چنین کز بیکسی پا مال دارد طالع پستم
تو کر دامن باستغنا سپاری وای بردستم
بکل چیدن دگر عزم کدامین گلستان دارم
که دامن پای من بوسد زشوقش آستین دستم
سزد گر خورده بینان خرد دیوانه خوانندم
بسنگ مشرب از بس شیشههای تو به بشکستم
بدام آورد هر موی مرا انداز گیسوئی
گرفتاران عالم مژده، کز وارستگی رستم
گرهزاریست چون زلف عروسان رشتهٔ عمرم
زبس پیوند جان بگسست و من بر یکدگر بستم
پریشان میروم آهسته میرانم قدم «طالب»
بسرمستند سرمستان عالم من ز پا مستم