افضل‌الدین کرمانی » دیوانچهٔ اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱ - سوگندنامه

شده است قامت چون تیر من ز غم چون تار

ز انده است شده روز روشنم شب تار

نه مرده‌ام ز وعید زمانه نه زنده

نه تندرستم از آسیب چرخ نه بیمار

تنی چو کاه و بر او محنتی چو کوه احد

رخی چو آبی و اشکی بر او چو دانه نار

چو بوم سینه من پر ز بیم تا گه بام

چو زیر قامت بی‌زور جفت ناله زار

ز غصه خنده من در دل من است زقوم

ز غبن حجره من بر تن من است حصار

ز خوف بر دل من هست زیستن مردن

ز ضعف بر تن من هست دم زدن دشوار

مقام در وطنی بی‌نواتر از غربت

مجرد از زن و فرزند دور از اهل و تبار

نه مشفقی متعهد نه محرمی همدم

نه پرسشی ز حریفی نه خلوتی با یار

همه تنعم من روز عیش در گریه

همه حکایت من گاه راز با دیوار

به هر چه اندرم امروز ای دریغا دی

بدانچه می‌کشم امسال یاد بادا پار

کجاست اهل که از وی بپرسم آسایش

دیار کو که در آنجا طلب کنم دیّار

دل نشاط که دارد میان چندین غم

گل مراد که جوید میان چندین خار

به آفتاب شفا کی دهم جلای بصر

که درد این شب دردم سخن ز روز شمار

چه بر دهم که بزد بیخ خاطرم محنت

چه دم زنم که بکشت آتش دلم تیمار

شکر نه در کف و از پیش و پس مگس بی‌حد

غرض نه حاصل و از چپ و راست خصم هزار

هنر بلای من است ای هنر مرا ز تو بس

خرد وبال من است ای خرد مرا بگذار

حیا برفت ز هر دیده زاو مگوی سخن

حیا برفت ز هر سینه زاو مجوی آثار

چه مایه دارد آن کاو بود ز نیکی عور

به فخر کی رسد آن کز بدی ندارد عار

دم مسیح چه دارد کسی که در دم خر

جهان گزارد و دارد ز جهل صد خروار

چو دید در حق من اعتقاد سلطان نیک

ز روی خبث عقیدت حسود بدکردار

به شیر بیشه دین رفت دمنه تا گیرد

پلنگ کوه هنر را به حیله چون کفتار

در آفتاب خجالت چو ذره شد ناچیز

چو دید بر سر من سایه ملک دینار

خدایگان جهان پادشه عماد الحق

که شاه شهرگشای است و شیر خصم شکار

به خسروییش ستاره همی‌نهد گردن

به بندگیش زمانه همی کند اقرار

به دم چو عیسی و نطقش دوای جان‌افزا

به کف چو نیل و حسامش نهنگ مردم خوار

نواله‌ای ز کفش پر کند هزار شکم

پیاده‌ای ز صفش بشکند هزار سوار

ز ناکسان اعادیش کرکسان هوا

هزارساله ذخیره نهاده از مردار

جهان ملک ز تدبیر صایبش به نظام

امور شرع ز انصاف شاملش به قرار

ایا خجسته شهی کز شبانی عدلت

غزال امن سمین است و گرگ فتنه نزار

عزیز مصر سر تیغ تیر پیکر توست

کز آب اوست مخالف چو خاک پیش تو خوار

صحیفه ظفر از خنجر تو پر نقش است

که می‌طرازد شنگرف بر رخ زنگار

مخالفی که دو دل گشت با تو چون غوزه

به خنجر تو میانش دو نیمه شد چو چنار

خدایگانا گفتند خاطر اعلات

گرفته است ز من بنده اندکی آزار

ز جیب جان رهی دود مرگ برخیزد

اگر نشیند بر دامن دل تو غبار

اگر چه مشرب انصاف تو چنان صاف است

که تیرگی نپذیرد به گفت هر مکار

بلی تغیر رایت از آن بترسم من

نعود بالله از او خسروا مرا زنهار

بدان خدای که در اعتقاد هستی او

جهود و گبر و مسلمان نمی‌کنند انکار

به حق رازق رحمان و رهنمای رئوف

به ذات قائم قیوم و قادر قهار

به صانعی که بتابد به مهر گیسوی لیل

به قادری که بشوید به لطف روی نهار

به عشق مغفر تش در سر اولوالاباب

به نور معرفتش در دل اولوالابصار

به قبه‌ها که ولایش زده است بر احباب

به پرده‌ها که حجابش شده است بر اغیار

به مهر وحدت او در سریرت مومن

به مهر عزت او بر ضمایر کفار

به هیتبش که عدم آکند از او پهلو

به نعمتش که از او رزق پر کند انبار

به زجر نهی‌اش کز وی زمین گرفت سکون

به شرط امرش کز وی سپهر شد دوار

به چار طاق رضایش رواق گلشن خلد

به تاب خانه خشمش مغاک گلخن نار

به طاعتش که میان بسته شد به حکمش مور

به هیبتش که دهن تلخ شد ز سهمش مار

به گنج خانه لطفش خزانه رحمت

به فتح نامه وحی‌اش صحیفه اسرار

به جدولی که مشیت بر او بود مسطر

به نقطه‌ای که ارادت بر او بود پرگار

به درگهی که بر او عرش می‌زند حلقه

به رسته‌ای که در او عدل می‌نهد معیار

به نفحه‌ای که ز لطفش مسیح شد موجود

به نعره‌ای که ز هولش عزار شد بیدار

به شأن زمزمه قانتین فی المحراب

به سوز سینه مستغفرین فی الاسحار

به صنع علت اولی مکون اکوان

به جاه مرسل آخر محمد مختار

به جاه تربت یثرب به احترام حرم

به قدر روز حنین و به عزت شب غار

به خلوتی که بر آن جبرییل شد حاجب

به سفره‌ای که بر او قرب بود خوان‌سالار

به آیتی که بدو آفتاب شد به دو نیم

به دعویی که در او وحش گشت با گفتار

به یک خدا و دو عید و سه اصل و چار کتاب

به پنج حس و به شش جانب و به هفت بحار

به مکه و به حبیبی که بود مکه نشین

به کعبه و به خلیلی که بود کعبه‌نگار

به روضه‌ای که در او هست مرقد احمد

به بقعه‌ای که در او هست خانه جبار

به نحل نطق عقل بخش ناظم قرآن

به بحر موج زن علم حیدر کرار

به شعله نفس حسرت حسین علی

به باد شهپر ایمان جعفر طیار

به عصمت تتق طاهرات اهل البیت

به حسن سعی جهاد مهاجر و انصار

به کاتبان صحایف به حافظان نقوش

به هاتفان بحار و موکلان قفار

به روح چهره‌گشای و به طبع معنی‌جوی

به نفس سحرنمای و به عقل جادوکار

به ابر آب زن و آفتاب فرش افکن

به باد خاک‌نورد و به نار مشعله‌دار

به مهره‌های کواکب به عرصه نیلی

به پرده‌های فلک با نوای موسیقار

به چتر شب که بر او ماه گشت چون منجوق

به درع چرخ که بر وی ستاره شد مسمار

به باد رنگ رز باغ‌ها به فصل خزان

به ابر سیم زن شاخه‌ها به وقت بهار

به درج‌ها که نموده است باغ چون بزاز

به نافه‌ها که گشاده است باد چون عطار

به بوی مشک وفا و به رنگ لعل حیا

به آب روی سخا و به خاک پای وقار

به دولت تو که شد شرع مرده زاو زنده

به صولت تو که شد ملک مست از او هشیار

به عدل تو که لوای ستم کند پنهان

به جود تو که شعار کرم کند اظهار

به گرد لشکر تو توتیای چشم ظفر

به باد زخم تو توفان زمره اشرار

به شیر رایت تو باد نصر در بینی

به باز چتر تو منشور فتح در منقار

به نیزه تو که او هست جالب آجال

به خنجر تو که او هست قاطع اعمار

به باس تو که بزرگ افعیی است زهرافشان

به عفو تو که عجب شربتی است نوش‌گوار

به اشک من که از او آب می‌خورد قلزم

به آه من که از او تاب می‌خورد کهسار

به طبع من ز تلافی این خطا فارغ

به جان من ز تعدی این دروغ افگار

که بنده تا که ببسید خاک درگه تو

نرفت راه خلاف تو اندک و بسیار

چه دیده‌ام ز تو بد تا شوم چنین کافر

چه کرده‌ای تو به من تا چنین شوم غدار

مرا ز همت والای توست استغنا

مرا به خدمت درگاه توست استظهار

وگر بری است دل من ز مهر خدمت تو

ز حکم شرع بری‌ام ز دین حق بیزار

وگر ندارد دولش دلم ردای هوات

صلیب دارم در دست و در میان زنار

وگر ندارم در خدمتت کمر چو قلم

سیاه‌دل چو دواتم دو روی چون طومار

گنه ندارم والله گر مثل دارم

از آن بگشتم و بر وی نمی‌کنم اصرار

نرفته جرم منم در مقام استعفا

گنه نکرده منم در مقال استغفار

بریده باد چو قلاب دست خاطر من

ز نقد بندگی ار کم کنم جوی ز عیار

و گر درست شود این شکسته بسته دروغ

بزن تو گردن من بنده بر سر بازار

به قول بدغرضی آب روی بنده مبر

که خاک پای تو بر سر نهاده‌ام صدبار

به پای بخت ملک کرد با سرم بازی

بدان طمع که رباید مگر ز من دستار

کجا خورد غم پیراهن حیات رهی

گرسنه‌ای که ندارد به پای در شلوار

مرا میفکن از پا که نایدت وا دست

به عمرها چو منی خاصه با چنین اشعار

عزیز دار چو گوهر مرا که تا گوهر

همی‌کنم ز ثنا بر مخایل تو نثار

ستاره تا نشود رنجه از لزوم مسیر

سپهر تا نشود سوده از دوام مدار

مباد ملک جهان را به جز تو کس وارث

مباد خانه دین را به جز تو کس معمار

گلیم دشمن ملکت سیاه باد چون قیر

رخ منافق تختت سیاه باد چو قار