افضل‌الدین کرمانی » دیوانچهٔ اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۴

زاین شب یلدای فرقت در چراغ بخت من

هم فتیله نیست شد هم پایه روغن بسوخت

بس که با او دشمنی کرد این سپهر دوست‌روی

هم دو چشم دوست خون شد هم دل دشمن بسوخت