افضل‌الدین کرمانی » عقد العلی للموقف الاعلی » قسم اول » بخش ۲ - فصل

اکنون بعضی از اخلاق فرزندان ملک طغرلشاه یاد کنیم که مطالعت آن از فواید خالی نماند.

ملک ارسلان پادشاهی بود خوب‌روی، رحیم، عدل ‌دوست، کم‌آزار و اما به عشرت و ملاهی مشعوف بود چون در کارِ آب می‌شد، آب از کار می‌برد. نه پای عقلش در رکاب تماسک می‌ماند و نه دست طبعش با عنان تمالک. چون به آن کار مشغول می‌شد از همه جهان فراغتی داشت. شعر:

اذا غدا ملک باللهو مستقلا

فاحکم علی ملکه بالویل و الحرب

اما تری الشمس فی المیزان مابطه

لما غدا برج نجم اللهو و الطرب

شه چو بنشست بر دریچه هزل

ملک بیرون پرد ز روزن عزل

هزل با شاه اگر مقیم شود

خاطرش در هنر عقیم شود

شاه را خواب خوش نباید جفت

فتنه بیدار شد چو شاه بخفت

و با آن که لشکر کرمان در خدمت او مجد بودند و مجتمع و رعیت محب و غالی، امور ممالک منتظم نمی‌شد و در مستی حرکات کرد که ثمرات آن ندامت بود و خاتمت آن ملامت و گفته‌اند که پادشاه باید چیزی از کسی ستاند که عوض آن باز تواند داد.

و در مستی بذل بسیار کردی و تمیز معتبر ندانستی، عطاء امیر و سپهسالاری به مطربی دادی، گویی در حق او گفته بودند:

شهری که ز تو بخواست لشکرشکنی

دادی به مخنثی نه مردی نه زنی

رای تو چنین سست شد ای شاه جهان

پیش تو چه دف زنی چه شمشیر زنی

و ملک بهرامشاه پادشاهی بود عاقل و عادل و جد بر وی غالب اما در ابتداء ملک چون حفاء لشکر و غلو رعیت در هواء برادر می‌دید قتل بسیار فرمود و خلقی بی‌قیاس را سیاست کرد و این معنی موجب زیادت نفرت می‌شد و از آن غافل بود که آتش به آتش نتوان نشاند (و القلوب بالمال تستمال و جزا سیئه سیئه مثلها) منسوخ به این کلمه (فمن عفی و اصلح فاجره علی الله.) شعر:

بر تن از راه رفق بر تن خصم

بشکن از راه لطف گردن خصم

ناصبوران چو خاک و چون بادند

ظفر و صبر هر دو همزادند

شوارد قلوب را به حبایل فواضل و دام انعام صید توان کرد. شعر:

یا من یقتل من اراد بسیفه

اصبحت من قتلاک بالاحسان

نوبت دوم چون دور ملک به وی رسید، رعیت از غلوات غلو کم باد کرده بودند و از نشوات هواء برادرش برآمده و لشکر انبوه مجتمع و متظاهر و جمله ولایت کرمان به زیر فرمان، چندگاهی نسیم آسایش می‌وزید. چون مدت بلا هنوز منقضی نبود او را فرمان حق رسید.

و ملک تورانشاه در مدت حیات پدر پادشاهی بود عاقل و زیرک و لطیف و فریادرس اما صحبت اغیار در تنقل اسفار مغیر طباع او شد، چون نوبت ملک به وی رسید، بر وی می‌بایست خواند:

نه چنان آمدی که بنمودی

تا نموده ز دور به بودی

خلل در ملک شایع بود و از کرمان رمقی مانده و ظن چنان که کیاست او به سد خلل و ازالت علل مستقل خواهد بود نه چنان افتاد بلکه هر روز تواهی معاقد ملکت و تباهی امور دولت مضاعف می‌شد و (اتسع الحرق علی الراقع) محقق می‌گشت و سفک دماء و اهلاک اعوان و انصار خویش از امراه و علامان بر حال خود تا به درجتی که بعضی غلامان محبوس بودند در مطموره و در حال سیاست بیرون نمی‌آمدند، آتش در ایشان زدند. و بر این نسق پر و بال خویش به دست خود می‌کند. تا ماه مهر سنه ثمان و ستین که حشم قراغز از بیابان خراسان برآمد و در باغین لشکر او را بشکست. کلی هیبت ملک و رونق دولت و آب کار بشد تا ضعف ملک به حدی رسید که کمتر خدمتکاری او را هلاک کرد.