افضل‌الدین کرمانی » عقد العلی للموقف الاعلی » قسم دوم » بخش ۵ - فصل

از خلق‌های شریف آن پادشاه که سرمایه ملوک و پیرایه سلاطین است کمال عدل و شمول انصاف است و آثار معدلت این پادشاه ظاهرتر از آن است که پوشیده ماند و هرکس که پارسال ولایت کرمان دیده باشد و امسال بیند داند که جز تمهید قاعده عدل و بسط مهاد انصاف آن را از آن حالت به این حالت نتواند آورد که (عمارة البلدان من عدل السّلطان) و از امارات عدل و علامات انصاف این‌قدر کفایت کند که ولایتی که پیش از این سگ آدمی می‌خورد و آدمی سگ و در مسالک طرق آن باد به بدرقه نمی‌گذشت و غول بی‌سلاح نمی‌رفت امروز معدن خصب و نعمت است و مسکن امن و راحت.

ساس البلاد فما یعیث بأرضه

سرحانها متلطّما بطلّی الطّلا

بیت:

شه چو بر تخت سلطنت بنشست

دست او پای ظلم را بشکست

فتنه در خواب شد ز صولت او

عدل بیدار شد ز دولت او

شد ز انصاف شاه شاه‌تبار

گرگ با میش دوستکانی خوار

ارم از امن اوست هفت جحیم

حرم از عدل اوست هفت اقلیم

تا منبر و تخت به جمال فر فرخنده و لقب و نام همایون آراسته شد آن کس که به ده روز یک من نان نمی‌دید در شبی ده من به سگ می‌دهد.

شه چو عادل بود ز قحط منال

عدل سلطان به از فراخی سال

و هر راهی که به صد سوار قطع نتوانستی کرد زن آبستن طشت زر بر سر می‌نهد و می‌گذرد. رعیّتی که بیست سال است تا به صفاد نکال مصفّد است و به عقال عقوبت مقیّد این ساعت بر فراش امن خفته‌اند و بر مهاد کرامت آسوده، در هوای ولایت او شاهین از تعرّض کبوتر تحاشی می‌نماید و در ریاض حمایت او سینه لاله از کمان گروهه ژاله نمی‌نالد.

از حکایت عدلش یکی آن است که پیش از این رعیّت روز مال قسمت می‌گزارد و شب بر بار و پاس می‌داشت امروز رعیّت در بستر فراغ خفته است و حشم بر بار و پاس می‌دارد. و دیگر آنکه پیش از این اگر کسی به حالت نزع می‌رسید مرد سلطان و موکّل دیوان بر بالین او بود تا جان از طرفی برند و مال از طرفی و ورثه را با مرده و گریه گذارند. امروز اگر هزار قارون بروند و هزار گنج بگذارند هیچکس به دیده طمع در او ننگرد و دست تعرّض به آن دراز نکند.

و حکایتی معروف است که کسی قصّه به منصور خلیفه نوشت که فلان کس مرده است و چندین مال گذاشته و یک طفل دارد. بر پشت قصّه بنوشت که (من لم تسبعه خلافة اللّه فی ارضه لم تسبعه اموال الیتامی) یعنی هرکس که به خلافت روی زمین سیر نشود به مال یتیمان هم سیر نشود.

و هم‌چنین گویند کسی به صاحب عبّاد نوشت که یکی از خدّام سرای تو رفته است و اموال بسیار و یک طفل گذاشته. بر پشت رقعه توقیع کرد (امّا المال فأنماه اللّه و امّا الطّفل فأسعده اللّه و امّا السّاعی فلعنه اللّه) یعنی حقّ تعالی مال را زیادت کناد و طفل را نیک بخت کناد و لعنت بر عوان باد.

وز از کمال عدل او آن است که به نفس خویش مستقل است و آن چه کند در حل و عقد ابواب مملکت برای صایب و فکر ثاقب خویش کند و به قول هیچ صاحب غرض دست یقین از عنان عزم و پای ثبات از رکاب حزم دور و جدا ندارد.

فتی لم یضیّع وجه حزم و لم یبت

یلاحظ اعجاز الأمور تعقّبا

اذا همّ لم یقعد به العجز مقعدا

و ان کفّ لم یذهب به الخرق مذهبا

بیت:

سنان سینه شرک است و حق ممهد کرد

به حسن تقویت او قواعد اسلام

عقاب اوج سیاست که کرد انصافش

سواد دیده باز آشیان فرخ حمام

ز فر ملکت او خیره خاطر برجیس

ز هول هیبت او زرد چهره بهرام

زهی به حفظ جهان باس تو شده ضامن

زهی به دفع بلا تیغ تو نموده قیام

به زیر چتر تو نصرت طلیعه لشکر

به خاک خطه تو گرگ راعی اغنام

مزاج کار اعادی ز تیغ تو به خلل

مدار ملکت کرمان ز عدل تو به نظام

قرین رایت اقبال تو قرینه فتح

غلام حاجب درگاه تو نبیره سام

جمال ملکت تو زینت زمان و زمین

ریاض نعمت تو مرتع خواص و عوام

به سعی عدل تو تا ملک شد جدا ز ستم

به دست باس تو تا تیغ شد بری ز نیام

چو آب و روغن از هم جداست خصم و حیات

چو شیر و می به هم آمیخته است ملک و دوام

نوشروان را گفتند تو عادل‌ترین ملوکی گفت من عادل نیستم اما ظلم تنها کنم حشم و لشکر بر رعیت من ستم نتوانند کرد.

از جمله حزم و بیداری و استقلال این پادشاه آن است که سمع اشرف را از سخن مفسدان صیانت کند و ساعی و عوان را تمکین نفرماید و به کمال عقل و وفور علم دانسته است که عوان و مفسد سعایت شفقت پادشاه را نکنند بلکه محض شقاوت و خبث اعتقاد او را بر آن دارد.

و مصطفی صلی اللّه علیه و سلم گفت (ایّاکم و مهلک الثلاثة. قیل : و من مهلک الثّلاثة . قال : الّذی یسعی بأخیه الی سلطان فیهلک سلطانه و نفسه و اخاه) گفت از هلاک کننده سه کس بپرهیزید. گفتند یا رسول اللّه هلاک‌کننده سه کس کیست؟ گفت آنکس که سعایت برادر کند پیش سلطان خود و برادر و سلطان هر سه را هلاک کرده باشد.

و از حسن اعتقاد و فرط معرفت او آن است که ندیمان بارگاه و مقیمان درگاه او اصحاب هنرند و مجالست و مؤانست و محاضرت و مشاورت او با اهل علم و حکمت و ادب است.

و سفیان ثوری می‌گوید بهترین سلاطین آن باشد که مجالست او با اهل علم باشد و گفته‌اند همه کس به خدمت پادشاه بزرگ شوند و پادشاه به صحبت اهل علم بزرگ شود.

عن المرء لا تسأل و ابصر قرینه

کلّ قرین بالمقارن یقتدی

و مصطفی می‌گوید قرین نیک همچون عطار است اگر عطر خویش به تو ندهد بوی آن در تو آویزد و قرین بد آهنگر است اگر آتش او تو را نسوزد دود او در تو گیرد.

و سکندر چون مشورت او با علما بود و صحبت او با حکما به یمن نصیحت و حسن اشارت ایشان به هرچه روی می‌نهاد مقصود او در حجاب تعذر نمی‌ماند. و چنین گویند که هرگز لشکرگاه او از چهارصد مرد حکیم و عالم خالی نبود و وزیر و استاد او ارسطاطالیس و از اشارات او تجاوز ننمودی.

و اهل علم گفته‌اند (السّعید من الملوک من وقی الدّین بملکه و احی السّنّة بعدله و حرس الرّعیّة بتدبیره) یعنی پادشاه نیک‌بخت آن باشد که دین را به ملک نگاه دارد و سنّت را به عدل زنده کند و رعیت را به حسن تدبیر نگاه دارد.

و گفته‌اند که پادشاه باید که بناء امور مملکت و تقدیم اسباب سیاست همه بر قاعده شریعت نهد و در احترام اهل علم و ارباب هنر مبالغت نماید و به همّت اهل صلاح و دعاء ارباب دل متبرک باشد و درد دل بی‌چارگان و اشک دیده مظلومان خوار نشمرد.

آن چه یک پیرزن کند به سحر

نکند صد هزار تیر و تبر

ای بسا رایت عدوشکنان

سرنگون از دعای پیر زنان

آن که دارد به داد و دین عالم

به خدای ار بود ز مهدی‌ کم

تو بری شو ز جور و بدعهدی

کافرم گر نخوانمت مهدی

و از نتایج عدل این پادشاه کمال جد و جهد اوست در عمارت و احیاء موات و تثمیر غلات.

و منصور خلیفه میگوید (لا ملک الّا بالرّجال و لا رجال الّا بالمال و لا مال الّا بالعمارة و لا عمارة الّا بالعدل) یعنی ملک را به مرد توان داشت و مرد به مال و مال به عمارت به دست آید و عمارت به عدل میسر شود.

و از این گفته‌اند (سلطان العادل خیّر من مطر و ابل.)

و گفته‌اند (فضیلة السّلطان فی عمارة البلّدان.)

شاه عادل چو کشتی نوح است

که از او امن و راحت روح است

شاه ظالم چو موج توفان است

که خرابی خانه و جان است

من چنان شنیدم که این پادشاه در وقت ورود میمون چون به ناحیت راور رسید آب بسیار و زمین هموار دید. با دهاقین ناحیت گفت چرا عمارت نمی‌کنید، گفتند ای پادشاه خوف غالب است و چهارپا به صحرا آوردن متعذّر . فرمود که آن دور گذشت و آن گزاف در باقی شد. بفرمود تا چهار پای بیرون آوردند و به عمارت مشغول شدند و اگر عادت عدل و حب عمارت طبیعی نبودی در این حالت غم عمارت ولایتی که هنوز در دست اجابت بود نخوردی،

و کلّ یری طرق الشجاعة و الندی

و لکنّ طبع النفس للنفس قائد

و سکندر بهر ولایت که رسیدی از عمارت نواحی و ثروت بازیار و دهقان بر عدل پادشاه آن ولایت دلیل گرفتی اگر ولایت آبادان و بازیار توانگر می‌دید از آن پادشاه به خراج قانع می‌شد و قصد از عاج او از ملک نمی‌کرد و اگر به عکس آن می‌دید تا آن پادشاه برنداشتی و ملکت به عادلی نسپردی بازنگشتی.

و در این مدت که سایه چتر همایون بر شهر بردسیر افتاد اکثر نواحی قابل عمارت شد و امید به فضل حق تعالی و یمن همّت و حسن عقیدت پادشاه چنان است که تا سال دیگر به قدر یک آشیان مرغ از بلاد کرمان نامعمور نماند ان شاء اللّه تعالی.

و از خلایق بزرگوار و شمایل نامدار آن پادشاه دام ملکه لطف طبع است و شمول رأفت و کمال رحمت و فضل رقّت و عموم احسان و عادت جان‌بخشی، هرگز بر قتل بی‌گناهی اقدام ننموده است و به تعذیب مسلمانی مثال نداده، جان‌بخشی عادت خاص اوست و بنده‌پروری شیمه بزرگوار او، کمال مردانگی رخصت ندهد به اهلاک مردان و غایت مسلمانی او فتوی نکند به خون ریختن مسلمانان

شاه غمخوار نایب خرد است

شاه خون‌خوار شاه نیست دد است

شاه با رافت آشنا باشد

متهور چه پادشا باشد

هر که او بی‌گناه ترساند

دان که در حال ترس درماند

رنجه دارنده کم زیدچ چو مگس

هست بی‌رنج از آن زید کرگس

رحمت از صفات حق سبحانه و تعالی است و سلطان که در زمین نایب و خلیفه حقّ است باید که به صفت رحمت موصوف باشد و به سمت رأفت و عاطفت موسوم.

مصطفی صلی اللّه علیه و سلم می‌گوید (الرّاحمون یرحمهم الرّحمن و ارحموا اهل الأرض یرحمکم اهل السّماء.)

و اقدام بر کثرت قتل و جرات بر سرعت فتک نتیجه ضعف است و ثمره جبن.

و ضعیفة فاذا اصابت فرصة

قتلت کذلک قدرة الضّعفاء

من بنده از حسن اعتقاد و رقت طبع او آن مشاهده کردم که چون به خدمت بارگاه اعلی پیوستم به راور مقری جمال الدین ابوبکر که وارث مزامیر آل داود است و لهجتی متین و نغمتی حزین دارد با من بود و به خدمت بارگاه اعلی مشرّف شده [تلاوت] آغاز کرد و آواز برکشید و آیتی بخواند. اثر وجد بر حال آن پادشاه ظاهر شد و از مدامع میمونه قطرات عبرات بر روی مبارکش متقاطر و چندبار بر لفظ گهربار رفت که ای خدای فرج ده. استدلال کردم بر آن‌که آن پادشاه رحمتی غالب دارد و رنجی که از جهت نزول عساکر منصوره به رعیّت میرسد موافق طبع اشرف نمی‌افتد.

و از دلایل لطف طبیعت و مخایل حسن شیمت آن پادشاه عذوبت عذبه و فصاحت لهجه و طیب کلام و سخن با نظام است. لطایف الفاظ جان‌فزایش با اجزاء روح بیامیزد و شواهد ابیات و مصاریع که در اثناء حکایات درج کند هوش مستمع از راه گوش ببرد

شرک العقول و نزهة ما مثلها

للمطمئن و عقلة المستوفز

ان طال لم یملل و ان هی او جزت

ود المحدث انّها لم توجز

طوطی لبش چو در شکر آویزد

وز بحر دلش موج سخن برخیزد

چون ابر که بر روی چمن دُرّ بیزد

از درج لبش لؤلؤ معنی ریزد

و امیر المؤمنین علی می‌فرماید (من لانت کلمته وجبت محبّته و من طاب لسانه کثر اخوانه.)

و من بنده به یک دو مجلس در بارگاه اعظمش زید علاوه از آن حلاوت بیان و طلاقت زبان چندان آسایش و فایده دیدم که از آن تعجب کردم، یکی آن بود که از بنده می‌پرسید در آن حالت که عارضه زخم مبارک رسیده بود شاید که گوشت خورم من بنده گفتم که اگر دو سه روز احتراز فرمایند شاید تا قوّت خون کمتر شود و ورم ساکن گردد. خواجه‌ای از خواجگان درگاه مبارک ایستاده بود گفت ای خداوند اگر کباب کنند و بوی آن به مشام اشرف رسد و نخورد همانا صواب باشد. برفور جواب داد آری من کباب ببویم و تو بخوری،

نزدیک منی دست نیارم به تو برد

دردا که در آب تشنه می‌باید مرد

و امثال این چند مصراع لطیف در اثناء کلمات استعمال فرمود و من بنده از این معنی به غایت خرم شدم،

و رجعت مسرورا و جاشی ساکن

و هجعت موفورا و قلبی وادع

و با خود گفتم که للّه الحمد که غرس توقع مثمر است و لیل تمنی مقمر، همه عمر غم خورده‌ام و پادشاهی سخن‌شناس و ممدوحی ثنادوست می‌باید تا سوق فضل را رواجی و متاع هنر را رونقی بازآوردی اینک صبح امید مسفر است و شاخ تمنی مزهر.

روز دیگر قصیده‌ای گفتم و به خدمت بارگاه بردم چند بیت از آن نبشته آمد چه به غایت غرّ است و ظنّ من در آن باب صادق افتاد و به تشریف انعام مخصوص شدم،

پرده نیلی حجاب چشمه خور کرده‌اند

سرمه مشکین شب در چشم اختر کرده‌اند

وه که نقاشان شب بر سقف طاق لاژورد

از بدایع خرده کاری‌های بی‌مر کرده‌اند

بر جبین زهر سمط در ز پروین بسته‌اند

وز مه نو حلقه در گوش دو پیکرکرده‌اند

این بریدان کواکب بوده رهزن بر خلیل

در ره صورتگری تعلیم آزر کرده‌اند

یک جماعت کعبتینگر برتن دوار دیر

عرصه پیروزه را پر مهره زر کرده‌اند

بر ملک انجیل می‌خواند مگر هر شب مسیح

واین چراغ بی‌شمار از بهر آن پر کرده‌اند

خرگه شب را به شمع اختران آراسته

بر مثال حضرت سلطان اکبر کرده‌اند

بوالمظفر خسرو عادل عمادالدین حق

آن که ملکش حارس دین پیمبر کرده‌اند

پادشاه خضر دانش کز فتوحش اهل عصر

وضع تاریخی چو تاریخ سکندر کرده‌اند

سایه یزدان که اهل دین به معیار خرد

طاعتش با طاعت یزدان برابر کرده‌اند

عدل او فرشی است کآن در شش جهت گسترده‌اند

جود او وقفی‌ است کآن بر هفت کشور کرده‌اند

زیرکان در شش جهت تاسیر حکمش دیده‌اند

چار تکبیر فنا بر ملک سنجر کرده‌اند

تا تو را در صدر ملکت چاربالش داده‌اند

حاسدان از غصه خود را وقف بستر کرده‌اند

گه غلامان سرایت خون خاقان خورده‌اند

گه وشاقان سلاحت قصد قیصر کرده‌اند

هر کجا بر اسب کوشش زاین نصرت بسته‌اند

زیر پالان هزیمت خصم را خر کرده‌اند

موزه زآهن کرده‌اند اندر تقاضای ظفر

تا به معنی بر عدو جوشن چو چادر کرده‌اند

آن پری‌رویان مردم‌دانش دیوانتقام

در دیار عاد اعدا فعل صرصر کرده‌اند

در کمال مملکت هستی سلیمان دوم

زاین سبب دیو و پری رایت مسخر کرده‌اند

قصیده دراز است این جا این قدر کفایت باشد.

و از خصایص ذات و لوازم صفات این پادشاه که در آن نسیج وحده و فرید عصره تواند بود کمال شجاعت و فرط نجدت و قوّت دل و زهره است، لشکری در یک زین و عالمی در یک قبا.

بطل یخوض الخیل و هی سواهم

خلف الأسنة و هو غیر مدجّج

اهل شرق و غرب متفق و یک کلمه‌اند که امروز در بسیط غبراء چون این پادشاه سواری پای در رکاب نیاورده است و شیرمردی سلاح برنگرفته، مواقف مشهود و مقامات مشهور او طراز تاریخ سلف است و عنوان داستان اوائل.

مغامس حسرب ما تزال جیاده

مطلحة منها حسیر و ظالع

جدیر بان ینسق عن ضوء وجهه

ضبابة نقع تحته الموت ناقع

و ان یهزم الصفّ الکثیف بطعنة

لها عامل فی اثرها متتابع

سر رباید ز دشمنان در رزم

تاج بخشد به دوستان در بزم

اخترانی که حال گردانند

تیغ او را اجل گیا خوانند

از تف بیلک شه کشور

شاه مرغان بیفکند شهپر

ور سر گرز او زمین سپرد

جوشن ماهی زمین بدرد

نیزه را شاه اگر بجنباند

مرگ آسوده را برنجاند

برگرد گر بخواهد او به سنان

آسمان را طبق طبق آسان

گر بخواهد به تیغ موسی‌وار

خشک‌رودی کند ز دریا بار

عافلان زمانه مست وی‌اند

قلعه‌های بلند پست وی‌اند

مصطفی می‌گوید (ان اللّه تعالی یحبّ الشجاعة و لو علی قتل حیّة.)

و دو خلق است که حقّ تعالی هردو را دوست دارد، سخاوت و شجاعت و منشأ هردو خلق از یک اصل است، سخاوت بذل مال است، شجاعت بذل جان.

و الجود بالنّفس اقصی غایة الجود

و مصطفی صلی اللّه علیه چنان که از همه‌کس سخی‌تر بود از همه‌کس دلیرتر بود. ابن مسعود می‌گوید (کنّا اذا استد البأس اتقینا برسول اللّه صحابه) چون جنگ سخت شدی در پناه پیغمبر شدندی و او را سپر خویش ساختندی.

و عادت کریم آن پادشاه این است که پیوسته مقدمه لشکر و سابقه حشم خویش باشد و هرکجا که پادشاهان نظاره کنند و لشکر شمشیر زند آن پادشاه شمشیر زند و لشکر نظاره کند. شعر:

بالجیش تمتنع السّادات کلّهم

و الجیش بابن ابی الهیجاء یمتنع

لا یعتقی بلد مسراه عن بلد

کالموت لیس له ریّ و لا شبع

روز مصاف بر چشم او شب زفاف نماید و لشکر جرّار در نظر او صور دیوار.

و سکندر را گفتند خصم تو دارا لشکر بسیار دارد، گفت قصاب از گوسفند بسیار نترسد.

و آن پادشاه را با قوت دل کثرت ممارست حروب و معالجت خطوب حاصل است.

اضاف الی التدبیر فضل شجاعه

ولا فضل الا للشجاع المدبر

و از حد طفولیت تا این غایت در مهد وقایع پرورده و در کناردایه تجارب برآمده، بالش او حقیبه زره، بستر او پشت رخش

فکانما نتجت قیاما تحتهم

و کانهم ولدوا اعلی صهواتها

جان فدا کند و سر بر کف نهد تا به سر تیغ جهان بستاند پس به سر تازیانه ببخشد. بیت:

به سر تیغ ملک بگرفته

به سر تازیانه بخشیده

کل یرید رجاله لحیاته

یامن یرید حیاته لرجاله

اگر اخبار حسن تدبیر او در ضبط مملکت و امضاء احکام ایالت و تقدیم ابواب سیاست اثبات کنند. سلاطین جهان را دستوری مبین و قانونی روشن حاصل آید و اگر فنون تجارب و صنوف معرفت او به قوانین مقارعت رجال و افانین مصادمت ابطال دون گردانند داستان رستم و اسفندیار منسوخ گردد.

ای بسا معرکه که در وی مشاهیر فرسان و جماهیر ابناء ضراب و طعان سپر مقاومت فکنده‌اند و پشت هزیمت داده و او چون کوه رابط الجاش دایم الانتعاش ایستاده است

وقف و ما فی الموت شک لواقف

کانک فی جفن الردی و هو نائم

تمر بک الابطال کلمی هزیمه

و وجهک و وضاح و ثغرک باسم

ای ز تیغ تو در سر افرازی

ملک ترکی و ملت تازی

روزگاری به حل و عقد سزد

به چنین روزگار اگر نازی

خصم سوزی چو در وغارانی

کان فشانی چو با کرم سازی

به سر تیغ ملک بستانی

به سر تازیانه دربازی

تو که ازرعد کوس و برق و سنان

در دل دیو راز بگدازی

در چنان موقفی ز حرص سخا

خصم را درسوال بنوازی

ور ز تو جان رفته خواهد باز

به سر نیزه در وی اندازی

و از شعب این خلق شریف و فروغ این خیم منیف حیاء غالب است و کرم فائض، حیا نتیجه شجاعت است به قول شاعر:

و لیس الحیا من شیمه الذنب ضاریا

ولکنه من بیمه الاسد الورد

شحر به حیا مذکور است و گرگ به وقاحت مشهور.

و حیا در طبیعت آن پادشاه قرینه عفو است و کرم نتیجه رجولیت.

اگر پادشاهی مال بخشد او جان بخشد و اگر سلطانی به اسبی بر بنده منت نهد او را برا امتی مسلمان و عالمی اهل ایمان منت جان است.

(عثمان) مختاری شاعر کو تا بنگرد که من بهتر گفته‌ام یا او در مدح سلطان بهرامشاه. بیت:

تا بیاموزند شاهانی که زر بخشند و سیم

رسم جان بخشیدن از سلطان دین بهرامشاه

من گفتم مجانس:

زد تیغ ملک بر دل دشمن دی نار

با دولت گفت رونی با دین آر

گر می‌بخشند پادشاهان دینار

جان می‌بخشند خسرو عادل دینار

و اثر کرم عمیم و احسان جسیم آن پادشاه آن است که خاصه خدم او بلکه عامه رعایا که پیش از این در گلیم فاقت و وِطاء حاجت بودند این ساعت بر وساده سیادت متکی است و بر عرش استغناء مستوی. بیت:

بس کس که بود گرسنه زاین پیش وز سخاش

سِکبا همی برود دهد اکنون به ناودان

چندان ولایت و ناحیت و ده و سهم و باغ و بستان در کرمان به مردم داد که آز گرسنه را تخمه گرفت و نیاز تهی معده ممتلی شد. انعام عامش داغ حرمان بر جبین امل هیچ سایل ننهاده است و به مقراض (لا)کسوت هیچ زایر پاره نکرده. شعر:

ان قال لا فهی الا مضاعفه

و ان یقل نعم افضت الی نعم

در عمارت خزاین می‌کوشد تا به آن آزادان جهان را بنده خویش کند که (بالبرّ یستعبد الحرّ و کنوز) میخواهد تا آن را در وجه بهاء معالی نهد،

و الفتی من جعل الأم . . .

. . . و ال اثمان المعالی

و پادشاه را از جمع خزاین و حفظ ذخایر چاره نیست که استمالت دل لشکر و ضبط ممالک بواسطه مشایعت ایشان میسر می‌شود و تسکین فورت تغلب و کسر سورت تسلط خصم زبردست بدان صورت می‌بندد و هر پادشاه که سیر نباشد رعیت او گرسنه خسبد و قناعت و اقتصار بدان که در دست است از عادت ملوک نیست. علوی برقعی که طالب خلافت بود می‌گوید:

رات عزماتی و فرط انکماشی

و طول التّململ فوق الفراش

فقالت اراک اخا همّة

ستبلغها فتری ذا انتعاش

فهلّا اقمت و لم تغترب

فقلت القناعة طبع المواشی

دقایق خلایق ملکانه و فضایل شمایل شاهانه این پادشاه در ده مجلّد مشروح نشود.

در این فصول اشارتی کرده شد تا خاطر عاطر و طبع اشرف از مطالعه ملول نگردد، ان شاء الله تعالی.