بسکه خون گرم جوشد از جگرم
چشمهٔ آتش است، چشم ترم
پیر زائیدهام ز مادر دهر
آری آری سلالهٔ گوهرم
نزنم غوطه جز بچشمهٔ خون
بس خوش افتاده غسل بیشترم
مرده دل در برم بحسرت و من
بر دل زار مرده نوحه گرم
ندهد دامنم ز دست غمی
تا نگیرد عنان غم دگرم
بسکه گریم چو دانه شاید اگر
سبز گردد بزیر خاک سرم
«طالب» از هر شکسته بال و پری
که تصور کنی شکسته ترم