افضل‌الدین کرمانی » اشعار نویافته » شمارهٔ ۶

بگشای بند طره طرار خویشتن

بربند دست غمزه خونخوار خویشتن

چشم من است معتکف کوی انتظار

تا داده‌ای تو وعده دیدار خویشتن

در مجلس هوای تو هر دم همی کشم

بر مستی غم از دل هشیار خویشتن

روز بقای حسن تو باد ایمن از زوال

دل گو بمیر در شب تیمار خویشتن