خواهم چو نام آن بت شکرفشان برم
انگشت برنمک زنم و بر دهان برم
با آن دهان که مشک فروش ثنای اوست
عار آیدم که نام گل و گلستان برم
افتد چو سایهٔ تو بصد ناز بر زمین
خواهم فرشته گردم و بر آسمان برم
هر جا نشان پای تو بینم بر هگذار
رخمالم آنقدر که ز خاک آن نشان برم
سر بازم وز کف ندهم دامن وصال
این بار اگر ز دست فراق تو جان برم
خون گشت مو بمو دلم از کاوش خیال
تا چند غمزه بینم و نشتر گمان برم
زودم شکست صدمه چوگان روزگار
آن فرصتم نداد که گو از میان برم
آن بخت نیستم که بیوسف شوم رفیق
جانی مگر بهمرهی کاروان برم
بردند مغز جمله حریفان ز خوان رزق
من دیرتر رسیدم از آن استخوان برم
«طالب» نداد همت عالی اساس من
رخصت که برگ سبزی ازین بوستان برم