قال اللّه تعالی: (إِنَّ اللَّهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ.)
و جای دیگر گفت:(إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْمُقْسِطِینَ.)
و جای دیگر گفت:(وَ إِذا حَکَمْتُمْ بَیْنَ النَّاسِ أَنْ تَحْکُمُوا بِالْعَدْلِ.)
و قتاده میگوید در تفسیر :(أَلَّا تَطْغَوْا فِی الْمِیزانِ یعنی العدل.)
و گفتهاند عدلترازوی خدای است در زمین.
و مصطفی صلی اللّه علیه و سلم میگوید یک روز از روزگار سلطان عادل بهتر است از شصت ساله طاعت، و عدل یک ساعت بهتر است از عبادت شصت ساله.
و گفت صلی اللّه علیه پادشاه عادل روز قیامت در سایه رحمت خدای باشد تا میان خلق حکم کند.
و گفت صلی اللّه علیه روز قیامت عادلان را منبرها از مروارید بنهند.
و در صحیح مسلم است عادلان روز قیامت بر منبرهاء نور باشند.
و گفت صلی اللّه علیه دوستترین کسی به حقّ تعالی و نزدیکترین به وی پادشاه عادل باشد روز قیامت و دورترین کسی از وی و بغیضتر پادشاه ظالم.
و آوردهاند که موسی علیه السّلام در مناجات با حق گفت، الهی تو فرعون را با کفر و نافرمانی چندین مهلت دادهای، گفت ای موسی او در پادشاهی خویش راهها امن میدارد و در حکم که میکند ظلم نمیکند و سخن یک خصم بیحضور خصم دیگر نمیشنود و در پسران و دختران رعیّت به چشم شهوت نمینگرد.
و نوشروان میگوید شهرها را به عدل محکم کنند که آن بارویی است که آب آن را نریزاند و آتش نسوزاند و منجنیق بر وی کار نکند.
و عامل حمص به عمر عبد العزیز نوشت که باروی شهر خراب شده است بفرمای تا عمارت کنند. جواب نبشت (حصنها بالعدل و السّلام) یعنی او را به عدل عمارت کن و محکم گردان.
و بزرجمهر میگوید هرگاه که پادشاه ظلم کند سباع آن ولایت مردم خوار شوند.
و سکندر از حکماء هند پرسید عدل بهتر یا شجاعت، گفتند ای پادشاه چون عدل باشد حاجت به شجاعت نیاید.
و عبد اللّه بن طاهر پدر خویش را گفت ای پدر گوئی که این ملک در خاندان ما تا کی ماند، گفت ای پسر تا بساط عدل گسترده باشیم.
و مؤبد موبدان هر بامداد به خدمت انوشیروان آمدی و گفتی ای ملک نعمت را بر خود پاینده دار به شفقت بر رعیّت و طعام را بر خود خوش و نوش گردان به سیر کردن گرسنگان و انصاف مردم بده و امن بخسب.
و حکما گفتهاند (بالرّاعی تصلح الرّعیّة و بالعدّل تملک البریّة).
و عمر میگوید بهترین پادشاهان آن است که رعیّت به وی نیکبخت شود و بترین پادشاهان آن است که رعیّت به وی بدبخت شود.
زید اسلم میگوید شبی با عمر به عسس میگشتیم از دروازه مدینه بیرون شدیم از دور آتشی دیدیم قصد آن آتش کردیم زنی پیر نشسته بود با دو سه طفل و دیگی بر سر آتش نهاده و اطفال میگریستند و زن دعاء بد بر عمر میکرد، عمر گفت ای زن چرا دعاء بد بر عمر میکنی گفت ای مرد از بهر آنکه او سیر خورده است و خوش خفته و فرزندان من گرسنهاند؛ گفت در دیگ چیست، زن گفت آب تنها. آتش میسوزانم و آب میجوشانم تا طفلان پندارند که در دیگ چیزی است.
عمر را رحمت آمد، باز شهر شد و قدری آرد و طعامی آورده در آن دیگ کرد و خود بنشست و آتش میدمید و دود و خاکستر بر روی و محاسن او مینشست، زن گفت ای مرد (جزاک الله خیرا) تو از عمر به خلافت اولیتری.
عمر میبود تا اطفال سیر شدند و بخفتند، پس گفت ای زن دیگر دعاء بد بر عمر مکن که او از حال تو خبر ندارد.
و آوردهاند که نوشروان در ابتداء ملک ظالم بود و ولایت او خراب میشد و نمیدانست که سبب خرابی ولایت او چیست و او زبان مرغان دانستی و بر فحاوی الحان ایشان وقوف داشتی.
روزی میگذشت دو جغد بر دیوار خرابه بودند یکی خطبه دختر دیگر میکرد از جهت پسر خویش. جواب داد که عقد این وصلت آنگاه منتظم میشود که به نحلت صد خرابه بذل کنی. خاطب جواب داد که تکلیف صعب نمودی و طلب متاعی ناموجود کردی. تو التماس صد خرابه میکنی واگر این پادشاه است و ظلم او تا یک سال دیگر هزار خرابه توانم داد.نوشروان از آن سخن بدانست که سبب خرابی ولایت او ظلم است و از آن سیرت بگردید وعدل پیشه گرفت. و نزدیک به این حکایت در این عهد افتاده است.
امیر اسماعیل گیلکی که پادشاه طبس بود روزی از دروازه شهر بیرون آمد یکی را دید که بزغالهای داشت و به شهر میبرد، امیر گفت که این بزغاله از کجا خریدهای گفت ای امیر خانهای داشتم، به این بزغاله فروختم. گفت سرایی به بزغالهای بدادی گفت ای امیر سال دیگر به دولت تو به مرغی باز دهم. امیر اسماعیل را این سخن سخت آمد و عادت خویش بگردانید.
و گویند در عهد نوشروان کسی سرایی خرید و در آن سرای گنجی یافت. بایع را خبر شد. دعوی کرد گفت گنج، پدر من نهاده است و من سرای فروختم گنج نفروختم . مشتری گفت من سرای با جمله مرافق خریدهام.
حکومت پیش نوشروان بردند، گفت شما را فرزند هست؟ بایع گفت من پسری دارم؛ مشتری گفت من دختری دارم. نوشروان گفت بروید وصلت کنید و در میان پسر و دختر نکاح بندید و گنج به ایشان دهید.
عدل شه پاسبان ملکت اوست
بذل او قهرمان دولت اوست
عدل چون بر جهان امیرشود
آهو از شیرِ شیر سیر شود
عدل رامشگری است جانافزای
عدل مشاطهای است ملکآرای
عدل مر مرگ را بریزد آب
عدل مر فتنه را ببندد خواب
عدل کن زآن که در ولایت دل
در پیغمبری زند عادل