اول شمهای از ذکر بزرگی منصب و رفعت محل و شرف عنصر این پادشاه در بیت ملک و قدم خاندان گفته آید و شرح خلال جلال او داده پس به دیگر معانی اشتغال افتد.
نسب شریف و حسب منیف او در پادشاهی و لشکرکشی از آفتاب زاهر(ظاهر؟)تر است و فرط قدرت و کمال بسطت او در سروری و جهانداری از آسمان باهرتر (کابرا عن کابر و خلفا عن سلف) پادشاه و پادشاه زاده. شعر:
شرف تتابع کابرا عن کابر
کالرمح انبوبا علی انبوب
آباء و اجداد و اعمام او در میان قبایل خویش ملوک مطاع بوده و در حدود مشرق و ولایت ماوراء النهر و خراسان فرمان داده. شعر:
اساد ملحمة فان سکن الوغی
کانوا بدور اسره و منابر
و آن پادشاه از عهد صبی تا این غایت که شاخ شباب تازه و سیراب است بر بیست هزار مرد ملک بوده و احکام سلطنت رانده و جمله حشم پیش تختش دست خدمت بر کمر طاعت نهاده و حلقه اذعان در گوش استطاعت کشیده. شعر:
قاد الجیوش لخمش عشره حجه
ولداته عن ذاک فی الاشغال
قعدت بهم هماتهم وسمت به
همم الملوک و سوره الابطال
بوده میان خیل و حشم سرور و امیر
در کام او هنوز ز پستان دایه شیر
در مجلسش ز زحمت خدام های و هوی
بر درگهش ز نعره ابطال دار و گیر
پس حق تعالی ذات بزرگوار او مجمع محاسن و مفاخر و منبع مناقب و ماثر(؟) ساخت است و از خلال سلاطین و خصال ملوک هر خلقی که لطیفتر است و هر عادتی که شریفتر به وی داده.
امیرالمومنین عمر آن چه در وصف ولاة گفته است (لا یصلح ان یلی امر الامه الا حصیف العقل قلیل الغره بعید الهمه شدید من غیر عنف، لین من غیر ضعف؛ جواد من غیر سرف، لا یخشی فی الله لومة لا ثم) در حق این پادشاه گفته است و لقیط ایادی به این ابیات او را خواسته:
و قلدوا امرکم لله درکم
رحب الذراع بامر الحرب مضطلعا
لا مترفا ان رخاء العیش ساعده
و لا اذا عض مکروه به خشعا
ما زال یحلب در العیش استطره
یکون متبعا طورا و متبعا
حتی استمرت علی سزر مریرته
مستحکم الرای لاقحما و لا ضرعا
اولا صورتی متناسب اعضا، متلایم اجزاء، انوار خسوری بر صفحات جمال لو لایح و آثار پادشاهی از اساریر فرخ او واضح، کواکب معالی از آسمان طلعتش متلالی، انتثار لالی از درج نطقش متوالی.
کالشمس الا انها لا تکسف
و البدر الا انها لا تغرب
محمد خلق و یوسف روی و موسی دست و عیسی دم
سکندر ملک و خضر الهام و آصف رای و جم فرمان
دومی فهمی تیزبین و ذهنی دوراندیش که به نور فراست و ضیاء ضمیر سطور اوهام از الواح صدور و اوراق قلوب مطالعه کند. اگر یک ذره از نور هدایت او بر چاشنی شب کبود کسوت نهند گلیم سیاه را با خلقان خانه عدم فرستد و اگر یک جو از اکسیر کیاست او با ضمایر زنگ خورده جهالت بیامیزند همه جهان کیسهدار نقد عقل شوند،
المعی یری باول رای
آخر الامر من ورا المغیب
در دل آسمان به دیده وهم
دیده رایش مسیر سر قدر
در شب شک شده به راه یقین
پیک اندیشهاش به شمع نظر
سوم حامی شامل و قاری کامل داشت و رزانت رایی که چون ثهلان از عواصف عوارض نفسانی از جای نجنبد و صفاء طبعی که چون قلزم از خبایث حوادث روزگار کدورت نپذیرد.
حدث یوقره الحجی فکانه
اخذ لو قار من المشیب الکامل
و چون به ذکر عفو و حلم رسیدم آنچه از کمال عفو و شمول حلم آن پادشاه مشاهده افتاده است تحریر افتد و آنچه در این معنی گفتهاند و بر این خلق شریف تحریض کرده اثبات آید.
امّا آنچه از عجایب عفو و غرایب لطف او دیدهام و شاید که ذکر آن تا قیامت تازه دارند و در صدور کتب و متون دفاتر مثبت گردانند آن است که چون آن پادشاه لشکر به ناحیت راور کشید از جهت استخلاص حصاری که در دست حشم حضرت یزد بود چنان که عادت این پادشاه است در غایت اقدام و سرعت اقتحام به در حصار شد و در آن حصار جمعی کثیف از ترک و سرهنگ و سوار و پیاده و مردان روزگار و دلیران کارزار به نفس خویش با تنی چند معدود مصاف با اهل حصار درپیوست و در آن سکر مجاهدت و عطش مغالبت چندان نزدیک شد به دیوار حصار که از قلعه تیری بر روی مبارکش آمد و در آن دهش بدست خویش تیر را از روی بیرون کرد و بینداخت و پیگان در خدّ چپ نزدیک چشم بماند. پس چون پادشاه به نفس خویش از کوشش بازماند اقبال گفت نوبت من است و دولت گفت هین یک ساعت آسایش فرمای تا من نیابت بدارم . باد نصرت بالرّعب خاک و ما رمیت اذ رمیت و لکنّ اللّه رمی در دیده اهل حصار پاشید.
اقل نو الیه لزواره الندی
و اقتل سیفیه لأعدائه الرعب
رعب بر دل ایشان غالب شد هم در آن حالت حصار تسلیم کردند و جمله سوار و پیاده بیرون آمدند . من در این حالت دو بیتی گفتم و از کوبنان به راور فرستادم و در این معنی بهتر از این چست نتوان گفت.
تیری که عدو بدو داد پاسخ شاه
آمد به نظاره رخ فرخ شاه
وآورد کلید قلعه و پیش کشید
شکرانه بوسهای که زد بر رخ شاه
و الفتح من رب السماء مناله
بالنصر لا بتکاثر الاجناد
ظن مردم چنان افتاد که به اهلاک اهل حصار مثال دهد و یک شخص را زنده نگذارد لا و اللّه که همه را بنواخت و رخصت نداد که یک چوبه تیر از سواری و پیادهای ضایع شود و همه را در کنف سلامت مصحوب بدرقه خویش به حضرت یزد فرستاد.
قتل العدی بالصّفح عن هفواتهم
و الصّفح فی عنق العدوّ صفیح
عفو کآن هست اصل دینداری
از برای چه روز میداری
تو ظفر خواستی خدایت داد
او ز تو عفو خواست ناری یاد
من چنان شنیدم که در آن حالت معلوم شد که آن تیر کدام سرهنگ انداخته است او را حاضر کرد و احوال کمان و سختی او بپرسید. پس فرمود بر او تا حشم تو را آسیبی نرسانند. زهی حلم و طاقت و خهی کرم و قوت دل و ازین یک حکایت استدلال بر دیگر احوال میتوان کرد.
ای چشمه احسان کرمت یاران را
وای درگه تو قبله جهانداران را
از دوستی تو مر کم آزاران را
عفو تو شفیع شد گنهکاران را