طالب آملی » افزوده‌ها از نسخ دیگر » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۸

بس طلب کردیم کآخر مطلب دل یافتیم

بر بیابان گشت طی تا ره بمنزل یافتیم

تا نشانی بود میرفتیم محمل بود گم

نقش پای ناقه چون گم گشت محمل یافتیم

گرچه غفلت باعث کم کردن سرمایه هاست

دوست را چون ما ز خود گشتیم غافل یافتیم

جز شهادت هیچ دفع اضطراب ما نکرد

جوهر آرام در شمشیر قاتل یافتیم

اشک ما آخر بسعی صبر وصل آور بار

دانهٔ کشتیم و پروردیم و حاصل یافتیم

غیر خون ما که در پر نگی خود بود کم

ای بسا خونی که در گردن حمایل یافتیم

بس فرو بردیم سردر بحر چین زلف یار

تا چو دل آئینهٔ را در مقابل یافتیم

سعی ما در جستجوی دوست بی حاصل بود

یافتم آن بی نشان را گرچه مشکل یافتیم

رو متاب از صحبت آشفتگان «طالب» که ما

هرکرا دیوانه، ظن بردیم عاقل یافتیم