طالب آملی » افزوده‌ها از نسخ دیگر » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۲

گفتم که چه‌شد شیشه‌دل؟ گفت شکستم

گفتم که چرا؟ خنده‌زنان گفت که مستم

مردم همه دانند که من باده پرستم

هر تو به که کردم چو دل خویش شکستم

چون ساغر می، خنده‌زنان خاستم از جای

تا گرد کدورت ننشاندم، ننشستم

گفتم که به‌بینم ز تو خیری و ندیدم

گفتم که به‌بندم ز تو طرفی و نبستم

دیدار ترا نشاء خاصی است که در بزم

من باده ننوشیدم و بیش از همه مستم

«طالب» صفت از عشق بتان نیست گریزم

پیوسته گرفتار صنم بودم و هستم