شب از یاد لبی چون باده در پیمانه میکردم
بهایاهای حسرت گریهٔ مستانه میکردم
دمی صدره فزون احرام طوف کعبه میبستم
ولی در نیم ره زو جانب میخانه میکردم
ادب شمشیر میزد برسر انگشتان مژگانم
زبس هر سو اشارتهای گستاخانه میکردم
فروغ حسن ز آن میسوخت سامان پروبالم
که با شمع رخی گستاخی پروانه میکردم
بحسرت غوطه میدادم سر انگشتان شوق انگه
سر زلف عروسان غمت را شانه میکردم
زبس افسانه میسنجیدم از سودای زلف او
دمی صدبار شخص عقل را دیوانه میکردم
زپروازم فکند (آشوب) ذوق دام غم ورنی
من آتش غذائی آرزوی دانه میکردم