف و بزرگی و کسب جلایل فضایل ترک لذات نفسانی کند که حق تعالی می‌گوید :(لَنْ تَنَالُوا الْبِرَّ حَتَّیٰ تُنْفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ.)

و قال النبی صلی اللّه علیه:(خفّت الجنّة بالمکاره.)

و گویند مأمون خلیفه گِل خوردی و جمله اطباء وقت و حکماء عصر از علاج آن عاجز بودند؛ روزی ثمامه بن الاشرس در پیش او شد و اطباء حاضر بودند و در آن باب سخن می‌گفتند ثمامه گفت ای امیر المؤمنین گیر که طبیبان از علاج این علت عاجزند (فأین عزمة من عز مات الرّجال؟) مأمون گفت برخیزید ای طبیبان که علت زایل شد. معنی آن دارد که عزمی از عزم‌های مردان کو که نفس را از این عادت بد باز دارد؟

و نطق پادشاه باید که از کلمات موحش مبرّی و از الفاظ مفحش معرّی باشد.

فإذا نزلت به نزلت بماجد

رحب المنّدی مؤدّب الخدّام

و چنان باید که نفس خویش را زیر دست خود دارد و او را به خوی‌های پسندیده بیاراید و از عادات نامحمود بپرهیزد و گفته‌اند هرکس که از سیاست نفس خویش عاجز آید چون سیاست ولایتی و ریاست امتی کند. بیت،

خرد باید آن جا وجود و شجاعت

فلک مملکت کی دهد رایگانی

و حکیمان گفته‌اند پادشاه باید که از پنج خصلت بپرهیزد، یکی دروغ،چه اگر آن عادت از وی بشناسند به وعده عطاء او خرسند نشوند و از وعید و عقاب او نترسند.

دوم بخل، چه اگر به این خلق مشهور شود مردم طمع از خیر او ببرند و کسی او را نصیحت نکند و ملک به نصیحت نتوان داشت.

سوّم تیزی و سرعت خشم، چه اگر به این سیرت مذکور گردد رعیت احوال خویش و مصالح ولایت با وی نگویند و از بوادر غضب او احتراز نمایند و فساد ولایت و هلاک رعیت در آن باشد.

چهارم حسد و آن چه نخواهد که زیردستان او را نیک باشد، چه اگر این خلق سنّت گیرد عنان عطا از ایشان کشیده دارد و این معنی موجب دل ماندگی و استزادت زیردستان شود و در آن اختلال احوال مملکت باشد.

پنجم جبن و ضعف دل، چه اگر این سر از وی شایع شود دشمنان دلیر شوند و طمع در ولایت او کنند.

و از اخلاق پادشاه آن است که مواد احسان و امداد عواطف او در حق طبقات رعیت و لشکری بر قدر منصب و منزلت هر یکی از ایشان باشد که، شعر:

اذا انت اکرمت الکریم ملکته

و ان انت اکرمت اللئیم تمردا

و وضع الندی فی موضع السیف بالعلی

مضر کوصع السیف لی موضع الندی

و صنایع او باید که بر اهل حسب و دین مقصور باشد.

مصطفی صلی الله علیه گفت :(لا یکون الصنیعه صنیعه الا عند ذی حسب او دین.) شعر:

فمن یجعل المعروف فی غیر اهله

یکن حمده ذما علیه و یندم

و از آداب و عادات ملوک آن است که بار دادن را و بر نشستن را وقتی معین گردانند و بی‌اعلام لشکر و رعیت برننشینند و سپید مهره این کار را نهاده‌اند در شهر‌های بزرگ و لشکرگاه‌های فراخ.

و باید که جمال خویش بسیار بر لشکر و رعیت جلوه نکند چه این معنی سبب قلت هیبت او شود و گفته‌اند (اجر الناس علی الاسد اکثرهم رویة له.) دلیرتر کسی بر شیر آن کس باشد که او را زیادت بیند.

و امیر منصور نوح سامانی بسیار بیرون آمدی و برنشستی؛ روزی وزیر او ابوجعفر عتبی او را گفت، ای ملک نقاب حشمت را بسیار از آفتاب جمال برمدار، چه اگر حق تعالی دیده‌ها را ظاهر بودی هرگز او را چنین که می‌پرستند نپرستیدندی. بعد از آن هر روز یک نوبت بار دادی.

و از سیر ملوک آن است که از اخبار ولایت و رعیت با خبر باشند و صاحب خبران معتمد مسکون (؟) گمارد تا احوال اطراف و اخبار جوانت استعلام و استطلاع می‌کنند و بر رای او عرض می‌دهند و بهر طرفی و جانبی عیون و جاسوسان فرستند تا احوال مجاری امور در خفا بار می‌نمایند.

گویند میان عضد الدوله که در فارس بود و شمس المعالی قابوس وشمگیر که ملک گرگان بود منافستی و مناقشتی بود. وقتی عضد به قابوس نوشت که شنیدم که فلان روز با غلامی در گرمابه شدی و آن غلام تو را تمکین نکرد و تو را سقطه افتاد و از پای درآمدی. قابوس جواب نبشت که من شنیدم که در فلان تاریخ تو با فلان زن مطربه در فلان حجره صبوح فرمودی و بدمستی کردی و ساز او بشکستی.

و آورده‌اند که صاحب عباد که از وزراء آل بویه بود و به کرم و فضل موصوف و مجالست و مؤانست او همه با اهل فضل و شعراء و علماء بودی در اصفهان روزی از حجره بیرون نیامد. جماعت ندما گفتند مگر او را عارضی نفسانی هست. روز دیگر هم نقاب احتجحاب بر چهره فکند، ندما به در حجره شدند و گفتند

لئس الحجاب من آله الاسراف

ان الحجاب مجانب الانصاف

و یقل من یاتی فیحجب مره

فیعود ثانیه بقلب صاف

فرد:

در پرده نشسته‌ای و عشق رخ تو

بیم است که پرده جهانی بدرد

صاحب عذری نهاد و ندما را بازگردانید، روز سوم بیرون آمد خوش و خندان. ندیمان خدمت کردند و گفتند، شعر:

تغیب مغیب البدر عنا و من یبت

بلا قمر یذمم سواد الغیاهب

زهره‌ها آب و دل‌ها کباب شد موجب حجاب چیست، گفت دل مشغولی عظیم بود و حاجت به خلوت و اندیشه؛ حق تعالی آن را به همت بزرگان سهل گردانید. از حقیقت حال زیادت استعلام کردند، گفت منهی من که در سمرقند است نموده بود که خان ختن از دارالمک خویش بیرون آمده است و هنوز معلوم نشد که به کدام جانب متوجه است. تقسم ضمیر و توزع خاطرش از این معنی بودی، وی دیگر باره انهاء کرد که روی خیمه به جانب هند کرده است من فارغ شدم.

و در عهد نزدیک شنیدم که سلطانشاه که پادشاه کرمان بود روزی در به علی‌آباد به عشرت مشغول بود و مجلسی چون بهشت آراسته و معاشران ظریف و مطربان لطیف حاضر و وقتی خوش می‌رفت و ندیمان را صلت‌ها می‌داد و ولایات می‌بخشید؛ ناگاه صاحب خبر آمد، یک انگشت کاغذ پیش وی فرستاد.

چون آن کاغذ مطالعه فرمود گونه او متغیر و چهره او متکدر گشت (و ای نعیم لایکدره الدهر.)

پس فرمود که زود مجلس برچینند تا مستی باز شهر بریم. طباع ندما به هم برآمد و وقت‌ها متخص شد. گفتند ای ملک خیر هست و چه جالت حادث شده است که رأی اشرف چنین برآشفت و در اثناء عشرتی چنین خوش و وقتی از شوایب نامردای چنین صافی مجلس انس را به وحشت بدل می‌فرمایی. گفت صاحب خبر نموده است که ملکشاه به اصفهان می‌رسد، گفتند ای پادشاه دل‌ها خون شد و جگرها پاره گشت لله الحمد که زیادت از این نیست. از اصفهان تا کرمان صد و چهل فرسنگ است و از بعلی‌آباد تا شهر نیم فرسنگ. آخر این مجلس تمام به سر توان برد و شب چون مستان شویم مشاعل آرند و خواب باز شهر بریم. ملک گفت شما نیک می‌گویید اما معذورید که پالان ندیده‌اید. گفتند ای پادشاه پالان چه معنی دارد، گفت من در خدمت پدر خویش ملک قاورد به عراق شده بودم به همدان چون او را واقعه‌ای افتاد مرا بگرفتند و میل کشیدند و در حالت میل کشیدن پالانی از استر بیاوردند و بر من نهادند و کسی بر سر آن نشست تا من حرکت نکنم.

پس در حال باز شهر آمد و سلطانشاه را میل کشیده بودند اما حدقه باطل نشده بود و دنبال چشم او خفته بود.

و در عهد ما ملک محمد روزی با جماعت ندماء خویش گفت در شهر کدام محلت است که ماده سگی نه بچه آورده است. ندماء از این معنی غافل بودند و هیچ جواب نداشتند، پس گفت در شهر به کوی گبران ماده سگی سیاه و سپید زاده است و نه بچه آورده. از آن حال کشف کردند همچنان بود.

و امثال این حکایات بسیار هست این قدر در این فصول کفایت بود تا موجب ملال نشود ان شاء الله تعالی.