اکنون بعضی از اخلاق فرزندان ملک طغرلشاه یاد کنیم که مطالعت آن از فواید خالی نماند.
ملک ارسلان پادشاهی بود خوبروی، رحیم، عدل دوست، کمآزار و اما به عشرت و ملاهی مشعوف بود چون در کارِ آب میشد، آب از کار میبرد. نه پای عقلش در رکاب تماسک میماند و نه دست طبعش با عنان تمالک. چون به آن کار مشغول میشد از همه جهان فراغتی داشت. شعر:
اذا غدا ملک باللهو مستقلا
فاحکم علی ملکه بالویل و الحرب
اما تری الشمس فی المیزان مابطه
لما غدا برج نجم اللهو و الطرب
شه چو بنشست بر دریچه هزل
ملک بیرون پرد ز روزن عزل
هزل با شاه اگر مقیم شود
خاطرش در هنر عقیم شود
شاه را خواب خوش نباید جفت
فتنه بیدار شد چو شاه بخفت
و با آن که لشکر کرمان در خدمت او مجد بودند و مجتمع و رعیت محب و غالی، امور ممالک منتظم نمیشد و در مستی حرکات کرد که ثمرات آن ندامت بود و خاتمت آن ملامت و گفتهاند که پادشاه باید چیزی از کسی ستاند که عوض آن باز تواند داد.
و در مستی بذل بسیار کردی و تمیز معتبر ندانستی، عطاء امیر و سپهسالاری به مطربی دادی، گویی در حق او گفته بودند:
شهری که ز تو بخواست لشکرشکنی
دادی به مخنثی نه مردی نه زنی
رای تو چنین سست شد ای شاه جهان
پیش تو چه دف زنی چه شمشیر زنی
و ملک بهرامشاه پادشاهی بود عاقل و عادل و جد بر وی غالب اما در ابتداء ملک چون حفاء لشکر و غلو رعیت در هواء برادر میدید قتل بسیار فرمود و خلقی بیقیاس را سیاست کرد و این معنی موجب زیادت نفرت میشد و از آن غافل بود که آتش به آتش نتوان نشاند (و القلوب بالمال تستمال و جزا سیئه سیئه مثلها) منسوخ به این کلمه (فمن عفی و اصلح فاجره علی الله.) شعر:
بر تن از راه رفق بر تن خصم
بشکن از راه لطف گردن خصم
ناصبوران چو خاک و چون بادند
ظفر و صبر هر دو همزادند
شوارد قلوب را به حبایل فواضل و دام انعام صید توان کرد. شعر:
یا من یقتل من اراد بسیفه
اصبحت من قتلاک بالاحسان
نوبت دوم چون دور ملک به وی رسید، رعیت از غلوات غلو کم باد کرده بودند و از نشوات هواء برادرش برآمده و لشکر انبوه مجتمع و متظاهر و جمله ولایت کرمان به زیر فرمان، چندگاهی نسیم آسایش میوزید. چون مدت بلا هنوز منقضی نبود او را فرمان حق رسید.
و ملک تورانشاه در مدت حیات پدر پادشاهی بود عاقل و زیرک و لطیف و فریادرس اما صحبت اغیار در تنقل اسفار مغیر طباع او شد، چون نوبت ملک به وی رسید، بر وی میبایست خواند:
نه چنان آمدی که بنمودی
تا نموده ز دور به بودی
خلل در ملک شایع بود و از کرمان رمقی مانده و ظن چنان که کیاست او به سد خلل و ازالت علل مستقل خواهد بود نه چنان افتاد بلکه هر روز تواهی معاقد ملکت و تباهی امور دولت مضاعف میشد و (اتسع الحرق علی الراقع) محقق میگشت و سفک دماء و اهلاک اعوان و انصار خویش از امراه و علامان بر حال خود تا به درجتی که بعضی غلامان محبوس بودند در مطموره و در حال سیاست بیرون نمیآمدند، آتش در ایشان زدند. و بر این نسق پر و بال خویش به دست خود میکند. تا ماه مهر سنه ثمان و ستین که حشم قراغز از بیابان خراسان برآمد و در باغین لشکر او را بشکست. کلی هیبت ملک و رونق دولت و آب کار بشد تا ضعف ملک به حدی رسید که کمتر خدمتکاری او را هلاک کرد.