افضل‌الدین کرمانی » عقد العلی للموقف الاعلی » قسم دوم » بخش ۶ - فصل

اکنون ذکر وصول رایات عالیه نصر الله تعالی به حدود نرماشیر کنم و شرح فتوح که آن پادشاه را در دیار کرمان برآمده بدهم.

چون شعاع رای و سایه رایت و پرتو نظر مبارک بر ممالک کرمان افتاد مجرد مقدم رکاب اعلی اعلاه اللّه سبب عمارت بلاد و موجب فراغت عباد شد و امور جمهور که از دایره نظام بیرون شده بود و از قالب التیام به در افتاده قابل صلاح و فلاح شد و ملک کرمان که بیماری بود بر فراش ارتعاش از خفّت و انتعاش نومید شده و در بحران حرمان مانده و در دست یک مشت نیم طبیب جاهل و ره نشین غافل افتاده اصل طب علاج الضدّ بالضدّ است حرارت را به برودت و برودت را به حرارت. کرمان که از حرارت سقم ستم سوخته بود و در یرقان انقلاب و خفقان اضطراب از وی رمقی مانده طبیبان جاهل که صاحب اغراض بودند نه حافظ اعراض او را به مکاشحه صفراآمیز و مکاوحه سوداانگیز مداوات می‌کردند.

لاجرم هر روز علت قوی‌تر می‌شد و علیل از صحت دورتر می‌افتاد، خبر دادند که مسیح علت‌شناس که مهدی آخر الزمان است رسید و از آنجا که رفته است هرمرده را که دید زنده کرد و هر اکمه را که یافت دیده داد. چون نداء این بشارت و صداء این اشارت از راه صماخ به دماغ کرمان بیمار رسید فرح این مژده سبب معاودت قوّت شد، یک نیمه از پیش در حرکت آمد یعنی شقّ جروم نرماشیر خود مسلم بود و در دست حشم منصور. امیر سپهسالار شایق الدین علی سهل ادام اللّه دولته که شهر و قلعه بم داشت به قدم مطاوعت پیش رفت و در موقف مشایعت بایستاد، جلاب اخلاص در قدح اختصاص بر دست وفاق به مذاق آن پادشاه رسانید، ساز مجاملت در کنار معاملت گرفت و این صوت آغاز کرد . شعر:

علی خیر اوقات الزّمان لتأتی

علی الطّائر المیمون و البرکات

قدمت فقرّت بالقدوم عیوننا

و قد کن ایّام النّوی قرحات

گر زآمدن یار خبر داشتمی

بر رهگذرش گل و سمن کاشتمی

درحال سکّه و خطبه به نام اعلی اعلاه اللّه تعالی مزین و موشح گردانید.

خطّه جیرفت در دست حشم منصور بود و چند سال در آن تصرف کرده و اگرچه از مساکن شهر عمارت برخاسته بود در عمارت رستاق مبالغت کرده بودند و زراعت فرموده آن هم مستخلص بود و منازعی نه. شعر،

قد ناب عنه شدید الخوف و اصطنعت

له المهابة مالا تصنع البهم

چون سورت سرما شکسته شد و هواء سرد شخن روی به اعتدال نهاد و از حدود جروم فراغتی بود رایات منصوره نصرها اللّه تعالی به مبارکی روی به بردسیر نهاد بر عزیمت محاصرت شهر بردسیر که پادشاهی و اتابکی و فوجی از غلامان و دیالمه و سرهنگان در شهر بودند و ایشان را نه روز مغالبت قدمی و نه در شب مخالبت دمی بر بدیهه راه معاندت پی امید اعانتی از جانبی و اغاثتی از طرفی می‌رفتند و مقاسات انواع بلا و عذاب از قحط و نیاز و ناایمنی طرق و قطع قوافل می‌کردند و چنان که عادت کریم آن پادشاه است هر وقتی که ایشان را به نداء مصالحت از وادی مداجات و مماذقت به شارع مصافات و موافقت می‌خواند بر سنت (فلم یزدهم دعائی الّا فرارا) مهماز تصلف بر مرکوب تعسّف می‌زدند (لبقضی اللّه امرا کان مفعولا) و هر نوبتی جوابی عنیف در مقابله سؤالی لطیف می‌فرمودند و رسل را بر خلاف معهود موقوف می‌کردند و در سجن خوف و حصن جوع محبوس . شعر،

اذا المرء لم یرض ما امکنه

و لم یأت من امره ازینه

فدعه فقد ساء تدبیره

سیضحک یوما و یبکی سنة

پس در ماه جمادی الاولی سنه اثنتین و ثمانین که مظنه قران بود مخیّم دولت به ظاهر بردسیر فرمود و لشکر حصار چون از گریبان صلح سر برنیاوردند لابد دست در دامن جنگ زدند، هرروز دو وقت سوار و پیاده از شهر و قلاع بیرون می‌آمد و به ضرب صفاح و طعن رماح مصاف‌هاء سخت می‌رفت و جنگهاء سهمناک می‌پیوستند چنان که از گرد سواران و کثرت تیرباران بیاض روز جلباب سواد شب می‌پوشید و دیده‌ها در شب داج آن عجاج به شمع سنان و مشعله شمشیر هنجار کارزار می‌جستند،

و دجا النّهار من العجاج و اسرقت

فیه الصّوارم فهو لیل مقمر

و از جانبین هرروز چند مطروح و مجروح و مجدّل و مرّمل برمی‌داشتند و پادشاه جهانگیر هرروز به نفس خویش،

حوالیه بحر للتّجافیف مائج

یسیر به طود من الخیل ایهم

یمدّ یدیه فی المفاضة ضیغم

و عینیه من تحت الأریکة ارقم

و کلّ فتی للحرب فوق جبینه

من الضّرب سطر بالأسنّة معجم

اقدام می‌نمود و اقتحام می‌فرمود تا کار بر هردو طرف سخت شد و از کثرت لشکر و حشم و انبوه بنه و عوام کرمان و قلت عمارت نواحی بردسیر علف چهارپای متعذر شد و قصد مرغزار مشیز متعیّن و از سرحدّ خراسان کوبنان در دست پسران امیر عالم مجاهد الدّین رحمة اللّه علیه بود و چون رایات منصوره بمبارکی بحدود کرمان رسید بقدم طاعت استقبال نموده بودند و به شرایط بندگی اقامت کرده و اساس خدمت و معرفت که پدر ایشان نهاده بود و مثال‌ها که از بارگاه اعلی به وی رسیده شفیعی مشفع بود و وسیلتی منجح، منابر را به ذکر لقب و نام مبارک آراستند و از جانب راور جماعت دهاقین و مقیمان ناحیت مراسم طاعت‌داری به جای آورده بودند و از دو حصار که آنجاست یکی تسلیم کرده یک حصار از آن طرف در دست حشم حضرت یزد بود و هرروز از راه بیابان سوار و پیاده به مدد اهل قلعه می‌پیوست و رنج مردم مضاعف می‌شد، چون سراپرده اعلی از در بردسیر برگرفتند رای چنان اقتضا کرد که حشم منصور به مرغزار مشیزرود و پادشاه با خواص غلمان مهم راور کفایت کند و آن حصار مستخلص، چون چتر همایون به زرند رسید مقدمه رعب و طلیعه نصرت از پیش رفته بود و کار کرده بریدبخت و مبشّر دولت استقبال نمود به او گفتند

ابشر بما تهوی فجدّک غالب

و الدّهر منقاد لأمرک طائع

در دولت تو فتح ممالک تمام شد

کام جهان بران که جهانت به کام شد

هر گردنی که از خط حکم تو سرکشید

در هرچه دست زد ز قضا پایدام شد

خصمی که در کمین خلافت کمان کشید

حلقش چو تیر جفت زه انتقام شد

بر خود هرآنکه کسوت کینت حلال داشت

خونش حلال گشت و حلالش حرام شد

چون نان ملک ز آتش بأس تو پخته شد

در آب عجز کار حسود تو خام شد

در آخر ماه جمادی الاخری سنه اثنتین و ثمانین لشکر منصور به پای حصار رفت و چنان که یاد کرده آمد حصار گشاده شد و سوار و پیاده بیرون آمدند و پادشاه بر مقتضی عفو شامل خویش ایشان را امان داد و باز حضرت یزد فرستاد و مثال داد تا حصار را فروکوفتند و خراب کردند کرامت (العین حق) محقق گشت؛ چشم زخمی رسید چنان که شرح داده شد و بر روی مبارک پادشاه زخمی آمد روزی چند از این جهت راور دولتی یافت (و للبقاع دول) چون چند روزی مقام فرمود خفتی پیدا شد، فرمود که کوس رحیل زدند و عزیمت معاودت در بردسیر مجدد فرمود چون به نزدیک آمد حشم منصور باز خدمت پیوست همان تنگی علوفه بر جای بود و زیادت مصلحت چنان نمود که این زمستان مخیم دولت به آن جروم برد. کاین خاریکان یکان تواند کند از پای به مبارکی بر صوب شق بم لشکرکشید،

جهان به کام و فلک بنده و ظفر همراه

امید تازه و دولت قوی و بخت جوان

امداد یمن بر میمنه‌، اعداد یسر بر میسره، وفود نجاح بر جناح، جنود ظفر هم‌سفر، در حدود جروم مقام فرمود. اسباب سعادت آماده و ابواب امانی گشاده، وفود جوانب به حضرت عالیه متوافد و رسل اطراف به خدمت درگاه رفیع متوارد و تحف و هدایا متصل و کتب و تحایا متواصل.