بر چشم من سیاه چنان شد شب بلا
کز هیچ کس سپیدی دندان پدید نیست
محنت کشید لشکر و راحت گریز کرد
خاتم گرفت دیو و سلیمان پدید نیست
پیدا چو ابر دیده گریان هزار هست
وز هیچ کس چو گل لب خندان پدید نیست
زاین آسمان که کافر از او در فساد گک
روی صلاح هیچ مسلمان پدید نیست
کشت امل به صاعقه بخل خشک شد
وز ابر هیچ کف نم باران پدید نیست