افضل‌الدین کرمانی » عقد العلی للموقف الاعلی » قسم دوم » بخش ۸ - فصل

چون هوای زمهریر افسان و فصل درویش ترسان بگذشت و موسم اعتدال دلگشا و بهار جهان‌آرای درآمد و بر بساط غبرا سندس خضرا گستردند و خاک امرد عذار سبز کرد انهاء بارگاه اعلی اعلاه اللّه کردند که قلعه‌ایست میان بم و بردسیر آن قلعه را (دزآشول) گویند.

در آن حصار مشتی دزد و اوباش و خونی و قلّاش، راندگان هردرگاه و مطرودان هربارگاه جمع شده‌اند و به قطع طریق و ایذاء سابله مشغول.

پیش از موسم معاودت در بردسیر فرمود تا سپید مهره زدند و حسام عزم از نیام حزم برکشید (خالصا لوجه اللّه) نیّت بر تعریک و تأدیب این جماعت اوباش مقصور کرده چون به آن ناحیت نزول فرمود روزی دو سه آن مفسدان از جهت حصانت حصار و خوف پادشاه وقاحت نمودند پس چون دیدند که ناوک بأس آن پادشاه عقاب کاسر را از اوج هوا به خاک می‌افکند و شست هیبت او نهنگ قاهر را از قعر دریا برمی‌کشد در شب قلعه را به جای گذاشتند و تحویل باز حصار بردسیر کردند چون قلعه مسلم شد و از شوایب مداخلت اغیار و مزاحمت اشرار صافی،

سپه کشید دگر پادشاه هفت اقلیم

به طالعی که تولی کند به او تقویم

چتر اعلی به مبارکی به در بردسیر خرامید کتائب نصرت بر چپ، جنایب دولت بر راست، افواج فتح در پیش، انصار ظفر در پی و رأی اعلی بر وقایع آن حصار مطلع و از عشوه و غرور و عاقبت نااندیشی آن جماعت سپاهی متعجب که آن پادشاه به نظر بصیرت و دیده تجربت می‌دید که سپاهی حصار را عاقبت آن خلاف وخیم خواهد بود و خاتمت آن مصاف نامحمود.

ترکان بر شوخی و دلیری خویش تکیه کردند که اگرچه در عدد ایشان قلّتی بود مردان کاردیده و غلامان برگزیده بودند و صیانة لشکری که در این بیست سال درع مجادلت از پشت نگشاده بودند و تیغ مقاتلت از دست ننهاده، همه اسنّه (نَحْنُ أُولُوا قُوَّةٍ وَ أُولُوا بَأْسٍ شَدِیدٍ) افراشته،

و اسیافنا فی کلّ شرق و مغرب

بها من قراع الدّار عین فلول

بر شمشیر نگاشته اما از آیه (وَ فَوْقَ کُلِّ ذِی عِلْمٍ عَلِیمٌ) غافل شده و نداسته که،

گربه باشد به کار زار دلیر

تا نبیند کشیده پنجه شیر

سیل اگر سنگ را بگرداند

چون به دریا رسد فروماند

هر که مشت کسان نخورده بود

تکیه بر مشت خویش کرده بود

پس بر قاعده دیگر سال‌ها معاطات کاس منازعت و مجاذبت لباس مقارعت از سرگرفتند و سوار و پیاده شهر بناء کوششی نهادند و ترتیب جنگی دادند که مثل آن نه از رستم زال مأثور است نه از حیدر کرّار مذکور.

اذا الجدّ لا یسعی فجدّ الفتی تعب

و اضیع سعی سعی من جدّ فی الطّلب

چو بی‌دولتی تخم کوشش مکار

چو دولت بود نیست کوشش بکار

و پادشاه اسلام بر مقتضی رجولیّت و موجب حمیّت که در جبلّت مبارک او مرکّب بود هرروز به نفس خویش مباشرت احوال و معانقت جدال می‌فرمود و در مضایق حروب می‌شد و در مخاوف دروب توغّل می‌نمود،

عبالة « ۱ » عنق اللّیت من اجل انّه

اذا ما دهاه الأمر قام بنفسه

و از جوانب ضربات موجع و طعنات مولم بر جسم عزیز و شخص کریم می‌رسید و با درع عنایت الهی و خود رعایت ربانی حمد اللّه هیچ اثری نمی‌نمود،

اذا اللّه لم یحرزک ممّا تخافه

فلا الدرع منّاع و لا السّیف قاضب

دوستی از جمله دیالم شهر که در میان آن کار بود حکایت کرد که این پادشاه ملک به استحقاق گرفت و پادشاهی کرمان او را از شیر مادر حلال‌تر است که ما اهل شهر روزی شمرده بودیم هژده تیر در قزآگند و برگستوان وی بود

یقرّ له بالفضل من لا یودّه

و یقضی له بالسّعد من لا ینجّم

پای بیفشرد تا به دست سعادت

کام خود از چشم روزگار برآورد

قوت بازوش گرم گرم برآمد

تا جگر خصم زار زار برآورد

خصم گریز اختیار کرد و حسامش

سد ظفر پیش اختیار برآورد

کوکبه عزتش ز چاه هزیمت

ریش مخالف گرفت و خوار برآورد

آتش باس پیاده‌ای ز صف او

دود هزیمت ز صد سوار برآورد

چون کار بر اهل شهر تنگ شد و چند مرد اختیار هلاک شدند و اکثر مجروح حق تعالی آیت فتح فرو فرستاد و نسیم ظفر بوزانید. سخن مصالحت درافکندند وزفان شفاعت بگشادند و دست تضرّع برداشتند تا کمند خناق پاره سست فروگذارد و لگام ازهاق اندکی بازگیرد تا جماعتی که از سوابق جرایم و سوالف مخالفت خویش مستشعرند بیرون شوند و جلاء وطن که مقابل قتل است پیش گیرند.

کرم عمیم و لطف شامل و عفو کامل پادشاه اجابت فرمود. در اثناء آن تقریر و مواضعت معارف شهر که بدل و همت در خدمت آن پادشاه بودند آتش شوق خدمت و شعف دست‌بوس بر ایشان غالب شد چون باد قرار نگرفتند و آب حیات در خاک‌بوس بساط اعلی دانستند، روز آدینه پنجم ماه رجب سنهء ثلاث و ثمانین جمله اکابر و امائل و کافه رعایا به خدمت درگاه پیوستند و مفاتیح دروب و مقالید امور تسلیم کردند (ذلک فضل اللّه یؤتیه من یشاء.)

به طالع سعد و اختر همایون و جد غالب و فال میمون بعد از نماز آدینه اقبال عنان گرفته و دولت در فتراک آویخته در شهر شد، منادی نصرت و منهی قدرت آواز برآورد،

زهی تیغ تیز تو صفرا گرفته

تو را بخت تاج از عدو وا گرفته

زهی از خراسان چو خورشید رفته

جهانی و ملکی به تنها گرفته

زهی دست اقبال در موکب تو

رکاب تو سلطان والا گرفته

زهی موج شادی از این فتح میمون

جهان از ثری تا ثریا گرفته

زهی شاه میمون قدم کز قدومت

شفا یافت سرهای سودا گرفته

زهی شاه فریادرس کز حسامت

بیاسود ایام غوغا گرفته

از این خطه از هیبت باز چترت

عقاب عنا عزل عنقا گرفته

فلک خطبه (نصر من الله)

درم سکه (انا فتحنا) گرفته

فتح الفتوح تعالی ان یحیط به

نظم من الشّعر او نثر من الخطب

فتح یفتّح ابواب السّماء له

و تبرز الأرض فی اثوابها القشب

تاریخ جمع این فصول که ماه صفر سنه اربع و ثمانین و خمسمائه است مدّت هشت ماه بود که جمله منابر بلاد کرمان به لقب و نام اشرف آراسته است و سیصد فرسنگ ولایت کرمان چون حرم کعبه محل امن و سلامت است و موضع سکون و استقامت، شیر با آهو از یک منهل آب می‌خورد و کبک با شاهین در یک مرقد خواب می‌کند، رعیّت در بهشت امان می‌چرخد و از ثمار امانی می‌خورند، از زمین نبات امن می‌روید و در هوا نسیم عدل می‌وزد، تنغم بلبل بر گل به این ترنّم است. مثنوی:

ملک با پادشاه فرخ رای

می‌کشد دامن شرف در پای

قدح ملک شاه بر کف او

لشکر فتح و نصر در صف او

بخت او روی از آن به کرمان کرد

تا عدو را غذاء کرمان کرد

از پی ملک و شرع بسته کمر

پیش علم علی و عدل عمر

پای آن کس که ماند بر در او

تاج منت نهاد بر سر او

بر جهانی شده به یک دم شه

خه خه ای شه علیک عین الله

ملک میراثیان نماننده است

ملک شمشیر ملک پاینده است

از شهان مر توراست در عالم

ملک میراث و ملک تیغ به هم

حق تعالی تا قیامت قامت آن دولت کشیده داراد و تا ابد مدت آن ملکت پاینده، ظل عدلش که ملجأ سوختگان آفتاب ستم است چون ساحت زمین بسیط باد، منهل کرمش که مشرب عذب تشنگان فاقه است چون لجه قلزم محیط باد، سبوی عمر اعادی بر لب چشمه سنانش شکسته، هرلحظه به تیغ ظفر گوهرش شهری گشاده و خصمی بسته باد. قطعه:

ای شاه بر تو ملکت کرمان خجسته باد

خصم تو از نکایت احداث خسته باد

هر لحظه حد خنجر عالم‌گشای تو

شهری ز نو گشاده و خصمی ببسته باد

توفان فتنه‌ای که ز باران ظلم خاست

از ما به سعی کشتی عدلت نشسته باد

با تو به عهد ار نبود آسمان درست

سنگ فنا قنینه قدرش شکسته باد

در سایه عنایت تو آفتاب ملک

از علت کسوف خلل باز رسته باد

با سهم شیر باس تو از مرغزار تن

روباه جان خصم تو چون ثور جسته باد

تا خار مرگ خسته کند پای جای خصم

در دست تو ز گلبن اقبال دسته باد