افضل‌الدین کرمانی » دیوانچهٔ اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۴۴

ای ز خون یک زمان نشُسته دهن

از تو تابش برد سهیل یمن

از تو برخاسته امان ز سپر

با تو رفته حمایت از جوشن

سر چو کردی برون ز جیب نیام

بسته با دامنت ظفر دامن

گندناصورتی و چون ترخون

سر خصمان درودی از گردن

روی روزی کز ابر تیره شود

شود از برق لمعه‌ات روشن