طالب آملی » افزوده‌ها از نسخ دیگر » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۱

از غم چو زخم خورده پلنگی نشسته‌ایم

چون تیغ کوه بر سر سنگی نشسته‌ایم

نسبت به تیر چرخ رسانیم زین سبب

بر سینه فلک چو خدنگی نشسته‌ایم

بنشسته درنشیمن دهریم وز اضطراب

گویی مگر بکام نهنگی نشسته‌ایم

چون شیشه تن بحادثهٔ در داده وز سپهر

آمادهٔ نوازش سنگی نشسته‌ایم

میدان دهر از دل تنگی زیاده نیست

ما همچو راز در دل تنگی نشسته‌ایم

داریم شورشی و عتابی بزیر لب

با خویش باز بر سر جنگی نشسته‌ایم

یاران چو برق توسن توفیق تاختند

مادر خلاب چون خر لنگی نشسته‌ایم

گردون پی زدودن ماصیقل است وما

بر تیغ روزگار چو زنگی نشسته‌ایم

زین کارگاه بوقلمون گرچه یک‌دلیم

هردم چو روزگار برنگی نشسنه‌ایم

جامی بکف بکوشهٔ میخانهٔ وجود

فارغ زقید نامی و ننگی نشسته‌ایم

دایم چو «طالبیم» گریزان زروزگار

گوئی مگر بقید فرنگی نشسته‌ایم